خانه     آرشيو     جستجو     ارسال اثر     خوراک / RSS     تماس با ما     درباره ما
داستان شعر طنز اندیشه عكس سینما،تئاتر
اخبار
17 خرداد 1388
3 خرداد 1388
31 اردیبهشت 1388
30 اردیبهشت 1388
30 اردیبهشت 1388
سینمای ایران
21 اسفند 1388
7 اسفند 1388
سینمای جهان
19 مهر 1388
10 مهر 1388
یادگارها
27 مرداد 1388
28 اردیبهشت 1388
22 اردیبهشت 1388
9 اردیبهشت 1388
25 فروردین 1388
فن هنرپیشگی
31 شهریور 1388
تئاتر
10 بهمن 1388
9 بهمن 1388
سعید نیكو رزم
7 بهمن 1388
6 بهمن 1388
21 اسفند 1388

 

 

 

منصور (كامبیز دیرباز) پس از آزادی از زندان به شهر بازگشته است. بازگشت او باعث تشویش ذهنی فرید (محمدرضا فروتن)، طلا فروش معتمد شهر شده چرا كه او باعث دستگیری منصور بوده است و...
با نگاهی گذرا به فیلمنامه‌هایی كه شهبازی نوشته، حال چه «نفس عمیق» و «عیار 14» كه خودش كارگردانی كرده و یا «به آهستگی» كه مازیار میری آن را ساخته است، دسته‍‌ای خصوصیات به طرز واضحی قابل درك است. ایجاد گره ذهنی برای تماشاگر و آفرینش درست حس تعلیق در فیلم و البته در معرض قضاوت قرار دادن تماشاگر و به سمت و سوی قضاوت هدایت كردنش و سرآخر، رو كردن برگ آس و تغییر مسیر اتفاقات به سمتی كه تصورش برای تماشاگر سخت بوده است، جزء مهمترین این خصوصیات است. در «نفس عمیق» تا دقایق پایانی فیلم تصور می‌كنیم كه كامران است كه جنازه‌اش از آب بیرون كشیده می‌شود چرا كه پلیورش، بر تن شخصیت غرق شده است (بدلیل آنكه در ابتدای فیلم جسد را با این لباس دیده‌ایم به چنین برداشتی رسیده‌ایم). حال آنكه كامران در بیمارستان است و...  در «عیار 14» هم در سكانس ابتدایی جسد فرید كه در حال حمل به سمت شهر است را می‌بینیم و پس از آن فلاش بك به اتفاقات روز قبل این سكانس. این سكانس ابتدایی باعث ایجاد حس تعلیق بیشتر در فیلم می‌شود چرا كه تماشاگر منتظر كشته شدن فرید به دست منصور با آن هیبت و شمایلی است كه در سكانس‌های ابتدایی از او دیده‌ایم، با آن عینك آفتابی و مدل تخمه خوردن و... حال آنكه داستان چیز دیگری است و منصور به دنبال دخترش به شهر آمده و دلیل سراغ گرفتنش از طلا فروشی، خرید گردنبند برای دختر كوچكش است و... چیزی شبیه همین خصوصیت را در فیلمنامه «به آهستگی» در نوع برداشت شخصیت مرد فیلم نسبت به زنش و حس خیانت و در نهایت تغییر یافتن تمام ذهنیات غلط و... هم می‌بینیم. در مورد كارگردانی فیلم هم باید گفت اصولا شهبازی هیچ عجله‌ای در كارش راه نمی‌دهد و با صبر و حوصله همه چیز را كنار هم می‌چیند، تمام جزئیات را مو به مو كنار هم قرار می‌دهد، تدوین در خدمت همین مدل كار است، تصویر برداری نیز و موسیقی و... تا تماشاگر را به سمتی كه می‌خواهد بكشاند و سر آخر غافلگیری و حس عدم اطمینان به برداشتهایی كه با تكیه بر نشانه‌های بیرونی می‌كنیم و قضاوت نابجا و...
