خانه     آرشيو     جستجو     ارسال اثر     خوراک / RSS     تماس با ما     درباره ما
داستان شعر طنز اندیشه عكس سینما،تئاتر
داستان کوتاه
3 اسفند 1388
21 بهمن 1388
داستان کوتاه کوتاه
25 بهمن 1388
15 بهمن 1388
داستان دنباله دار
تحلیل
2 آبان 1388
28 شهریور 1388
مهدی خادمی كولایی
27 مرداد 1388
ترجمه: فرهاد مرسلی پاورسی
نقد و بررسی
11 اسفند 1388
28 بهمن 1388
13 بهمن 1388
گفتگو
15 مهر 1386

یک نویسنده، یک کتاب
18 اسفند 1388
4 مهر 1388
کارگاه
گزارش
16 اسفند 1388
17 شهریور 1388
14 مرداد 1388
6 مرداد 1388
12 خرداد 1388
خاطره
7 آذر 1388

حرف های حسام مثل همیشه آرامشی ناب را در وجودش جاری كرد. مثل آبی كه روی آتش بریزند. به چشمان بسته اش نگاه كرد. دلش می خواست بداند پشت آن پلك های همیشه بسته و تاریك، چه منبع پرنوری است كه نگاهش را به زندگی، این قدر شفاف و روشن كرده است. تعابیر حسام از زندگی و آدم های اطرافش، همشیه حاج خانم را به شگفتی وا می داشت. دستش را روی دست جوان حسام كه دور شانه اش حلقه شده بود، گذاشت. حسام دست مادر را به گرمی فشرد.
-  ما باید پرده فراموشی را از جلوی چشمان این دختر كنار بزنیم. همین! آن وقت می بینی كه خودش چه طو به آغوش پر مهر خالقش بر می گردد. صبر داشته باش مادر. همه چیز درست می شود. البته اگر خدا بخواهد! فقط مراقب باش كه فكر نكند می خواهیم از او بازپرسی كنیم. باید قدم به قدم همراهش شوی، تا به تو اطمینان كند و سفره دلش را برایت پهن كند.
شب از نیمه شب گذشته بود كه حسام روی ایوان، زیر پتوی بهاره اش خزید و با صدای آواز جیرجیرك ها به خواب رفت. حاج خانم اما تا اذان صبح بیدار بود. هر چه كرد خواب به چشمانش نرفت. مهمان بی نام و نشانشان همه فكر و ذهنش را پر كرده بود. به هر طرف كه می چرخید، چهره وحشت زده و چشمان هراسان دختر را می دید كه به او زل زده بود. دیگر پا به سن گذاشته بود. خسته و تكیده بود. بعد از شهادت حامدش یك باره شكسته بود؛ نه این كه انتظارش را نداشته باشد. اما حامد برایش چیز دیگری بود. بعد از فوت خدابیامرز حاج عطا، پدر حامد و حسام، خودش چادر به كمر بسته بود و بچه های كوچكش را به دندان گرفته بود. با بد و خوب روزگار ساخته بود و با ناملایماتش جنگیده بود تا هر دو را به بار نشانده بود. حامد پسر بزرگش بود و مرد خانه اش. چشم و چراغش. خانه با ورود او روشن و گرم می شد. جان حسام هم بسته به جان برادرش بود. تا قبل از رفتن حامد به جبهه، به خاطر نمی آورد بی عطر نفس های او خانه به خواب رفته باشد. حامد جای خالی حاج عطا را پر كرده بود. ستون محكم و مطمئنی شده بود برای مادر و برادر كوچكش و حسام كه تنها هفت سال از او كوچكتر بود، یاد گرفته بود كه به حامد، به چشم پدر نگاه كند. وقتی حامد عازم جبهه شد، هر دو به سختی توانستند با این مسأله كنار بیایند. حاج خانم به ظاهر با غم دوری حامد كنار آمده بود، اما اوضاع برای حسام قابل تحمل نبود. مثل كسی كه چیز با ارزشی گم كرده باشد، دائم سرگردان و مضطرب بود. نه در خانه آرام می گرفت و نه در مدرسه. شب ها با كوچك ترین صدایی از جا می پرید و به بهانه شنیدن صدای گام های آشنای حامد، به كوچه سرك می كشید. كم حرف و كم غذا شده بود. كم طاقت شده بود و حاج خانم درمانده بود كه با نبود حامدش كنار بیاید یا با حال و روز به هم ریخته حسامش . وقتی خبر شهادت حامد آمد، اوضاع پیچیده تر و بغرنج تر از قبل شد. كسی جرأت نداشت قضیه را به حسام بگوید و حاج خانم یك شبانه روز در خلوت و تنهایی، به دور از چشمان حسام، غریبانه اشك ریخت. مدت ها قبل از حامدش دل كنده بود. از همان شبی كه او بار سفر می بست و در خلوت، از مادرش خواسته بود خود را برای شنیدن هر خبری آماده كند. همان شب بود كه به حامد قول داد با دلش یك طوری كنار بیاید و او را دیگر برای خودش نخواهد؛ او را برای آرمان و عقیده اش بخواهد. چهلمین روز شهادت حامد كه برگزار شد، حسام هم بار سفر بست. با اوضاع و احوال روحی كه داشت، كسی دلش نیامد از او بپرسد مادرت را به چه امیدی تنها می گذاری و می روی. حاج خانم هم حرفی نزد. می دید كه اگر مانع رفتنش شود او دیگر آن حسام قبلی نخواهد بود. در آن چهل روز، به چشم مادرانه اش دیده بود دلتنگی ها و خلوت های غریبانه حسام، به بی قراری های حامدش می ماند؛ وقتی كه هفت ساله بود و تازه پدر  را از دست داده بود.
حسام تمام طول دو سال پایانی جنگ را در جبهه ها سپری كرد. هر بار كه به مرخصی می آمد، حاج خانم می دید كه تحول شگرفی در او رخ داده. آن شر و شور و خامی نوجوانی، كم كم به وقاری مردانه تبدیل می شد. رفتار و گفتارش حاج خانم را عجیب به یاد حامد می انداخت. چند ماه مانده به برقراری  آتش بس بود كه در یك عملیات، چشمانش را به آسمان هدیه كرد و به ناچار از جبهه ها دل كند. حالا كه حاج خانم خاطرات آن سال ها را مرور می كرد، می دید كه در تمام طول این سال ها، حسام توانسته به خوبی و شایستگی جای خالی حاج عطا و حامد را برایش پر كند. در تمام طول مدت حضورش در جبهه و سال های بعد از آن، بهتر و واضح تر از همه كسانی كه بینا بودند، وجودش همیشه سرشار از شور و امید بود. انگار كه به منبع لایتناهی پرفیض و رحمتی متصل شده بود كه هرگز تمامی نداشت. حالا دیگر حسام شده بود چشم و چراغ خانه. حاصل یك عمر زندگی حاج خانم در خانه حاج عطا، تنها حسام بود و بس. مثل آخرین تیر تركش برای روز مبادا.
حاج خانم هر شب كه سر به بالین می گذاشت، خدا را برای داشتن چنین فرزندی شكر می كرد. فرزندی كه نه تنها چشم و چراغ آن خانه، كه نور چشم همه اهل محل بود. از بركت حضور او، آن خانه سال ها بود به مكانی برای رفع اختلاف ها و حل مشكلات و بازشدن گره ها تبدل شده بود. حرف حسام برای همه محترم بود. دوستش داشتند و او را در غم و شادی شان شریك می كردند . اما این دختر ... حكایت این دختر ناشناس برای همه عجیب بود. همه به نوعی مخالفتشان را از حضور او نشان می دادند و از او خواسته بودند هر چه زودتر دختر را به مأموران انتظامی تحویل بدهد؛ اما تصمیم حاج خانم برای حسام محترم بود. از طرفی بارها به مادر گفته بود مردم در مورد این دختر به اشتباه قضاوت می كنند و همین حرف، بالاترین پشت گرمی و اطمینان برای حاج خانم بود تا در مورد تصمیمی كه گرفته بود، كوچك ترین تردیدی به خود راه ندهد. اما حرف های آن روزها، حاج خانم را سخت نگران كرده بود.

