نوشته: سید محمد مهدی آقامیری
در را محكم بست. چكمه هایش را به سرعت پوشید و پله ها را یكی پس از دیگری رد كرد. مادر پیرش به دنبال او وارد حیاط شد. به سرعت سمت باغ حركت كرد. مادرش هم هرچه تقلا كرد نتوانست او را متقاعد كند. همین طور گریه می كرد و داخل كوچه باغ های ده می دوید.به باغ پدرش رسید. یك هكتاری می شد. مملو از درختان سیبی كه سالها پیش پدربزرگش با پدرش آنجا كاشته بودند.
امروز واقعا عصبی است.چشمانش كه هم اكنون دیوار های گلی باغ را دنبال می كنند این را مشخص می كند.به نزدیكی های باغ رسید.از دیوار گلی ریزش كرده وارد باغ شد.حوالی غروب بود و آفتاب بی رمق.این بی رمقی باعث شد تا هوا بتواند نتیجه تلاش یك روزه اش را بگیرد.ضربه نهایی اش را وارد كند و خودش را خنك سازد.مه امروز از سمت دره پایینی به سمت بالا می زند.تاریكی تا دقایقی دیگر روستا را در برمی گرفت و او تك و تنها كنار درختان سیب لم داده بودو با آنها درد و دل می كرد.
با سیب ها رفیق بود.اگر روزی به باغ سر نمی زد و احوال سیب ها كه تك تكشان رامی شناخت نمی پرسید ،شروع می كرد با خود حرف زدن.نكند كه سیبها...
تصمیمش را گرفته بود.قصد داشت برود.آخر پدرش را آنجا از دست داده بود. می خواست از چنگ مادر فرار كند. به دلیل مشكل ذهنی كه از همان كودكی گریبانش را گرفت نتوانسته بود به مدرسه برود.تمام هم سن و سالانش هم اكنون كه او در كنار درختان سیب دراز كشیده،داشتند از مدرسه ده بالایی به سمت خانه سرازیر می شدند.صدای سمفونی چكمه ها را حس می كرد.گاهی كنار جاده پنهان می شد وبه سر و صدای بچه ها كه حداقل دو سه پیچ جاده با آنها فاصله داشت گوش می كرد.صدای خنده و شوخی هاشان می آمد.از مسابقه دویی كه در جاده می گذاشتند خنده اش می گرفت.مسخره یشان می كرد.گاهی هم تشویق شان می نمود و برایشان دست می زد!صبر می كرد آنها رد شوند آن وقت دنباله شان هوار كشان به راه می افتاد.می توانستی با یك سیب نظرش را عوض كنی.تمام اهالی روستا می دانستند كه جانش به جان سیب هایی بند است كه هر روز با آنها صحبت می كند.دلش نمی آمد كه گازشان بزند.سیب ها را می بویید و داخل جیبش می انداخت.به همین خاطر جیب هایش همیشه آویزان بود!حرف های درونش را پیش آنها باز می كرد.مردم می گفتند كه او دیوانه است.ولی او خل نبود!وقتی با یكی از بچه های ده دعوایش می شد و حسابی هم كتك می خورد،می رفت و سیبی را كاغذ پیچ می كردو مادرش را وادار می ساخت تا او را به خانه آن فرد ببرد.سیب را به او هدیه می داد و از سر و كولش بالا می رفت.نمی توانست صحبت كند.هر دفعه هم می آمد اد بد كند دهانش كف می كرد.بچه های ده هم می زدند زیر خنده و دستش می انداختند.
مادرش از آن زنان با ایمان ده بود.همه روستاییان هم، او را می شناختند و برایش احترام زیادی قایل بودند.تقریبا تمامی جلسات روضه و سفره های نذر و دعای مادران روستا در خانه آنها برگزار می شد. گاهی می رفت پشت در و صدای مادرش را می شنید كه گرم خواندن روضه حضرت ابوالفضل بود.از صدای شیون و گریه زنان ناراحت می شد. سیب را از جیبش در می آورد و به آن زل می زد.بعد هم چشمانش سرخ می شد و شروع می كرد به پلك زدن.خیلی بی صدا_ نباید آنجا آفتابی می شد.این را مادرش به او تذكر داده بود _ گریه می كرد. نمی دانست حضرت ابوالفضل كیست؟ فكرمی كرد سیبش را از او گرفته اند. واقعا كه سیبش را از او گرفته اند. اشك هایش برق زنان راهی از بین صورت تازه سبز شده اش پیدا می كرد و روی زمین پرتاب می شد. صورتش هم مثل سیب هایش تازه سبز شده بود! جعبه های سیب را آماده می كرد و آخر روضه، وقتی زنان از خانه یشان می زدند بیرون، به هر كدامشان یك سیب تقدیم می كرد. زنان هم می خندیدند و برایش دعا می كردند.
