تولدم به سالهای دهه 30 یعنی 1334 بر می گردد به آخرین روزهای بهار، در خانوادهای مذهبی و هنرمند به دنیا آمدم. از تولدم چیزی به خاطر نمی آورم، اما مادرم می گفت تنی نحیف و سری بزرگ داشتم. و پی بردم که من از کله گندهها بودهام نه از بیکلهها. این موضوع خوش حالم میکند زیرا آدمهای بی کله دهانی برای گفتگو ندارند. البته از بدی ِ داشتن ِ کله هم می توان به کلاه برداری و کلاه گذاری ِ شیادان بر سر ِ آدم نیز اشاره کرد.
چهارمین فرزند و دومین پسر ِ خانواده هستم. دو برادرم سالهاست به دیار فرنگ هجرت کرده اند.
برادر ِ بزرگم دکترای هنر دارد و نقش ِ خیال ِ خویش بر بوم می کشد و برادر ِ کوچکتر اهل ِ موسیقی است و سالهاست ساز ِ خود کوک می کند. دوخواهرم به خانهی بخت رفته و خانه داری می کنند. مادری پیر و بزرگوار دارم که با مرگ ِ پدرم در سال ِ 75 تنها زندگی می کند و بار ِ غم فرزندان ِ راه دور و نزدیک بر دل می کشد.
زادهی کوچهی سنگ کوب ِ میدان امام حسین (فوزیه سابق) و بزرگ شده وحیدیه، ایستگاه درختیام به همین خاطر مانند ِ تمام ِ پرندهها، عاشق ایستگاه ِ درختی هستم.
هنگام کودکی یک بار به همراه ِ خانواده به باغ وحش رفتیم همانجا بود که از قفس تنفر پیدا کردم زیرا دیدم
قفس، لباس ِ گشادیست که به پرنده تحمیل شده و دزد ِ پرواز است شاید به همین علت بود که سالیان ِ سال است به هیچ باغ ِ وحشی پا نگذاشتهام.
سال ِ 52 دیپلم خود را در رشتهی ریاضی از دبیرستان خوارزمی گرفتم و سال ِ بعد با قبولی در کنکور وارد «مدرسه عالی برنامه ریزی و کاربرد کامپیوتر» شدم. سال ِ 56 مقارن با ادامه تحصیل و قبل از خدمت سربازی با تشخیص دست چپ از راست به فکر ازدواج افتادم. در آن زمان همسرم دانشجوی زبان و ادبیات فارسی بود که در همین رشته نیز فارغ التحصیل شد. سالهاست دبیر است و سرگرم ِ آموختن. حاصل ِ ازدواجم دو دختر و یک پسر بود که هم اکنون هر سه نفرشان فارغ التحصیل از دانشگاه هستند.
سال 59 قبل از انقلاب ِ فرهنگی مدرک کارشناسی خود را از دانشگاه شهید بهشتی در رشتهی برنامه ریزی با گرایش کامپیوتر گرفتم. درست چهار ماه پس از تولد اولین فرزندم جنگ نابرابر شروع شد. آذر ماه 59 عازم خدمت ِ سربازی شدم. دوران سربازیم بطور کامل در زمان ِ جنگ طی شد. جنگی که حاصلش برای من دفتر کوچکی ِ از خاطرات و دل نوشتههایی به صورت شعر و کاریکلماتور بود. ناگفته نماند در زمان ِ خدمت نیز ازحادثهای مرگبار گریختم و عزرائیل بر شناسنامهام مهر تمدید ِ اعتبار زد.
در همان سال های جنگ بود که به طور ِ کامل به واقعیت ِ گرسنگی پی بردم. با خود فکر کردم، اگر می شد «نصف النهار» و «شام» به یک دیگر چسباند، این مشکل برای همیشه برطرف می شد و به اعتقادم منطقهی «نصفالنهار» باید به تمام گرسنگان جهان تعلق داشته باشد.
آذر ماه سال 61 پایان خدمت سربازیم بود و آغاز جستجو برای کار و چون تا سال 63 نتوانستم شغلی ثابت پیدا کنم به مشاغل ِ آزاد روی آوردم، اگر چه عاشق ِ کارهای الکترو «نیک» بودم اما به خرید و فروش گل و گیاه پرداختم. من از بچگی عاشق طبیعت و درخت و گل بودم. روزهای گرم تابستان گل و درخت می فروختم و همان روزها بود که پی بردم درخت ِ بیمار، عاشق ِ آب درمانی است.
بعد از گذشت دو سال یعنی سال ِ 63 وارد شرکتی دولتی شدم و از آن روز تا کنون تقریبا تمام عمر ِ کاریم به برنامه نویسی و طراحی سیستم و شبکه و حفظ و نگهداری ِ سخت افزار گذشته، در زندگی بسیار جان کندهام. به همین دلیل وقت ِ مرگ چیزی برای تحویل به عزرائیل ندارم. لطافت روح و طبعم هرگز به من اجازهی ماندگاری ِ طولانی در یک اداره یا سازمان را نداده و بارها محل کارم را عوض کردهام. هم اکنون نیز کارمند سادهای هستم که سال های سال از توبرهی همت و تفکر و اندیشهام نان می خورم.
به خواب علاقهی چندانی ندارم اما شب را با «رویا»هایم صبح می کنم و چشم بسته «رویا»هایم را دید میزنم. اگر چه عمر ِ کوتاه «رویا»هایم، با زنگ ساعت به پایان می رسد.
بزرگترین عشق ِ من آدم ها هستند. به آن ها عشق می ورزم و به خاطرشان نفس می کشم،
اگر چه مرگ آخرین تکیه گاه ِ زندگیست اما تولدم فرصت ِ زندگی از مرگ را گرفته است و به همین دلیل زندگی برای من آغاز تمام ِ عشق هاست.