دوباره آلفرد مرد قویهیكل همسایه سر و صدا راه انداخته است. بوی كیك شكلاتی داخل اتاق پیچیده است. باید ساعت دو بعد از ظهر باشد. رختخوابم گرم است. دمای بدنم بالاست. نیاز به دستشویی دارم. به زحمت از زیر پتو بیرون میخزم. مواظبم پایم داخل زیر سیگاری نرود. پایم را از روی زیر سیگاری بلند میكنم و میگذارم روی شانهی فلزی و از درد فریاد میكشم. خون میچكد و روی موكت را قرمز میكند. صدای مادر را میشنوم كه میگوید بمیری. تف به خراش. پایم را روی هوله میگذارم و فشار میدهم. خون میجهد داخل هوله. بند نمیآید. به آن بی شرفی كه شانه فلزی میسازد بیراه میگویم. تف به ذات شانه. اصلا منی كه سال به سال از خانه بیرون نمیروم شانه فلزی میخواهم چه كار؟ لعنت به ماری. حتما الان كنار شوهر لندهورش نشسته است و دارد از آن كارها میكند و به ریش من میخندد. شانه ماری را برمیدارم. چه طور تا به حال متوجه نشده بودم. پنجره را باز میكنم و شانه ماری را با تمام قدرت دور میاندازم. لحظهای بعد صدای شكستن شیشه میآید و بعد صدای یكی از همسایهها كه میگوید: «بر پدر و مادر مردم آزار لعنت»
سرم را از پنجره بیرون میبرم و داد میزنم تف بر جد و آبای مردم آزار. تا حمام لیلی میروم. خون میجهد. اصلا دوست ندارم اینطوری بمیرم. مرگ بر اثر فرو رفتن شانه در پا مسخرهترین مرگ روزگار است. ماری میخندد. تف به این وان حمام كه دائم یادم میرود، خرابش كنم. نمیدانم چرا آمدهام داخل حمام. برمیگردم و میروم توی آشپزخانه. بالاخره پایم را میبندم. خون بند میآید. شكر خدا هموفیلی نیستم پس. ماندهی قهوه دیشب را میگذارم روی اجاق. در مسیر بوی كیك شكلاتی به مشامم می رسد. هیچوقت آدمها نمیدانند كه بعضیها چه آرزویهای كوچكی دارند. الان آرزو میكنم یك برش كیك شكلاتی داشته باشم. خوش به حال شوهر كتی. هر روز سهماش به غیر نوازشهای كتی یك تكهی بزرگ كیك شكلاتی است. اما سهم من چه؟ پایم را محكم میگذارم روی زمین و درد میگیرد. یادم رفته ماری با آن شانه فلزی چه با من كرده است. با احتیاط گام برمیدارم. باید قبل از این كه گربهی ماری بیاید و بریند به روزنامههای صبح، آنها را بردارم. سه ماه است كه ماری رفته اما این گربهی خر هر روز میآید گه میكشد به زندگی من. مثل ماری. قهوه با بوی كیك شكلاتی آماده است. سیگار و موبایل را برمیدارم و مینشینم پشت میز نهارخوری. مثل احمقها برای خودم قهوه میریزم و به خودم سفارش میدهم كه شیر هم كنارش باشد و باز خودم به خودم گوشزد میكنم كه احمق تو در خانه شیر نداری و وقتی شیر نداری، غلط میكنی قهوه با شیر سفارش میدهی. عجب گارسون پفیوزی هستم. كاش یكی بود با مشت میزد توی دهنم تا اینجوری جواب خودم را ندهم. شاید ماری هم به همین خاطر من را ترك كرده است. كسی كه به خودش فحش بدهد با دیگران چگونه برخورد میكند؟ ولش كن. تف به روزگار. همین خودم میارزم به صد تا آدم مبادی آداب. اصلا خودم دوست دارد به خودش فحش بدهد به كسی چه! شاید هم الان ماری زیر مشت و لگد شوهر لندهورش دارد به خودش فحش میدهد كه چرا من را ترك كرده. نمیدانم. قهوه كوفت میكنم. سرفهام میگیرد و قهوه میریزد روی موبایل. اس ام اس دارم. ماركو ساعت هفت صبح تلفن زده. بعد اس ام اس زده كه هنوز خوابی بدبخت مردهشور برده؟ باز تا صبح نشستی پای الواتی؟ نكند مردهای؟ خدا را شكر میكنم اگر سكته كرده باشی. منتظر میمانم تا جنازهات بو بگیرد و همسایهها خبرم كنند. خبر مرگت! فكر میكنم مردهام. جنازهام بو گرفته است. همسایهها در خانه جمع شدهاند و یكریز میگویند تف به ذاتت. مگر چه كردهام؟ فقط مردهام! پزشكی قانونی علت را مرگ بر اثر فرو رفتن شانهی فلزی در پا اعلام میكند. لابد شانهاش خیلی كثیف بوده. شاید ماری داخل آن سیانور ریخته بوده. تف به این شانس. صبحانهام را كوفت میكنم. حالا وقت چرت است. با پای مجروح میخزم داخل رختخواب. كسی از همسایه فریاد میزند كه شانه از داخل خانهی من به بیرون پرتاب شده است. یكی از همسایهها میگوید خدا ما را از شرش خلاص كند. زیر لب آمین میگویم و میخوابم. هنوز خوب خوابم نبرده كه خواب میبینم زنگ میزنند. اما آنقدر زنگ میزنند كه از خواب میپرم . واقعا دارند زنگ میزنند. حوصله ندارم. حتما نامه ای آوردهاند یا آمدهاند سوال كنند، نظرم درباره انتخابات ریاست جمهوری چیست. میخوابم و از اینكه نظرم را درباره انتخابات مخفی كردهام به خودم افتخار میكنم. ساعتی بعد از خواب بیدار میشوم. صدای میومیو گربهی ماری میآید. گربه مرنومرنو میكند. عصبانی در خانه را باز میكنم. حالا وقت سكته كردن است. میبینم شوهر كتی برایم كیك شكلاتی آورده و آن را گذاشته است روی جا كفشی دم در. اگر امروز سكته نكنم خودم را میكشم. گربهی ماری كیك شكلاتی من را به گه كشیده است! بغضام میگیرد و چیزی از درونم مثل یك كودك شش ساله شوهر كتی را صدا میزند! من یك تكه كیك دیگر میخواهم لطفا!