شب شد. هنوز به خانه نیامده بود.از دست مادرش عصبانی شده كه چرا نمی گذارد با بچه های روستابرود.مادرش از دیوار پشتی باغ واردشد. او را دید كه به درخت آخری باغ تكیه داده و خوابش برده است.مه ها را كنار زد و به پسرش نزدیك شد.مجبور شد دست به دامان مجتبی پسر عمویش كه تنها یار و پشتیبانش بود،بشود تااو را بلند كند. چانه هایش روی دوش مجتبی چفت شد.كتف استخوانی مجتبی بیدارش كرد.دیگر خجالت می كشید كه بیداری اش را ابراز كند!
بالاخره مادرش را راضی كرد كه برای مدت سه ماه برود.هفته ی آینده قرار شد با مجتبی ،پسر عمویش ، برای ثبت نام به دهداری بروند.در راه سر صحبت باز شد.
_علی خوشحالی؟
_ا...!( سرش را تكان داد و لب های آهویی اش بار دیگر غرق خنده شد.نمی دانم چرا وقتی می خندید،گریه هم می كرد! )
دست برد و مجتبی را مهمان كرد.
_ خودت هم بخور؟
از آن یكی جیبش سیب را درآورد.آمد كه بار دیگر گازش بگیرد ولی باز منصرف شد.فوتش كرد و قلش داد درون جیب.از رفتنش خیلی خوشحال بود.هراسی هم به دلیل اینكه گمان می بردتا ثبت نامش نكنند،همراهی اش می كرد...
خروس خوان قبل از اینكه انوار طلایی خورشید،ده را بغل كند،مردم دسته دسته به سمت میدان آمدند.هنگام رفتن دو گونی سیب را بار كرده بود تا با خودش ببرد.همه روستاییان آنجا بودند و یكی یكی جگر گوشه هایشان را سوار مینی بوس می كردند.بر و بچه های ده آمدند و او را دوره كردند.صورت های نشستیشان حاكی از عدم رضایت آنها از رفتنش بود.
_ برای سلامتی رزمندگان اسلام اجماعا صلوات ختم كن...
_ اللللللللهم...( خیلی كش می دادند )
گونه های نمناك مادر را بوسید.دو گونی سیب را پشتش انداخت و در میان دود غلیظ اسفند داخل مینی بوس شد.كسی نمی توانست حرفی به او بزند.همه می دانستند اگر سیب ها را از او جدا كنند باید قیداو را هم بزنند.آن قدر خوشحال بود كه داخل ماشین شروع كرد به دست زدن.وقتی حاج علی ایمانی( فرمانده بسیج دهداری )با اخم به او نگریست،دستانش را متوجه سینه اش نمود و شروع كرد به سینه زدن.
همه زدند زیر خنده.حاج علی پرسید:
_ علی اكبر نمی خواهی از اون سیبات به ما بدی؟
احمد پسر رجب قهوه چی:
_راست میگه.دلمون ضعف رفت.چند تا بده بخوریم...
موج در خواست ها، او را كنار زد و مجبورش كرد كوتاه بیاید.خودش راضی نبود،ولی تا می آمد شكلكی در بیاورد.
_اه... بسه دیگر...
مجتبی همان تنها یار و پشتیبانش فقط می خندید و به علامت تضمین سرش را تكان می داد.ولی او هیچ وقت از سیب گاز نگرفت.همیشه فوتش می كرد و قلش می داد داخل جیبش.
آمدند جنوب.پایگاه سید الشهدای هویزه.( ولی بعدا رفتند دوكوهه )
به او تفنگ نمی دادند.به بخش تداركات بردنش.سقای گروهان شده بود!آمدند دو كوهه.مقرشان آنجا بود.
صبگاه كه می شد بچه های خوابگاه از دستش آرامش نداشتند.تا تك تك افراد را از جایشان بلند نمی كرد دست بردار نبود.هنگام خواب سیب ها كنارش بودند.بچه های دوكوهه دیگر او و سیب هایش را می شناختند.
_ ای بابا...
_ لا اله الا الله... بذار بخوابیم.
_ مجتبی بابا پسر عموتو جمع كن دیگر...اه !
_ چه خبرتونه كله ی صبحی.چقدر ور ور می كنید بابا؟!
مجتبی هم خجالت زده می گفت:
_ بگیر بخواب.صبگاه نیم ساعت دیگر است.
نمی خوابید كه!شروع می كرد به جابه جایی پوتین های بچه ها.دم صبگاه كه فرمانده بیدار باش می داد،آنجا نبود.چون اگر بچه ها می دیدنش، خودش و سیب هایش را از پنجره پرت می كردند بیرون!
