خانه     آرشيو     جستجو     ارسال اثر     خوراک / RSS     تماس با ما     درباره ما
داستان شعر طنز اندیشه عكس سینما،تئاتر
28 شهریور 1387

وارد سالن بزرگی شده بودند که به اندازه یک زمین فوتبال بود. بیلو از وقتی دیده بود که دژبان ها در پادگان را چهار قفله کردند و به دنبال آنها راه افتادند کمی ترسیده بود. حالا همه یعنی دوازده نفر از کسانی که در امتحان تئوری و پزشکی و ورزشی ارتش در رشته اشعه قبول شده بودند در سه ستون چهار نفری خبردار ایستاده بودند تا آخرین مراحل استخدامی را پشت سر بگذارند. کمی آن طرف تر یعنی آن طرف زمین فوتبال چهار نفر پشت یک میز نشسته بودند. هر چهار نفر می درخشیدند و نشان ها و درجه ها ی گوناگونی روی اورکت آنها نصب بود! چیز بیشتری از آن دور مشخص نبود. جز این که یکی از آنها داشت سیگار می کشید و مشغول ورق زدن احتمالا پرونده ای بود. سکوت حکم فرما بود. دو سرباز به حالت خبردار مثل سنگ بالای سر آن چهار نفر ایستاده بودند و دو تا دور بیلو و همقطاران را هم دژبان ها احاطه کرده بودند. کسی جرات حرف زدن نداشت. بیلو نگاهی به دور تا دور سالن انداخت. جز میزی که آن نفر فرمانده پشت آن نشسته بودند، هیچ چیز دیگری در سالن نبود. بیلو باز وحشت کرد. نگاهی به سقف سالن انداخت اما از پرنده یا حتی ملخی هم خبری نبود. تنها جاندارن سالن خودشان بودند. بیلو بیشتر ترسید و در همین فکرها بود که ناگهان یکی از آن چهار نفر یعنی درست نفر دوم از سمت راست فریاد کشید و ایست داد. بیلو که در فکر بود با شنیدن فریاد چنان جا خورد که نزدیک بود خودش را خیس کند. لرزشی تمام بدنش را در برگرفت و از نوک انگشتان پایش خارج شد و به شدت ادرارش گرفت. فرمانده فریاد کشید: «شما تا دقایقی دیگه رسما به عضویت ارتش در میاین. اما قبلش چند نکته هست که باید خوب شیر فهم شین. فهمیدین؟»
فرمانده این جملات را چنان بلند ادا می کرد که انگار می خواهد آن را بکشد. صدایش چند بار در سالن پیچید و طنین انداخت. گروه دوازده نفری هم چنان پاسخ فرمانده را با فریاد می دادند که گوش یکی از دژبان ها سوت کشید. او نیز با این که مثل چوب خشک خبر دار ایستاده بود اما مجبور شد برای چند صدم ثانیه انگشتش را در گوش فرو ببرد و بیرون بیاورد. فرمانده فریاد زد: «شما باید این ورقه رو امضا کنید و انگشت بزنید تا وقتی که این ورقه رو امضا نکردین، می تونین درخواست انصراف بدین و همین حالا برین. اما به محض امضای این ورقه قوانین ارتش در مورد شما اجرا می شه. فهمیدین؟»
گروه دوازده نفری فریاد کشید: «بله قربان»
فرمانده ادامه داد: «با امضای این ورقه شما برای طی دوره ده ماهه آموزش نظامی به کویر و سپس به دریا و بعد به کوهستان اعزام می شین. تو طول این دوره همه هزینه ها به عهده خود شماست. فهمیدین؟»
گروه دوازده نفری فریاد کشید: «بله قربان»
فرمانده ادامه داد: «با امضای این ورقه بعد از هفت سال می تونین درخواست خروج از ارتش بدید که اون هم باید دادگاه نظامی تشخیص بده. فهمیدین؟»
گروه دوازده نفری فریاد کشید: «بله قربان»
فرمانده ادامه داد: «تا پایان دوره آموزشی حق ازدواج ندارین و بعد از اون هم فرد مورد نظر رو باید با حفاظت چک کنید. بعد اقدام کنید. فهمیدین؟»
گروه دوازده نفری فریاد کشید: «بله قربان»
فرمانده ادامه داد: «شما بعد از اتمام دوره آموزشی به هر کجا که ارتش تشخیص بده فرستاده می شین و این اجباریه. فهمیدین؟»
گروه دوازده نفری فریاد کشید: «بله قربان»
فرمانده ادامه داد: «به علت این که شما در معرض پرتو اشعه خواهید بود، ارتش مبلغی برای کمک به درمان سرطان شما به حقوقتون اضافه می کنه که البته بعد از بازنشستگی پرداخت می شه. فهمیدین؟»
گروه دوازده نفری فریاد کشید: «بله قربان»
فرمانده ادامه داد: «شما و خانواده تون دیگه حق خروج از کشور رو نخواهید داشت. فهمیدین؟»
گروه دوازده نفری فریاد کشید: «بله قربان»
فرمانده ادامه داد: «ارتش حق داره هر وقت که به شما نیاز نداشت، شما رو بفرسته برید. فهمیدین؟»
گروه دوازده نفری فریاد کشید: «بله قربان»
فرمانده ادامه داد: «سوالی هست؟»
سکوت نشان می داد که سوالی نیست! فرمانده ادامه داد: «حالا اونایی که می خوان این برگه رو امضا کنن بدو رو بیان جلو میز، اونایی هم که می خوان برن تا سه شماره بدو رو برن در دژبانی، یک... دو... سه.»
هیچ کس در سالن نبود.
بیلو در خیابان به طرز مسخره ای سرخوشانه قدم می زد و زیر لب آواز می خواند. بدنش عرق کرده بود. چنان با عجله از پادگان بیرون آمده بود که ساعت و کیف پولش را در دژبانی جا گذاشته بود و تحویل نگرفته بود. بیلو به مغازه ها و مردم نگاه می کرد و لذت می برد. به دکه روزنامه فروشی رسید و مشغول خواندن تیتر روزنامه ها شد که ناگهان چشمش به آگهی ارتش افتاد. لرزشی تمام بدنش را دربرگرفت و از نوک انگشتان پایش خارج شد. نگاهی به اطراف کرد. خودش می دانست فقط چند ثانیه دیگر  وقت دارد!

نظرات

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: