در صفحه دوم كتاب، تقدیم نامه ای را از اگزوپری می بینیم كه كتاب را به لئون ورت تقدیم می كند و در آن تاكید می كند كه لئون ورت یك آدم بزرگ است و حتی معذرت می خواهد كه چرا چنین خطایی را مرتكب شده و كتاب را به یك بزرگسال تقدیم می كند. در نهایت برای اینكه بچه ها او را ببخشند
می گوید كتاب تقدیم به لئون ورت، آن وقت كه پسركی بود.
از همان بخش اول، اگزوپری موضع گیری خودش را در قبال خواننده معین می كند. یعنی اگر كودكی حق با توست و كتاب هم از آن توست، پس قضاوت كن و اگر بزرگسالی، اینجا باید حق را به كودكان بدهی، چون آنها بهتر می فهمند.
اگزوپری با دقت تمام صحنه خشنی را برای خواننده طرح می كند كه در جنگلهای وحشی رخ می دهد؛ اما این صحنه خشن، زندگی و حیات یك مار بوآست كه یك فیل را بلعیده و باید شش ماه بخوابد تا آن را هضم كند. این یعنی صبر و تحملی كه برای درك همه چیز لازم است؛ اما متاسفانه آدم بزرگها آن را نمی فهمند. راوی داستان كه قرار است همراه و گوینده زندگی شازده كوچولو باشد، همچین
كودكی ای دارد. راوی در جدایی خودش از بزرگترها تاكید دارد و شاید همین باعث شده كه بتواند شازده كوچولو را ببیند.
نقطه برخورد راوی با شازده كوچولو نقاشی است.
نقاشیهای این داستان كه كار خود اگزوپری است، جزء اركان داستان نیستند. یعنی داستان چنان پرداختی دارد كه بی وجود نقاشی ها هم گویاست و خواننده را در فضا قرار می دهد؛ اما همین حضور نقاشیها تاكیدی بر ارتباط كاملا قوی این داستان با كودكان است.
و رفتار شازده كوچولو كه در عین اینكه او یك آدم كوچولوی خارق العاده است و از سیاره دیگری آمده اما رفتار و منش او كاملا كودكانه است مثلا فقط می پرسد و جوابی هم نمی دهد. و هر چه راوی از شازده كوچولو می فهمد از خلال صحبتهای اوست.
نكته های جالبی در داستان شازده كوچولو و در برخورد او با بزرگسالان وجود دارد. البته خیلی جاها راوی هم با همان دید شازده كوچولو به بزرگترها و اشتباهات رفتاری شان نگاه می كند. مثلا درمورد منجم ترك و اینكه طرز لباس پوشیدنش باعث پذیرش یا عدم پذیرش كشف ستاره شازده كوچولوست.
حضور درختهای بائو باب و ریشه دواندنشان و متلاشی كردن یك ستاره استعاره جالبی از هر اشتباهی است. بائو باب تا نهالی بیش نیست می تواند توسط یك بره خورده شود و مجال رشد را از دست بدهد اما وقتی بزرگ شد و ریشه دواند دیگر كاری از كسی برنمی آید. و این درختهای بائو باب چقدر شبیه گناهان آدمی اند. اینكه اگزوپری از درخت برای نماد چیز بدی كه میتواند رشد كند استفاده كرده بسیار هوشمندانه است چون درخت در هر صورت نماد پاكی بوده و این ساختار شكنی دلیل محكمی دارد. نكته زیبای دیگری در مورد درختهای بائو باب این است كه وقتی نهالند ممكن است با جوانه گل اشتباه گرفته شوند و این قدرت فریبندگی بائو باب است.
ارتباط شازده كوچولو با گلش ارتباط پیچیده ای است. هر دو یكدیگر را دوست دارند و شازده كوچولو پیش روباه اعتراف می كند كه گلش او را اهلی كرده بود. شازده كوچولو صادقانه هر چه گلش می خواهد در اختیار او قرار می دهد و گل در عوض سپاسگزاری به رفتار خود پسندانه خود ادامه می دهد.
خروج شازده كوچولو از سیاره اش و سفرش بین سیارات رویایی ترین صحنه داستان است. راوی از اینكه شازده كوچولو چطور از سیاره اش خارج شده اظهار بی اطلاعی می كند و بعد می گوید شاید با پرنده های مهاجر آمده باشد.اینجا اگر قرار است باور نكنیم متهم می شویم به اینكه آدم بزرگها خیلی از چیزها را نمی فهمند پس باید قبول كرد و همراه شازده كوچولو شد.
در سیارات آدم بزرگهایی كه می بیند هر كدام نمادی از یكی از خصلتهای بد بشری هستند كه شازده كوچولو به سادگی آن را شرح می دهد. حتی علت تعجب خود را می گوید و اینكه به هیچ طریقی نمی تواند به آنها حق بدهد. البته از بین پادشاه و خودپسند و میخواره و كارفرما و فانوس افروز او فقط به فانوس افروز حق می دهد. چون به چیز دیگری غیر از خودش مشغول است و این در ذهن شازده كوچولو یك نوع فداكاری معنا می شود. جغرافی دان هم كه نمود ذهنی عالمان مدعی همه چیز در هر دوره ای هستند.
هفتمین سیاره زمین است یعنی شازده كوچولو از اسمان هفتم می آید.
برخورد شازده كوچولو با گلهای سرخ توی باغچه و بعد ارتباطی كه با روباه پبدا می كند و تعریفی كه روباه از اهلی شدن برایش می دهد معنی واقعی عشق است.
روباه از او می خواهد كه اهلی اش كند بعد از اهلی شدن به او احساس نیاز پیدا می كند و منتظر او هم خواهد ماند حتی اگر زمانی برسد كه او دیگر شازده كوچولو را نبیند گریه می كند و هر چیزی كه او را به یاد شازده بیندازد برای ارزشمند و لذت بخش خواهد شد. وقتی شازده كوچولو معنای اهلی شدن را می فهمد پی می برد احساسی كه نسبت به گلش داشته چه حسی بوده است.
برخورد شازده كوچولو با سوزنبان و مردی كه قرص تشنگی می فروشد در راستای همان برخوردش با آدم بزرگها در سیارات است و می خواهد بگوید چرا هیچ بزرگسالی نمی تواند گلی را اهلی كند و از آن لذت ببرد.
و انتهای داستان و مرگ كه روایت آن به شیوه ای كاملا هنر مندانه است. تعبیر خود شازده كوچولو هم از مرگ چنان ساده است كه حتی اگر كودكی آن را بخواند از مرگ وحشت نخواهد كرد. مرگ برای شازده كوچولو بازگشت اوست به سوی گلش. شازده كوچولو برای راوی هم تاكید می كند كه شاید ظاهر ترستناكی داشته باشد این رفتن، اما راه او دور است و او نمی تواند این جسم را این همه راه بكشاند پس به مار متوسل می شود با اینكه مارها قابل اعتماد نیستند.
راوی از آن به سفر شازده كوچولو تعبیر می كند و اینكه منتظرش می ماند تا روزی برگردد و اینكه اگر شما همچین آدمكی دیدید تعجب نكنید . او شازده كوچولوست.