حالا دیگر وقت مردنم است. مطمئنم. چند سالی هست كه منتظرش هستم. البته نه به همین صاف و سادگی ها. پاچه اش را گرفته ام كه بیاید و این تن بدبختم را با خودش ببرد. بهشت و جهنمش برایم فرقی نمی كند. هر جا كه باشد از اینجایی كه فعلاً هستم خیلی بهتر است. مطمئنم. دوست دارم وقتی می بردم هیچ كس هیچ سراغی ازم نگیرد. دوست دارم توی اتاق نمور خودم، در حالیكه روبروی اجاق نشسته ام، روزنامه ی صبح هفته ی پیش را مابین انگشتهای شست و اشاره ی دو دستم گرفته ام و روی مبل راحتی ام لم داده ام،... آه!... فنر این مبل پدر كمرم را در آورده. شاید بهتر است بگویم مبل ناراحتی. بله درست است! آدم ناراحتی مثل من باید هم روی یك مبل ناراحتی بنشیند. اصلا من از اولش هم آدم ناراحتی بودم. اولین بار وقتی كودكستان می رفتم مربی كودكستان این حرف را به ام زد. بهم گفت تو بچه ی ناراحتی هستی. چرا؟ برای اینكه محكم توی گوش بغل دستی مظلومم زده بودم كه بساطش هم پخش زمین شده بود. برای چه؟ برای اینكه یك حرف درشت به ام زده بود. بگذریم، حالا كه فكر می كنم می بینم اصلاً بنده ی خدا خودش هم نمی دانسته چه می گوید. بیچاره سنش به این حرف ها نمی خورد. خودم هم آن موقع درست و حسابی نفهمیدم. فقط چون دیده بودم بزرگترها وقتی از دست هم حسابی لجشان درمی آید از این حرف ها می زدند یقین كردم كه حتماً باید چیز ناجوری باشد. بالأخره باید یك فرقی بین آدم بزرگ ها و كوچكترها باشد یا نه؟ نباید؟! بله حتماً باید فرق هایی باشد. بگذریم. خلاصه این شد كه ما شدیم آدم ناراحت. وقتی پدرم آمد پی ام كه ببردم خانه هیچ چیز به اش نگفتم. فهمید كه خبری شده. نگاه چپی بهم انداخت و دستم را توی دستش محكم فشرد و بردم خانه. توی خانه باز همانطور نگاهم می كرد. كفری پیش آمدم و گفتم كه مربی مان فلان شكر را خورده است. نه گذاشته و نه برداشته، دستش را تاب داد و پنج انگشت را شترق چسباند زیر گوشم. تازه فهمیدم مربی منظورش چه بوده. بیچاره زیاد هم بی راه نگفته بود. بگذریم... چه می گفتم؟! آهان! الآن دقیقاً چند روز است كه من همانطور روی صندلی ام (همان مبل ناراحتی) مثلا لم داده ام با آن وضع. همه ی پرده ها را كشیده ام كه خدای نكرده نور تو نیاید. لامپ رشته ای شصت واتی كه با یك سیم توی ذوق زن دراز سیاه و كمی رنگ و رو رفته بالای سرم آویزان است كه هر موقع هوس می كنم بروم مستراح شروع می كند به تاب خوردن درش را كه باز می كنم و می بندم و دوباره باز می كنم و می بندم. توی هرچیز كه من آدم بی مبالاتی باشم در باز و بسته كردن در مستراح نهایت دقت را می كنم. نكند خدای نكرده لای در باز بماند، سوسكی، موشی چیزی بیاید توی خانه یا مثلاً بو بگیرد خانه را. این آخری را چرند گفتم. چرند كه یعنی همه ی حرفهایم است اما اینكه خب دروغ بود دیگر. راستش خودم هم این روزها دیگر بو گرفته ام. بگذریم... این مرگ نمی دانم چرا نمی آید. اول و آخرش كه چه؟ بالأخره كه باید بیاید. اصلاً خوب است خودم یك كاری كنم بیاید یقه ام را بگیرد؟! خوب است بزنم یك بنده ی خدا را ناكار كنم، ببرند اعدامم كنند؟ خدایا! ما را ببین! خدایا، اصلاً ما را می بینی؟! حتماً می بینی، اگر نمی دیدی و نمی شنیدی پس من برای چه دارم خون به جگر خودم می كنم؟ برای چه دارم یك ساعت آسمان و ریسمان به هم می بافم؟ برای چه؟ برای كه؟! آدم های دور و برم كه اگر لیاقت شنیدن یك كلمه از حرف هایم را داشتند كه الآن وضعم این نبود. شاید هم ظرفیتشان كم است وگرنه از من آدم بی لیاقت تر مگر پیدا می شود؟ چه می دانم، حتماً پیدا می شود. تو خودت بهتر می دانی كه می شود یا نمی شود. اصلاً كسی دیگر این روزها گوشش را به حرف های آدم نمی دهد. می دوند مردم بدبخت دنبال یك لقمه نان. حلال باشد بهتر است البته. ولی خب چه فرق می كند. طرف می گوید این لقمه نان كه من با هزار جور عرق ریزی و گردن كج كردن دشت می كنم معلوم نیست از دامن كدام حرام لقمه ای سر می خورد توی گلویم. حالا چه فرقی می كند كه من خودم را بكشم كه با رضا به ام بدهد یا به زور... بگذریم. آدم ها اعصابشان خراب بشود چرند زیاد می گویند. مثل خود من. منظورم بیشتر اینست كه مردم حوصله ی خودشان را هم كمتر دارند تا چه برسد به آدم مزخرف و البته ناراحتی، باز هم مثل خود من. من همیشه دوست داشته ام حرفهایم را به هم ببافم. شاید هم به خاطر همین است كه كسی حوصله اش نمی گیرد گوشش را به ام بدهد. نه كه حالا اینجوری شده باشم. از قدیم همینطور بودم. مادر بیچاره تا یك میل و كاموا دست می گرفت كه یك چیزی ببافد برای قامت نخراشیده ام یا برادر-خواهرهایم یا مثلاً پدرم، سریع خودم را می انداختم وسط كه بده من هم ببافم. بیچاره فكر می كرد من گربه ام. می گفت تو برو با آن توپ كاموا بازی كن و گوشزد می كرد كه فقط قلش بدهم وگرنه ممكن است گره بیفتد و آن موقع باز كردنش كار جناب محترم فیل است. حالا فیل چطور می خواست توپ گره خورده ی كاموا را بازكند كه بشود چیزی بافت خدا عالم است. آخر فیل انگشت ندارد كه بخواهد گره را باز كند. دندان درست و درمان هم در دهانش نیست كه اگر با دست نشد با دندان باز كند. فقط یك جفت عاج بلند و بی قواره دارد كه آن هم خدا می داند به درد چه كاری می خورد و البته یك خرطوم بلند و بی قواره تر از آن عاجها هم دارد كه هر كاری بتواند بكند گره را بعید می دانم باز كند. بگذریم، از بحث اصلی دور شدیم. پدر اما همانطور غضب می كرد و سگرمه درهم كشیده، انگار كه اصلاً حواسش به من نباشد خودش را مشغول نخ لبه ی آستینش می كرد و من كه می دانستم چه اش است با رعایت فاصله ی حداكثری به امر مهم و خطیر قل دادن كاموا می پرداختم و مواظب بودم كه گره نخورد و آرامش قبل از طوفان آقاجان هم ایضاً به هم. ولی چه می شود كرد. كار است دیگر. البته بهتر است بگویم بچگی است دیگر. بله این دومی بهتر است. خواه-ناخواه كاری كه نباید بشود می شود. چیزی كه نباید گره بخورد می خورد. مثلاً همین دیروز. بند شلوارم را محكم گره زده بودم. نه از آن گره های آبكی كه فرتی باز می شوند. از آن گره های ملوانی. راستش نمی دانم گره ملوانی چه جور گره ای است ولی من به هر گره ای كه نشود به این راحتی ها بازش كرد می گویم گره ملوانی كه ملوان ها هم حتماً توی كارش می مانند. سر همین بود كه وقتی خواستم بروم مستراح گره بدلج شد و باز نشد كه نشد. خلاصه به هر عذابی كه بود بعد نیم ساعت قیچی اش كردم. به خاطر همین هم هست كه حالا پایین می آید شلوار كه باید اینجوری روی این مبل ناراحتی لم بدهم كه نیفتد مثلاً و اصلاً كه بیفتد. كسی نیست توی خانه. خودم هستم و خود مزخرفم. سال تا سال كسی خبری ازم نمی گیرد. یعنی هیچ كس ها، هیچ كس...