بازی با عقاید درست و غلط، خرافی و غیر خرافی و عادات و عرف اجتماع به عنوان یكی از دغدغه‌های اصلی پرویز شهبازی در روال فیلمنامه‌نویسی و كارگردانی‌اش تبدیل شده است. این روال گاهی حتی تبدیل به بازی دوگانه با این موضوعات تبدیل می‌شود كه طبیعتا به چالش كشیدن ذهن تماشاگر برای تشخیص سره از ناسره را در پی دارد. نمونه واضح آن در همین «عیار 14» رخ می‌دهد و بازی با این باور كه در صورت عطسه كردن، باید در مورد كاری كه قصد انجامش را داریم تجدید نظر كنیم می‌بینیم. جالب اینكه در اولین اشاره به این باور، پسر جوانی كه به همراه همسرش برای خرید به مغازه فرید آمده‌اند با عطسه همسرش از خرید منصرف می‌شود و... دومین اشاره شهبازی زمانی است كه فرید و مینا در حال خروج از شهر هستند و مینا پس از عطسه كردن به فرید می‌گوید "صبر اومد" ولی فرید توجهی به این هشدار نمی‌كند و نتیجه می‌شود مرگ فرید. ولی اساسا نسبتی میان این باور و رخدادهای فیلم وجود دارد و...؟ شاید رسیدن به این سوال همان هدفی است كه شهبازی دنبال آن بوده است. نمونه‌های دیگری از این شیطنت‌ها را می‌توان از این فیلم استخراج كرد. برای نمونه حضور فرید در مسجد و دریافت كمك از او برای مسجد و در ادامه بیرون انداختن او از مسجد بدلیل چرت زدنش، حال آنكه فرید به مسجد پناه آورده بوده است و... همین روال در فیلمنامه «به آهستگی» هم به چشم می‌آمد. اصولا در آن كار باورهای غلط اهالی محل و برداشت‌های عوامانه و قضاوت‌هاشان بر اساس نشانه‌های سطحی و بیرونی اهالی اساس داستان فیلم را شكل داده بود. نمونه دیگر این بازیگوشی‌ها در سكانس خروج روحانی روضه خوان از خانه و از پی آن خارج شدن دسته بزرگی از زنان محجبه از خانه‌ای كه گویا محل برپایی مجلس روضه بوده است و... می‌بینیم.
اما فرید از چه چیزی فرار می‌كند؟ چه بهانه و اتفاقی باعث می‌شود تا او خانواده و كسب و كارش و حاصل تلاش‌های چند ساله‌اش را یكباره رها كند و فرار را بر قرار ترجیح دهد؟ چه چیزی باعث می‌شود تا او به شرایطی برسد كه تمام دارایی‌اش را یكباره حراج كند و...؟ قطعا وحشت فرید هیچ نسبتی با خانواده و خصوصا همسرش ندارد. به سادگی قابل فهم است كه او نمی‌خواهد سر به تن همسرش باشد. فرار كردنش از شهر به همراه معشوقه‌اش بی آنكه سراغی از زن و فرزندش بگیرد در حالی كه منصور هنوز در شهر حاضر است و همین حضور می‌تواند خطری برای خانواده‌اش محسوب شود (حتی اتومبیل همسرش را با اتومبیل حالا بی خاصیت شده‌اش تعویض می‌كند تا به هدفش برسد كه البته همان اتومبیل تبدیل به تابوتش می‌شود) و... نگرانی‌اش حتی برای مینا نیست. چه كه همراهی‌اش با مینا از سر دل نگرانی‌اش برای تنها ماندن خودش است و نه چیز دیگری و... اصولا تنها نگرانی فرید در مورد خودش است و خودش و البته اندكی هم طلا و جواهراتی كه به قیمت جانش دوستشان دارد و خود همین‌ها، بلای جانش می‌شوند و باعث مرگ و نیستی او. فرید بی آنكه بداند از خودش فرار می‌كند. طلا فروش بودن فرید و سر و كار داشتنش با گرم و عیار و محاسبه به نرخ روز، او را به سمتی كشانده كه حالا احسان (پویا پورسرخ) بهترین دوستش به زبان قیمت با او همراه می‌شود، زنش فقط پولش را می‌شناسد و... حسابگر بودن فرید باعث از كف دادن بسیاری از دوستی‌هایش شده و... حالا او تنها است با نتایج محاسباتش و باید به نرخ روز پاسخگو باشد و به نرخ روز بمیرد.
