قصاص منصفانه
روژان
دینا از بین زن های تو حیاط،مادربزرگش را پیدا كرد و شاد و بی پروا از پنجره داد زد: مامان بزرگ چندبار بهتون بگم امروز همه تلفن ها برای شماست.
زن سرتاپا سفید پوشیده بود،با سرو حركت چشم، از نوه اش پرسید كی زنگ زده؟
دینا : یه خانم،معلومه خیلی منتظر زیارت حاج خانمه.
همه خندید. یكی از خانم ها همین طور كه مشغول هم زدن غذای تو دیگ بود،از دینا خواست یكبار دیگر همه ظروف و قاشق،چنگال و لیوان و ... را با دخترش بشمارند.
مادربزرگ: الو...
صدا: زیارتتون قبول حق. حاج خانم، ...
مكث كرد.
- میدونم تا حالا منو شناختی.
زن منتظر جواب یا حرفی از پیرزن نموند.
صدا: آره.منم... همون مادر داغدار.من میدونستم،میدونستم اعدام بچه ام اشتباه بود. تو پسرمو به كشتن دادی.توی سنگدل.پسرت زنده اس.به جای اینكه دنبال پسرت بگردی، یه آلبوم عروسی ورداشتی كه بیا پسرو عروسم رو ببین.بیا ببین پسر مستت چه دسته گلی رو پرپر كرد.خونواده عروست رو یادته، پسر جوونمو ،حال زار منو، دیدن، ... رضایت دادن.
گریه امانش نداد. با هر سعیدی كه می گفت،آهی می كشید. بریده بریده آدرس مغازه ای را به پیرزن داد كه چند روز پیش، پسر مرده اش، امیر، اونجا كارمی كرد.
**
ماشین داشت به آدرس نزدیك میشد. به عكس توی دستش نگاه كرد. تو ذهنش قیافه پسرش رو میساخت،مردی كه الان، 17 سال از این عكس بزرگتر. خدایا ...، یعنی می شود... !؟
قبل از اینكه راننده آژانس بخواهد بگوید اینجاس،پسرش رو اون طرف خیابون دید.جلوی در ورودی پاساژ.بسته ای را با مردی عقب پژو انداختند.مادر سریع خود را رساند.صدای فرزندش بعد این همه سال او را مطمئن كرد.صدای خفه مادر كه به ناگه فریاد زد: امیر...
مرد دیگر به طرف زن برگشت. انگار كه امیر صدای مادر را نشنیده باشد،بی اعتنا، سوار ماشین شد و رفت.
-امیر...
زن با آدرس و عكس و یك دنیا از خاطرات امیر و زیبا عروسش وارد مغازه شد. مردی پابه سن گذاشته، مشتری ها راه می انداخت. بعد اینكه مرد پرسید،بفرمایید خانم، زن سلام كرد و عكس را به مرد نشان داد وگفت: امیر، پسرم.
لرزید، شاید از بی اعتنایی امیر، شاید از حرفهای مادر سعید، یا شاید ...
چیزی نمانده بود بیفتد كه مرد صندلی را برای نشستنش جلو كشید.
رو به عكس، از مرد پرسید: من دنبال پسرم هستم. به من گفتن این مغازه دیدنش.خودمم الان دیدمش. بر می گرده...؟
مرد: دامادم رو می گید...!
مرد تازه فهمید چی شنیده: اما خونوادشو سالها پیش از دست داده.
زن پرید وسط حرفش: توی تصادف...
مرد: بله...، زن،دختر و مادرش...
مكث كرد. خود مرد هم نشست: شما گفتید مادرش اید؟
زن: نه، من و دخترش زنده ایم. اصلا تو ماشین نبودیم. یادمه پسرم اون روز خیلی اصرار به بردن منم كرد.كاش میرفتم.
زن برگشت به اون روزا كه خیلی وقت بود ازشون حرفی نزده بود.