آه، در می زنند! مثل اینكه كسی سراغم را گرفته. من كه كسی را ندارم. اگر هم داشته باشم هیچ كس دلش برای من تنگ نمی شود. بدهی هم به كسی ندارم و ایضاً طلبی هم از. شاید هم كسی آمده ببیند زنده ام یا مرده؟! راستی مرده و زنده ام چه فرقی می كند؟مثل همان فیل كه مرده و زنده اش صد تومان است. بگذریم كه صدتومان این روزها همچه پولی نیست -شاید این را وقتی گفته اند كه اگر كسی صد تومان توی جیبش داشت كمر مردم بیشتر به احترامش خم می شد-. تازه فیل با آن عظمتش، با آن یك جفت عاج كه گاهی وسیله ای می شود برای نسل ورافتادنش و آن خرطوم دراز و آن گوشهای پهن كه مایه تعجب آدم ها می شوند، كه اوه خرطومش را ببین! گوشهایش را سیاحت كن! من كه قیمتم از فیل به مراتب كمتر است. حتماً همین طور است. مطمئنم. حتی در مقایسه با یكی از دو عاجش. خرطوم به آن بلندی هم ندارم كه مایه تعجب دیگران شود و ایضاً گوشهایی به آن پهنی كه خودم را با آن ها خنك كنم. اصلاً ولش كن. شاید اشتباه كرده ام. گوش است دیگر. چیزی را می شنود و چیزی را نمی شنود. شاید صدای در همین مستراح بوده كه توی كله ام پیچیده. این شصت واتی بالای سرم هم تاب برداشته. بعید نیست كه...، نه مثل اینكه راستی راستی دارند در می زنند!! حالا من با این شلوار بدون بند باید چه جوری بروم دم در؟ باز كردن و تعارف زدن كه خودش داستان دیگری دارد. نه اینكه آدم بی پولی باشم. نه پول به اندازه ی زندگی نكبت خودم كافی دارم. كفایت خوردن و عق زدن را می دهد. شلوار هم زیاد دارم. یكی دو تا توی كمد. اگر بید بهشتان نزده باشد الآن سالمند. وقت اگر می شد لباسم را عوض می كردم و چیز درست و حسابی می پوشیدم كه پشت در بروم. حیف كه وقت نیست... باز هم دارد می زند، بدبخت حتماً نمی داند كه این خراب شده زنگ هم دارد یا شاید از پشت كوه آمده و آن طرف ها هنوز زنگ اختراع نشده. بگذار ببینم این از بخت برگشته كیست؟! در را باز می كنم. جوان موقری پشت در ایستاده و ازم اجازه می خواهد تو بیاید. سلام را توی دهانم می خشكانم و چون با دست راست یقه ی شلوار را گرفته ام كه صاف و صوف بایستد، با دست چپ در را به اندازه ی اینكه یك آدم بتواند ازش رد شود باز می كنم و صدای عجیبی می دهد. جوان موقر و شیك پوشی به نظر می رسد كه نه، واقعاً شیك پوش است و تا حدی هم موقر. راست می رود روی مبل نارحتی ام می نشینید و اصلاً احساس ناراحتی نمی كند. از چنین آدمی بعید است كه به امثال این چیزها عادت داشته باشد و فنر مبل آزارش ندهد. پای چش را وبال راست می كند و از ساق می شكند و شروع می كند به تكان دادنش. هر دو تا دستم را مثل كفه های