یك ماهی آنجا بود.قرار بود برای عملیات بروند لب خط .باید دوكوهه می ماند.اصلا اجازه نمی دادند برود،ولی...
به عنوان تداركات خودش را جا كرد درون گروهان.رفت سوار كامیون ده تن شد.در این یك ماه مجتبی برای مادرش نامه می نوشت و وضعیتش را مرتب به او اطلاع می داد.گاهی او سیبی را درون پاكت نامه جا می كرد و با خودش حساب می كرد سیب را می رسانند دست مادرش.كوله اش را سیب های سبز باغشان سنگبن كرده بود.تمام فضای كوله را سیب ها اشغال كرده بودند.پشت ده تن،بچه ها نصفش را خوردند و تنها ده تا سیب برایش باقی ماند.قرار بود گروهانشان ملحق شود به گردان سید الشهدا.تپه های الله اكبر هدف این عملیات بود.
مشك آب را انداخته بود دور گردنش و در خاكریز می دوید.از این ور به آن ور .وسط تیر اندازی بچه ها به زور لیوان را می آورد جلوی صورتشان.وادارشان می كرد آب بخورند.گردان را به هم ریخته بود.ولی كارهایش شیرین بود، همانند سیب هایش.وقتی مجروح ها را می آوردند، می زد زیر گریه.بیچاره سرباز تیر خورده به جای اینكه از درد خودش گریه كند،قیافه ی معصومانه اش را كه می دید دردهایش را می خورد و همراه او گریه می كرد.تمام سیب هایش را آن روز به مجروحین داد.به جز یك سیب با طراوت كه داخل جیب روپوش خاكی اش نگه داشت.ولی دكمه جیب را نبست.نمی دانم وقت نكرد یا حواسش نبود.
رفت كنار فرمانده.فرمانده گرم صحبت با بیسیم بود.
_ حاجی نامردا امون نمیدن كه...اومدیم قیچیشون كنیم پاتك زدند.حاجی اوضاع قمر در عقربه.پرستو ها پر كشیدند.حسابی گرگ و میشه.برس به داده مون؟!
صدای پچ پچ بیسیم قطع شد.یك دفعه كسی پشت آن...
_ رسول جان اگر دیدید جواب نمی ده مستقیم عمل كنید.
اصلا اصطلاح هایشان را نمی فهمید.بیسیم زدن كه تمام شد،فرمانده زد پشتش.
_ اوضاعت چطوره؟
با ایما و اشاره تایید كرد.فرمانده دستش را گذاشت كنار شانه ی او و بلند شد. با سید رسول راه افتاد.نمی دانست او كجا می رود.
عراقی ها پیشروی كرده بودند.فاصله آنها با خاكریز به كمتر از هزار متر رسیده بود.تمام نیروهایشان را ریخته بودند پشت خاكریز.همه گرم جنگیدن بودند و بعضی ها هم...
_ كجا رو می زنی بچه؟ مگر داری گنجشك میزنی؟ عربن بابا..!
_ چشه مگه آقا رمضان؟
_ چش نیست.دماغ صدامه.ببندشون به رگبار.پیك نیك كه نیامدیم...
_ بابا،رمضون، تلاوت نكن.بچه گیر آوردی؟ فشنگ دیگر نداریم.از كیسه ی خلیفه می بخشی؟
_ آر پی جی تو بزن.خودم جانشین سد رسولم.صحبت نباشد...
آخرین سیب هنوز در جیب اوست.با دویدنش بالا و پایین می رود و از خوشحالی بعضی اوقات از جیبش بیرون می پرد.باز هم فوتی می زند و دوباره آرامش می كند.نمی دانم چرا هر بار كه سیب را می گذاشت درون لباس خاكی اش،دكمه آن را نمی بست تا هی مجبور نشود او را فوت كند! فرمانده دستور عقب نشینی داد.دیگر تاب مقاومت را نداشتند.ساعاتی دیگر خاكریز به طور كامل اشغال می شد.زخمی ها را سریع به عقب منتقل كردند.سید رضا،سید رسول و چند تن دیگر كه بزرگ گردان بودند فریاد می زدند كه زودتر وسایل را جمع كنید.صدای چرخ دنده های تانك هایشان را كه هر ثانیه قوی تر می شد می توانستی بشنوی.آخرین نفرات هم خاكریز را ترك كردند.فقط آن چند نفر ماندند تا با تیر اندازی ممتد،حداقل، زمان رسیدن به خاكریز را طولانی تر كنند.خاكریز خالی شده بود.انگار از جایی اسباب كشی كرده باشی.بوی بچه ها را می توانستی حس كنی.خاك های آشنا دقایقی دیگر زیر پای عراقی ها غریبه می گشتند.بوی سیب فضارادربرگرفته بود.عطراگینشان كرده بود.هنوز خاكریز سبز است.گاهی اوقات گوشهایش را خاكی می كرد و می شنید صدای پای بچه ها را.چقدر آشنا بودند.آری خودش است.چكمه های بچه های ده.چقدر دوست داشتنی است.چه ضرب آهنگ موزونی! ولی گاه و بی گاه صدای سوت خمپاره آن را می شكست.او هم مثل همیشه همراه فرمانده و شخصیت های اول گردان.سادگی اش عراقی ها را هم دوستدار خود می ساخت؛چه برسد به...