ادامه داد: پسرم میخواست از یه ورشكسته همه زمیناشو عوض طلبش بگیره.زمینای كشاورزی بود كه چند تا خونواده فقیر و ندار روش كار میكردن. ته دل راضی به گرفتن زمینا نبودیم نه من نه عروسم. اما امیر همه اش سی سال داشت با آرزوهای بزرگ.دخترش یه سال و دوماهه بود.پیش من گذاشتن و دوتایی رفتن برای معامله و دیدن زمینا و ....
هییی... دو روز بعد،پسری كه باهاشون تصادف كرده بود،اعتراف كرد، دوتا جسد سوخته ته دره رو نشون داد.لباسا، مدارك، ماشین... حتی كالبدشكافی و كشف هویت و...
-یعنی پسرم زنده اس...!؟ مات و مبهوت وامانده بود.
مرد: برادرم پسر شما...
روی كلمه شما مكث كرد،انگار هنوز باورش برای او آسانتر از زن نبود. نگاه منتظر زن ادامه واقعیت را از مرد می خواست.
مرد: برادرم مرد خیری بود. میخواست درمانگاهی برای مردم روستا بسازد. دنبال زمین مناسب بود كه پسر شما را كنار رودخانه روستا پیدا كرد. سرو صورتش خونی و آسیب دیده بود. شنوایش را از دست داده.و حافظه اش.
برای تكمیل حرفایش : ولی نسوخته. برادر و پسرم او را به بیمارستان رساندند.
زن : حافظه اش رو از دست داده...!؟
مرد: همه چیزی كه یادش مونده بود، این بود كه توی تصادف زن،مادر و دخترش دینا را از دست داده. اسم خودش رو یادش نبود.یادش نبود كی بوده و كجا میرفتن یا كجا تصادف كردن. چندین بار،همه جای اون روستا و جاده های اطراف رو پیاده و سواره،رفتیم.نه چیزی یادش اومد نه كسی شناختش. خیلی جاهای دیگه،خیابونا، كوچه های این شهر را هم نشناخت. هیچی یادش نیومد،حتی مجبور شدیم اسمی رو براش انتخاب كنیم و ...
زن حرفش رو قطع كرد: حافظه اش رو از دست نداده. دخترش ، اسمش دینا بود.
مرد: الان هم یه دختر داره كه اسمش دیناست. نوه منه.
حرفی برای گفتن نداشتند. سوال هایی ذهن هر دو را آزار می داد كه دیگری جوابی برایش نداشت. پیمان (اسمی كه خانواده ی آقای منصوری انتخاب كرده بودند) یا همان امیر، با زن و دخترش دینا، برای مسافرت و تجارت به دبی می رفتند. امشب.
فردا صبح خانم عزتی و آقای منصوری به همان روستایی می روند كه اتفاقات 17 سال پیش را دقیقا بفهمند.قبل از اینكه به كسی چیزی بگویند.حتی به امیر،همان پیمان.
***
یك ماه پیش اون مرد اومد و اعتراف كرد.به شما زنگ زدیم خانم عزتی. گفتند، مكه تشریف دارید. قبول باشه ایشالا...
مأمور آگاهی ضمن پیدا كردن اقرارنامه گفت: برای به جریان انداختن پرونده منتظر شما بودیم. این را بازپرس نوشته. كاغذ را روی میز گذاشت.
مردی 53 سال به نام اكبر...
در تاریخ... امیر اسلامی، برای تصاحب زمین های زراعی كه من و زنم و اهالی فقیر روستا، سالها برای آقای جلال... كارگری میكردیم، به روستا آمدند.بابت قرض های جلال. ما را از زمین بیرون انداختند. من و زنم چند روزی بود در دره، نزدیك رودخانه، مشغول چیدن گلهای دارویی و وحشی بودیم. این تنها راه زنده ماندن ما بود.آن روز مهندس اسلامی با زنش آمده بود زمین ها را تحویل بگیرند.