ترازو به اندازه ی یك كیلو اختلاف وزن بالا می آورم و ایضاً شانه ای بالا انداخته سرم را كج می كنم كه... شلوارم تا بالای زانو پایین می افتد. حسابی خجالت می كشم و خنده ام هم می گیرد. اولین واكنشم به حركت های حساب شده ی طرف مقابل افتضاح از آب درآمد، خدا بقیه اش را به خیر كند. طرف هم انگار نه انگار كه چیزی شده باشد، نگاهش را مستقیم دوخته است به ام. نمی دانم از شدت بی حیایی است كه اینطوری زل زده یا مثلاً می خواهد وانمود كند كه اتفاقی نیفتاده و او متوجه چیز خاصی نشده. هرچه كه هست حسابی كفرم را درآورده. لعنت به من...لعنت به من كه نشناخته راهش داده ام تو. خاك بر سرم! با این سن هنوز هم قصه ی شنگول و منگول و آن گرگ خبیث را درست یاد نگرفته ام، بگذریم از اینكه طرف اصلاً حرفی نزد و همینجوری در را برایش باز كردم. اشاره ای به ام می كند كه جلو بروم. شلوار را دوباره بالا می كشم و می روم طرفش. كارتی از جیب كوچك كنار یقه ی كتش در می آورد و به پشت می دهد به دست چپم. سفیدِ سفید. یقه ی شلوار را به دست چپ می دهم و با دست راست كارت را می گیرم و برمی گردانم. روی كارت هم چیزی نوشته نشده. سیاهِ سیاه. شك مسخره ای برم می دارد كه پشت كارت كدام است و رویش كدام؟! سگرمه هایم را توی هم می كشم كه بهش بتوپم، اما آنقدر خود نگهدار است كه جرئت نمی كنم. با نرمی بیش از حدی سر تكان می دهم كه خب یعنی چه؟ فكر می كنم شاید از طرف اداره ی رسیدگی به امور آدم های بدبخت و گوشه گیر آمده تا حالی ام كند كه اینقدرها هم تنها نیستم و هنوز توی این عالم هستند كسانی كه دلشان به حال فلك زده هایی مثل من هم بسوزد. ولی مگر می شود؟ چنین اداره ای كه بخواهد به كار آدم های مثل من رسیدگی كند باید اول به آنهایی برسد كه هنوز به این روز نیفتاده باشند. تازه روزگار من بدبخت شاید از خیلی های دیگر كه آن بیرون هستند بهتر هم باشد. سقفی روی سرم، مبلی برای لم دادن حتی با فنر درآمده و شلواری برای پوشیدن حتی بدون بند! و این شاید اولین شكر من است. جوان وبال پایش را باز م می كند و خودش را جمع و جور و به دسته ی مبل تكیه می دهد. می گوید: "من همانی هستم كه منتظرش بودی!" منتظر؟ منتظر چه؟... این دیگر چه شوخی مسخره ایست؟! حتماً كسی از همسایه ها یا چند تا از مغازه دارها از بسكه سرم توی كار خودم است فضولیشان گل كرده كه از كارم سر در بیاورند، شاید به طمع اموالم. بیچاره ها نمی دانند كه توی آن كمد جز چندتا پیراهن و شلوار كهنه و نیمدار چیز دیگری گیر نمی آید. هرچه كه هست. شوخی یا فضولی. كفرم حسابی درآمده. جوان كه سكوت همراه با عصبانیتم را می بیند، می گوید: "مگر تا همین چند لحظه ی پیش از خدا نمی خواستی ام؟" آه... تازه یادم می آید كه تا چند لحظه ی پیش داشتم خدا را تهدید می كردم كه اگر مرگ را سراغم نفرستد خودم سراغش می روم، ولی مرگ واقعاً چه شكلی است؟ از كجا می توانم مطمئن شوم كه راست می گوید. كارتش كه چیز درستی تحویل آدم نمی دهد. یك مقوای پشت و رو سفید و سیاه را هر بچه ای حتی كند ذهن هم می تواند درست كند. شاید هم همان شوخی مسخره ای است كه فكرش را كرده بودم ولی چه كسی می توانست خبر داشته باشد كه چه چیزی توی كله ی صاحب مرده ام می گذشته و یا اینكه حرفهایم را شنیده باشد؟!! انگار جوان راستی راستی همان فرشته ی مرگ است. حالا یعنی آمده است كه راستی راستی با خودش ببردم؟! نفسم بند می آید. آب دهانم توی گلویم می قلمبد. با دست چپ یقه ی شلوار را سفت چسبیده ام و دست راستم را روی قلبم گذاشته ام كه به شكل غریبی تند و تند می كوبد. انگار فهمیده باشد كه آخرین ضربانهای عمرش را می زند. تند و تند. می كوبد كه شده حتی یك ضربه بیشتر. به تته پته افتاده ام. نمی دانم چه بگویم. پیش دستی می كند و می گوید: "می خواهی نشسته بمیری یا ایستاده؟" قبلاً درجایی خوانده ام كه مردهای بزرگ دوست دارند ایستاده بمیرند ولی دلیلش را نفهمیده ام. تنها همین قدر می دانم كه آدم بزرگی نیستم چون فكر می كنم آدم های بزرگ به هیچ وجه نباید ناراحت باشند. اشاره می كنم كه می خواهم بنشینم. بلند می شود و جایش را روی مبل به من می دهد. دیگر احساس ناراحتی نمی كنم. فنر درآمده ی مبل انگار در این مدت با كمرم حسابی اخت شده بوده. خودم را توی بغلش ول می كنم. جوان آرنج راستش را به لبه ی اجاق تكیه داده است و به ام زل زده. فكر می كنم شاید كتش از حرارات اجاق جزغاله شود ولی جرئت نمی كنم چنین چیزی را یادآوری كنم. به اش نگاه ناامیدانه ای می اندازم و می گویم كه حالا حتماً باید برویم؟! یعنی به همین سادگی؟ لبخندی را گوشه ی لبش جمع می كند و چشم تنگ كرده سرش را تكان می دهد به علامت تأسف. چقدر حركاتش شبیه آدم هاست. شرایطم جوری نیست كه تردید كنم. اگر مرگ را جلوی چشمم نمی دیدم حتماً شكّم برمی داشت. نمی توانم چیزی بگویم. همه ی زورم را جمع می كنم كه قطره ی اشكی از گوشه ی چشمم بچكد تا دلش به حالم بسوزد ولی چیزی نمی چكد و فقط كمی احساس گریه به ام دست می دهد. من بدبخت! فكر نمی كردم هیچ بدبختی مرگش به بدی و مزخرفی مرگ من باشد. حتماً آدم های مزخرف مرگشان هم باید مزخرف باشد. فكر می كنم كارم دیگر تمام است. بیشتر زور می زنم تا گریه ام بگیرد ولی خبری از اشك نیست. چشمهایم خشك خشك اند. جوان نگاه دلرحمانه ای به ام انداخته است. حتماً دلش برایم سوخته. آرنجش را از روی اجاق برمی دارد و روبرویم می ایستد. می گوید: "مگر خودت مرگت را از خدا نخواسته بودی؟ حالا دردت چیست؟" می گویم كه اگر می شود یك امشب را به ام وقت بدهد. شاید بتوانم آخرین شب عمرم را آرام تر از همیشه بخوابم. در كمال ناباوری می بینم سر تكان می دهد كه یعنی باشد. نمی دانم چه بگویم. تا حالا هیچ كس را به اندازه ی آن جوان دوست نداشته ام. می گوید كه فقط امشب را مهلت دارم و برمی گردد تا از اتاق خارج شود. در را باز می كند و پشت سرش محكم كوبد. شصت واتی بالای سرم تاب برمی دارد و برقش نوسان كمی می كند و وزی صدا می دهد.می فهمم كه باید بروم مستراح. با آرامش تمام در را باز می كنم و می بندم و باز می كنم و می بندم.
***
سالیانی بعد از آن موقع گذشته و من حتماً چند سال پیرتر شده ام. شصت واتی تاب برمی دارد. باید بروم...