چند سرباز عراقی جلو آمدند. كنار عظیم تخریب چی سرش را آورد بالای خاكریز و تماشایشان كرد.اصلا به فریاد های بلند و گوش خراش عظیم و بقیه توجهی نمی كردكه زودتر آنجا را ترك كند.هر كسی جای او بود وقتی صورت پر از ریش و شكم گنده ی عظیم را كه می دید تسلیم می شد.صحنه های حمله پیاده های عراقی در جلوی دیدگانش كند شد.یاد روزهای ده افتاد.هنگامی كه بچه ها تو جاده خاكی روستا مسابقه دو گذاشته بودند.او هم پشت خاكریز نگاهشان می نمود و تشویقشان می كرد.دیگر از دست عظیم و رسول و... كاری بر نیامد.آخرین تیرهایشان را هم برای دشمن خرج كردند. همه رفته بودند.مجتبی، همان تنها یار و پشتیبانش هم دیگر نبود.عظیم تخریب چی دست گوشتی و پر از مویش راانداخت پشت یقه اش كه خزیده بود پشت خاكها و سرش را هم هرازگاهی می آورد بالا؛محكم بلند كرد.با تمام زورش او را از زمین كند،ولی این بار سیب با او بلند نشد!این بار قل خورد و رفت .این بار آن ور خاكریز در چند متری عراقی ها.این بار تك و تنها.
زمان ایستاده است و او متعجبانه سیب را دنبال می كند.فضا در خلسه ای رقت بار فرو رفته.دست عظیم را كشید و پرید بیرون.باید سیب را نجات می داد.یاد ده افتاد.یاد پدرش .یاد روضه های حضرت ابوالفضل مادرش .یاد حضرت ابوالفضل كه سیبش را از او گرفته بودند.همه بچه ها لحظه ای ماتشان برد و فقط نعره می كشیدند و به طرفش می دویدند.از هولش پایش پیچ خورد و پرت شد.نزدیك سیب فرود آمد! سیبش همچنان با طراوت است و امید به زندگی دارد.چنگ انداخت و بار دیگر سیب را فوت كرد.
بلند شد كه سرباز عراقی سبزی جیب علی اكبر را سرخ نمود.
***
بررسی:
معصومه میرابوطالبی
چند نكته در داستان كوتاه وجود دارد كه توجه به آنها داستان را زیباتر می كند. داستان كوتاه معمولا برشی كوتاه از زمان است و برهه طولانی ای از زمان را شامل نمی شود. این داستان ماجرای زندگی پسری است از ابتدا تا انتها كه همین باعث فشردگی روایت شده و موجب شده كه اصل نگو نشان بده در داستان رعایت نشود.
نویسنده تند تند از پدر و مادر و ده می گوید و به خواننده مجالی نمی دهد كه درنگ كند و شخصیتها را بشناسد و بیندیشد. نكته بعدی باور پذیری داستان است ، كسی كه از مدرسه رفتن منع می شود به جبهه های جنگ راه پیدا می كند آن هم با یك راه حل معمولی و آن همراهی با پسر عمویش است. بهتر است نویسنده در این زمینه فیش برداری كند تا بهتر بفهمد چه مقدماتی برای حضور در جنگ لازم است.
نكته دیگر استفاده از توصیفات و تصویرسازیهای تكراری است. سید و حاجی كلیشه ای ترین عنوانها در جنگند.
بهتر است نویسنده كمی تامل كند و تمهیدات بهتری بیندیشد تا داستانش به روزتر و بهتر شود.
زاویه دید داستان دانای كل نا محدود است. داستان با این زاویه دید خیلی راحت نوشته می شود اما چون نویسنده تمام اطلاعات را یكجا به خواننده منتقل می كند خواننده جایی برای كشف در داستان ندارد.
در جایی از داستان آمده: نمی دانم چرا هربار سیب را می گذاشت... این نمی دانم به نویسنده بر می گردد كه تخطی از زاویه دید است.
پیشنهاد می كنم بیشتر بخوانید و بیشتر بنویسید تا شاهد داستانهای بهتری از شما باشیم.
موفق باشید.