نزدیك غروب بود. ماشین مهندس را دیدم. برمی گشت شهر. صدای بلند برخورد دو ماشین و بعد جیغ و فریاد.مهندس با یك ماشین دیگر تصادف كرد. ماشین مهندس به سمت دره منحرف شد و سقوط كرد. زنم دقیقا در مسیر ماشین بود فرصت برای هیچ حركتی نبود.لباس های زنم به ماشین گیر كرد و ماشین به سرعت زنم را با خود به ته دره كشید. صدای ناله و ضجه زنم و زن مهندس،مهندس ... ماشین ایستاد.به سنگی، چیزی گیر كرد. دویدم كه زنم را نجات بدهم كه ماشین ناگهان آتش گرفت. چند متر بالاتر چیزی جنبید.مهندس بود ، از ماشین پرت شده بود. لباس هایش پاره و دستش خونی بود اما زنده بود و توانست بایستد. گیج و منگ به ماشین آتش گرفته، نگاه می كرد. حتی الان هم نفهمید چه بلایی سر من و زنم آورده. با همان بیلی كه دستم بود، با سنگ و ... او را مورد ضرب و شتم قرار دادم.صدای ناله ی زنم. به طرف ماشین دویدم. بیهوده بود، نتوانستم آتش را خاموش كنم. به طرف مهندس برگشتم،سرو صورتش خونی،بیهوش اما هنوز زنده بود.
همان جا نشستم. تا اینكه صدای ماشینی شنیدم كه روی جاده بالا ایستاد. همان ماشینی بود كه با ماشین مهندس تصادف كرد. بعد از اینكه ماشین رفت، مهندس را كشان كشان به طرف رودخانه بردم.میخواستم بندازمش تو آب.باید قصاص زنم میشد... صدای چندتا ماشین روی جاده و نوری كه به دره افتاد. فرار كردم.
طرح پیچیده و ذهنیت تصویری نویسنده!
سید محمدرضا خردمندان
«قصاص منصفانه» طرح پیچیده و در عین حال جالبی دارد كه حسابی تخیل خواننده رابه خود مشغول می كند. از آن طرح هایی كه به درد یك فیلمنامه نویس می خورد از آن یك فیلمنامه ی بلند داستانی بنویسد! البته از خلاء هایی كه به نظرم آمد در طرح داستان وجود دارد خواهم گفت اما معتقدم نویسنده ی این داستان ذهن طرّاحی دارد كه هر چه پخته تر شود بیشتر به كار داستان نویسی خواهد آمد.
«امیر اسلامی» كه از كسی پول طلب دارد به همراه همسرش برای گرفتن زمینهای شخص عازم یك روستا می شوند. در راه بازگشت تصادف می كنند و به ته دره می روند. زن و شوهری روستائی كه پیشتر روی آن زمینها كار می كرده اند و حالا به واسطه ی غصب زمین ها توی درّه ای مشغول به كار هستند شاهد این تصادف اند. ماشین امیر كه به دره سقوط می كند زن روستایی را زیر می گیرد و با خود به درّه می كشاند. مرد روستایی برای نجات همسرش تلاش می كند اما وقتی به نتیجه نمی رسد به امیر كه تنها زنده مانده ی این حادثه است حمله می كند و قصد كشتنش را دارد اما با دیدن كسانی كه برای كمك آمده اند فرار می كند. امیر نجات پیدا می كند اما حافظه اش را از دست داده. امیر با دختر برادر كسی كه او را نجات داده ازدواج می كند غافل از اینكه خودش یك دختر دارد! امیر به كمك پدرزنش تاجرمی شود. از آن طرف شخصی كه با امیر تصادف كرده دستگیر می شود. مادر امیر رضایت نمی دهد. راننده اعدام می شود. حالا هفده سال گذشته! مادر راننده ی معدوم كه متوجه زنده بودن امیر شده خبر زنده بودن او را به مادرش می دهد. مادر به آدرس می رود و می فهمد پسرش زنده است!
مدیریت اطلاعات!