قربانی اصلی این روال فرید است. مینا (مینا ساداتی) هم در این میان به نوعی قربانی نوع نگاه فرید به دنیای اطرافش، و تعریف و تاویلی است كه از اتفاقات و رخدادها و حتی امور تصادفی می‌شود. فرید قربانی دنیایی است كه خودش آفریده و جزء به جزئش را تزیین كرده و حالا با كنار هم چیدن قطعات پازلی ساخته، پازلی كه سالها مقدمات رسیدن به شكل نهایی‌اش را انتظار می‌كشیده و در عین حال به خیال خام خودش از آن فرار می‌كرده. تمام اتفاقاتی كه برای فرید رخ می‌دهد به خودی خود شبیه اتفاقاتی است كه برای ما هم در مقاطعی رخ داده یا می‌دهد، حتی روابطی كه فرید زندگی‌اش را با آنها شكل داده و نفس به نفس آنها زندگی می‌كند از جنس روابطی است كه كه چندان غریب و دور از ذهن نیست. فرید با دختر خاله‌اش ازدواج كرده و صاحب یك فرزند است. ازدواج آنها از جنس ازدواج‌های فامیلی است. او حالا با دختر جوانی ارتباط دارد و گویا این ارتباط را مدتها از چشم همگان مخفی نگاه داشته و... او بستگانی دارد و دوستانی و... همه چیز در جریان است. اما نكته درست همینجاست؛ همه چیز در ذهن فرید شكل دیگری دارد. همه چیز طبق پازلی كه او سالهاست در ذهنش شكل داده برایش تصویر می‌شود، حتی اگر واقعیت چیز دیگری باشد و همین نوع نگاه است كه فرید را به سمت سرنوشتی خود ساخته پیش می‌برد و...
اما این همه بُعد دیگری هم دارد و آن بعد تقدیری و گریز ناپذیر آن است. ترس و دلهره‌ای كه وجود فرید را در بر می‌گیرد باعث بروز انگیزه فرار در او از تمام چیزهایی است كه او را در بر گرفته و او هیچ علقه‌ای به آنها ندارد. از شهر و زن و فرزند و... همه و همه او را دلزده كرده اند و... ورود منصور به شهر پیش از موعدی كه او انتظارش را داشته باعث فراگیر شدن ترس در وجودش شده و خب فرار بهترین حربه است. پس نا امیدی از یافتن پناهی و حمایتی، چه از ناحیه دوستان و چه از ناحیه قانون و...  در همین راستا و در تایید بُعد تقدیری فیلم تمام تلاشهای فرید برای فرار از ترس خودساخته‌اش به نتیجه‌ای ختم نمی‌شود و او نمی‌تواند از شهری كه بنا است در آن بمیرد خارج شود و حتی قدمی دور شود. فرید به قطار نمی‌رسد، جاده یخ زده، بنزین در شهر نایاب شده، تانكر حمل بنزین جاده را بسته و... گویا مامور مرگ فرید در قامت منصور پا به شهر گذاشته تا تمام حساب‌های فرید را به نرخ روز محاسبه كند و... سرآخر برگرداندن پیكر بی جان فرید به شهری كه از آن می‌گریخت. سرنوشت محتوم فرید ماندن در محدوده دایره بسته شهر است، چه زنده چه مرده.

 

 

نظرات

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: