همه داخل اتاق مدیر جمع شده بودند تا به سخنرانی او گوش بدهند. انگار همه منتظر شنیدن چیز عجیبی بودند.
بالاخره بعد از کمی تاخیر، آقای مدیر وارد اتاق شد و بعد از صاف کردن سینه اش شروع به صحبت کرد.
آن روز صحبت های مدیر رنگ و بوی دیگری داشت و زیاد دوستانه به نظر نمی رسید.
همه کارمندها ساکت بودند و با دقت به حرف های مدیر که با کمی مکث و تردید از دهانش خارج می شد گوش می دادند. فضای سرد و بی روحی بود.
بالاخره بعد از یک سخنرانی طولانی، مدیر از همه حضار تشکر کرد و حرف هایش را به پایان رساند.
بعد از پایان جلسه، هر کس برداشت خاصی از حرف های مدیر پیدا کرده بود و راجع به حرف های او چیزی می گفت.
برداشت من هم از حرف های او خرید دوباره روزنامه و مراجعه به صفحه آگهی های استخدام بود...