خوب! ممكن است گفته شود این همه اتفاق چه طوردر یك داستان كوتاه دوصفحه ای جمع شده است؟ این یكی از نقاط ضعفی است كه می خواهم به آن اشاره كنم و بعد بروم سراغ طرح و باقی مباحث. داستان كوتاه، زاییده ی ایجاز است. به واقع نویسنده باید درفرصت اندكی كه در اختیار دارد حرفهایش را بزند و نكته ی مبهمی باقی نگذارد. هر چقدر طرح یك داستان پیچیده تر می شود نیاز به بسط حوادث و شرح و تفصیلشان هم بیشتر می شود. نیاز به شخصیت پردازی بیشتر می شود و به تناسب، داستان، سوالات بیشتری ایجاد می كند. در «قصاص منصفانه» فشردگی اطّلاعات به قدری است كه نویسنده در مدیریت اطلاعات دچارمشكل شده است. به خصوص تعدد شخصیت ها و عدم پرداخت آنها باعث سردرگمی خواننده می شود. مهمترین سوالی كه ایجاد می شود بحث اعدام راننده است. اول اینكه مجازات قتل غیرعمد اعدام نیست. به فرض هم كه باشد امیر اصلن كشته نشده و جنازه اش هم پیدا نشده. تنها جنازه ی دو زن در حادثه وجود داشته! یكی همسر امیر و دیگری همسر آن مرد روستایی.( تا یادم نرفته همینجا اشاره كنم مگر می شود مرد روستایی همسرش را به حال خود رها كرده باشد و فرار؟! البته اینجا تناقض آشكاری وجود دارد كه به آن اشاره می كنم:
به فرض بگوییم مرد روستایی ترسیده امیر كشته شده باشد و پای او گیر باشد. مگر نه اینكه راننده دو روز بعد از حادثه اعتراف می كند و جنازه ها را ته دره نشان می دهد؟ پس مرد روستایی دو روز وقت داشته به سراغ جنازه ی همسرش برگردد و او را با خود ببرد!) خوب برگردیم به بحث اول. امیر پیدا نشده. پس چگونه قانون، حكم اعدام راننده را صادر می كند؟ در صورتی كه مادر راننده در مكالمه ی تلفنی اول داستان به رضایت خانواده ی عروس اشاره می كند:
«خونواده عروست رو یادته، پسر جوونمو ،حال زار منو، دیدن، ... رضایت دادن.»
آیا پزشك قانونی در شناخت جنازه ی سوخته دچار اشتباه شده؟! یعنی یكی از زنها را با امیر اشتباه گرفته؟ كل اطلاعاتی كه داستان به ما می دهد این است:
«هییی... دو روز بعد،پسری كه باهاشون تصادف كرده بود،اعتراف كرد، دوتا جسد سوخته ته دره رو نشون داد.لباسا، مدارك، ماشین... حتی كالبدشكافی و كشف هویت و... »
اگر تحقیقات انقدر دقیق بوده قطعن متوجه نبودن امیر میان جنازه ها می شدند. حال آنكه اگر قبول كنیم میزان سوختگی به قدری بوده كه هیچ اثری از امیر نبوده پس كالبد شكافی، لباس ها و كشف هویت به چه معناست؟!
توجه به یك نكته ی ریز!
چرا وقتی امیر را برای شناسایی به همان روستا می برند كسی او را نمی شناسد؟ مگر امیر كسی نیست كه بارها به آن روستا رفت و آمد داشته و زمین ها را غصب كرده و عده ای كشاورز را بی كار كرده؟ به نظرم اینها نكات بسیار ریزی است كه شاید خیلی مهم نباشد و بشود با اغماض از انها گذشت اما توجه به همین ظرافت هاست كه داستان را بی نقص جلوه می دهد. نویسنده می دانسته باید به نحوی امیر را ناشناس نگه دارد و دلیلی هم آورده اما می توانست با كمی تامل این بخش را باورپذیرتر جلوه دهد.
تعدد شخصیت ها!
در این داستان كوتاه چند شخصیت(نه به مفهوم داستانی اش كه در مقابل تیپ قرار می گیرد) وجود دارد؟
امیر، مادر امیر، دختر امیر، همسر امیر، مادر راننده ، پدرزن جدید امیر و برادرش و پسر برادرش، مرد و زن كشاورز، مامور آگاهی.
