خانه     آرشيو     جستجو     ارسال اثر     خوراک / RSS     تماس با ما     درباره ما
داستان شعر طنز اندیشه عكس سینما،تئاتر
داستان کوتاه
3 اسفند 1388
21 بهمن 1388
داستان کوتاه کوتاه
27 اسفند 1388
زهره عیسی خانی
25 بهمن 1388
15 بهمن 1388
داستان دنباله دار
تحلیل
2 آبان 1388
28 شهریور 1388
مهدی خادمی كولایی
27 مرداد 1388
ترجمه: فرهاد مرسلی پاورسی
نقد و بررسی
11 اسفند 1388
28 بهمن 1388
13 بهمن 1388
گفتگو
15 مهر 1386

یک نویسنده، یک کتاب
18 اسفند 1388
4 مهر 1388
کارگاه
گزارش
16 اسفند 1388
17 شهریور 1388
14 مرداد 1388
6 مرداد 1388
12 خرداد 1388
خاطره
24 مرداد 1386

همه داخل اتاق مدیر جمع شده بودند تا به سخنرانی او گوش بدهند. انگار همه منتظر شنیدن چیز عجیبی بودند.
بالاخره بعد از کمی تاخیر، آقای مدیر وارد اتاق شد و بعد از صاف کردن سینه اش شروع به صحبت کرد.
آن روز صحبت های مدیر رنگ و بوی دیگری داشت و زیاد دوستانه به نظر نمی رسید.
همه کارمندها ساکت بودند و با دقت به حرف های مدیر که با کمی مکث و تردید از دهانش خارج می شد گوش می دادند. فضای سرد و بی روحی بود.
بالاخره بعد از یک سخنرانی طولانی، مدیر از همه حضار تشکر کرد و حرف هایش را به پایان رساند.
بعد از پایان جلسه، هر کس برداشت خاصی از حرف های مدیر پیدا کرده بود و راجع به حرف های او چیزی می گفت.
برداشت من هم از حرف های او خرید دوباره روزنامه و مراجعه به صفحه آگهی های استخدام بود...

نظرات

اونجوری که من فهمیدم آخر این جور داستانها باید غافل گیر کننده باشه. اما آخر این داستان اینجوری نبود.

18 آذر 1386 ساعت 11:25 | زهرا |  بدون email | بدون آدرس وب

بهترین برداشت هم بنظره من همینه

7 مهر 1386 ساعت 16:52 | بهزاد |  بدون email | بدون آدرس وب


نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: