همیشه سعی میكرد درباره گذشتهاش خیال پردازی كند، از گذشتهی خود هیچ نمیدانست و هر چه به خاطر میآورد مربوط به دوران شیرخوارگاه بود. روزانه هزار خیال خوب و بد به سرش میزد، وقتی در مترو كسی را با بارانی سیاه و كلاه میدید فكر میكرد پدرش سردستهی یك باند فروش كلیه بوده است و آدمهایی كه پدرش كلیه آن ها را فروخته است حالا دارند او را تعقیب میكنند تا كلیهاش را ببرند بفروشند. در خیابان وقتی كه پیرزنی از او طلب پول میكرد مادرش را مجسم میكرد كه گدایی میكرده و او را در كنار خیابان به دنیا آورده است. خیال بافیهای او به همین چیزها ختم نمیشد، روزهایی كه زیاد گرسنگی میكشید خیالات عجیبی میكرد، یقین پیدا میكرد فرزند گم شدهی یك میلیونر است، ساعتها جلوی خانهی یك آدم پولدار انتظار میكشید، چون فكر میكرد پسر اوست اما عاقبت مشت و لگدهای نگهبانان منزل حواسش را سر جا میآورد. گاهی فكر میكرد انتخاب شده است، به كلیسا میرفت و دستورات را از خداوند دریافت و اجرا میكرد اما خداوند جز دله دزدی كار دیگری به او محول نمیكرد. در مجموع آدم بدبختی بود اما كسی را در زندگی نداشت كه به حالش دل بسوزاند. كافی بود دختری در ایستگاه اتوبوس از او نشانی جایی را بپرسد، به سرعت عاشق میشد و تا برادرهای دختر دندههایش را خرد نمیكردند دست برنمیداشت.
گاهی اوقات با خودش فكر میكرد پدرش گنجی را برای او به میراث گذاشته است، آن قدر به این موضوع فكر میكرد كه باورش میشد این گنج وجود دارد اما نمیدانست كجا را باید بكند. با تغییرات جامعه و اتفاقاتی كه میافتاد همسو بود. وقتی انتخابات میشد شروع میكرد به فعالیتهای سیاسی و خیال میكرد میتواند نماینده مردم بشود. وقتی جشنوارهی فیلم شروع میشد از این كه او را نمیشناسند و به سینما راه نمیدهند تعجب میكرد. شبهای زمستانی كه جایی برای خوابیدن نداشت به فرمانداری میرفت و سراغ فرماندار را میگرفت، بعد به شهرداری میرفت، بعد استانداری، بعد كلانتری، بعد تیمارستان و آن قدر به مراكز دولتی سر میزد كه صبح میشد.
دیوانه نبود اما مردم او را دیوانه خطاب میكردند، یادش میآمد از همان روز اول در مدرسه بچهها به او دیوانه میگفتند اما معلمها چنین نظری درباره او نداشتند. دوران شیرخوارگاه و بعد آسایشگاه بهترین دوران زندگیاش بود.
در دبیرستان معلمی داشتند به نام سایلف كه معلمها به او دیوانه میگفتند اما او مطلقا چنین نظری درباره سایلف نداشت. او و سایلف تمام مدت با هم بودند و حرفهایی میزدند، حرفهایی كه فقط خودشان میفهمیدند. سایلف در همان دوران خودكشی كرد، درحالی كه همه چیز خود را به او بخشیده بود.
بعد از دبیرستان دیگر مغزش توان درس خواندن نداشت و از همان وقت دوران در به دری او شروع شد و تا حالا هم ادامه داشت. الان چند وقت است كه توی پارك مینشیند و چرت و پرت مینویسد، خودش میگوید داستان مینویسم، اما باز دارد خیال بافی میكند، داستانهایش تمام راوی دانای كل دارد، فكر میكند اگر از زایه دید سوم شخص بنویسد، مردم نمیفهمند خودش دارد داستانها را سر هم میكند و آدم فلك زدهی داستان خودش است. اما شما باور نكنید او در داستانهایش خودش را او خطاب میكند تا شما نفهمید كه اوست، حرفش را باور نكنید الان در پارك نشسته و دارد داستان مینویسد، خیال میكند چخوف است و دارد «اتاق شماره شش را مینویسد»، اما شما عاقلتر از او هستید و میدانید اوست كه دارد مینویسد. هفتهی پیش نسخهای را كه با دست از روی «یادداشتهای یك دیوانه» نوشته بود برده بود انتشاراتی در مركز مسكو تا چاپ كنند، مردك دیوانه است، سعی میكند شما را وارد داستانی مزخرف كند و نگذارد بیرون بیاید، بیچاره خیال میكند شما داستان او را تا انتها میخوانید، این هم مثل تمام خیالهایی كه میكند.
در تمام زندگی نكبتبارش خیالبافی كرد و سوم شخص مفلوكی بود كه جرات ورود به دنیای پستترین شخصیت داستانهایش را هم نداشت. سایلف میگفت همینگوی مردی كرد، مرد باش و دولول را زیر چانه بگذار و راحتشو، در تمام طول دبیرستان هفتهای هفت بار خودكشی میكرد، اما در خیال خود. این روزها همینطور كه دارد خوانندگان داستانهایش را فریب میدهد خیال برش داشته كه نیكول كیدمن است، تمام عناصر خیالش به جا و درست است جز یك مورد اساسی كه آزارش میدهد، به شدت برایش نگرانم، برجستگیهای بدنش با خیالش همخوانی ندارد. دیروز آخر یكی از داستانهایش نوشته بود: «همینگوی مرد بود، من نیكول كیدمنم، چرا شما از یك خانم باردار انتظار دارید خودكشی كند؟»