مطمئنّّن حضور این همه آدم در یك داستان دو صفحه ای كار را سخت می كند. چرا كه هر آدمی كه پا به داستان می گذارد باید دلیل متقنی برای حضورش وجود داشته باشد وكاركرد داستانی اش پیدا باشد. پیشنهاد می كنم نویسنده ی محترم یك بار داستان را با این دید بازخوانی كند و ببیند چه طور می شود آدمها را كم كرد. حضور كم تر آدمها تمركز خواننده و خود نویسنده را بالا خواهد برد و نویسنده فرصت بیشتری برای پرداخت آدم های قصه اش پیدا می كند.
برای مثال فرض كنید به جای برادر و پسر برادر آقای منصوری، خود ایشان امیر را پیدا كرده بود. به نظر بنده نه تنها لطمه ای به داستان وارد نمی شد كه دو شخصیت اضافه از داستان حذف می شدند. یا مثلن به جای اینكه خبر زنده بودن امیر را مادر راننده بدهد راه دیگری برایش پیدا كنیم. چرا؟ چون این موضوع خودش سوال برانگیز می شود( كه مادرراننده از كجا فهمیده؟ یا حالا او چه واكنشی انجام خواهد داد؟و...) و چرا ما باید سوال بی خودی در ذهن مخاطب ایجاد كنیم؟ و اینكه از حضور مادر راننده به عنوان كسی كه پسرش بی گناه به دار مجازات آویخته شده نمی شود به سادگی گذشت. وقتی پایش به داستان باز می شود وزنه ی سنگینی است كه باید فكری به حالش كرد.
یك نكته ی جالب توجه!
شخصیت اصلی داستان مادر امیر است. او سمبل آدم های مذهبی مقدس مابی است كه به عمق دین نرسیده اند. از یك طرف به حج می روند و نذری می دهند و از سویی بی گناهی را به دار می آویزند. این ایده ی دوخطی محور شكل گیری این داستان است. و به گمانم نویسنده در پی طرح چنین دیدگاهی است. نكته ی جالب اینكه در بطن داستان و دور از چشم این ایده ی دوخطی اتفاقی می افتد كه به لحاظ مفهومی جالب توجه است! و آن عاقبت امیر است! امیر كسی است كه مرتكب كار ناپسندی می شود. او با گرفتن زمینها و آواره كردن كشاورزانی كه روی آن كار می كردند مرتكب گناه می شود. اما بعد از تصادف دچار فراموشی می شود! و این فراموشی به جای اینكه به ضررش باشد به نفعش تمام می شود! ازدواج مجدد! كار در دبی ، بچه و ... اگر چه ایرادی به این قسمت طرح وارد نمی دانم اما این سرنوشت برایم جالب بود!
نگاه تصویری!
نویسنده ی این داستان ذهنیتی تصویری دارد كه به كار سینما می آید. غالب صحنه هایی كه در داستان وجود دارد بیرونی اند و قابل رویت! از یك موضوع واهی حرف نمی زند. داستانی برای گفتن وجود دارد كه هر چه پخته تر شود و مشكلاتش برطرف شود جذابیت بیشتری پبدا خواهد كرد. این روزها سینماگران دربه در به دنبال نوشته هایی از این قبیل هستند. و می خواهم خیلی جدی به نویسنده ی این داستان پیشنهاد كنم تا می تواند مطالعه اش را زیاد كند. داستان بخواند. داستان بخواند. و آنقدر داستان بخواند كه رفته رفته طرح های منسجم تری در ذهنش شكل بگیرد كه هم پخته تر باشد و هم جذاب تر!
چرا اسم مستعار؟!
آخرین موضوع به خود نویسنده ی داستان برمی گردد. ایشان خواسته اند داستان به اسم مستعار منتشر شود.
قبل از انقلاب خیلی از نویسندگان به خاطر مسائل امنیتی ترجیح می دادند آثارشان به اسم مستعار منتشر شود. در آن زمان این یك رسم شده بود. اما حالا چرا؟!
آیا بهتر نیست خوانندگان این داستان نویسنده اش را بشناسند و داستان های بعدی اش را پیگیر باشند و روندی را كه در امر نوشتن طی می كند دنبال كنند؟! بالاخره كه روزی نامتان فاش می شود!!