پلك های حاج خانم تازه می رفت به خواب سنگین شود كه فریاد بلندی در سكوت شبانگاهی خانه جاری شد. به سرعت و با وحشت در جا نیم خیز شد. گوش تیز كرد. صدای ناله از اتاق هما می آمد. هنوز از جا بلند شده بود كه حسام پرده ایوان را كنار زد و سراسیمه وارد شد: "چی شده مادر؟" حاج خانم كلید برق را زد و به طرف اتاق دوید. در زوزه خفیفی كشید و روی پاشنه چرخید. به موازات بازشدن در، باریكه ای از نور زرد رنگ لامپ به داخل اتاق پاشید. هما در جا نشسته بود. دست هایش را دور پاها قفل كرده بود و می لرزید. عرق از سر و رویش جاری بود و دندان هایش با ضرب شدیدی به هم می خورد.

حاج خانم بی معطلی برق اتاق را روشن كرد و كنار هما نشست:

"آرام باش عزیزم... خواب بدی دیدی؟" هما در حال خود نبود و فقط می لرزید. حاج خانم دست پیش برد و شانه های لاغرش را گرفت تا در آغوش بگیرد. اما از حرارت بدن هما، وحشت كرد. دستش را روی گونه ی هما لغزاند. بی اختیار ناله كوتاهی كشید. هما در آتش تب می سوخت. صدای حسام از پشت سرشان بلند شد: "مادر..."
حاج خانم در حالی كه سر هما را به سینه می چسباند، با بغض گفت: "چه تبی داره حسام... داره می سوزه..."
حسام جلوتر آمد: "كابوس دیده ..."
هما به نفس نفس افتاد. لرزه كم كم به حالتی از تشنج تبدیل می شد. قطرات درشت عرق از سر و رویش فرو می ریخت. در میان نفس های نصفه و نیمه اش، بریده بریده گفت: "داشت می سوخت... دیدم كه می سوخت... داد می كشید... قهقهه  می زد... می سوخت و قهقهه می زد..." نفسی گرفت و فریاد زنان ادامه داد: "موهای بلندش آتش گرفته بود... دود می كرد... مرا صدا می كرد تا آتش را خاموش كنم... گوش كن..."
حاج خانم مستأصل به طرف حسام چرخید: "تبش خیلی بالاست. هذیان می گوید."
حسام دست به دیوار، به طرف تاقچه رفت. سبد داروهای هما را برداشت و به طرف مادر گفت: "از قرص های آرام بخش دو تا بهش بده، از آن قرص های ریز سبز  می روم آب بیاورم."
حسام كه با لیوان آب برگشت، هما دست به گردن حاج خانم انداخته بود و از ته دل گریه می كرد: "تا حالا دیدی مادرت جلوی رویت بسوزد؟ من دیدم. آن روز خانه نبودم. اما امشب دیدم. جلوی چشم هایم  جزغاله شد. شد یك مشت خاكستر. اما هنوز می خندید. مادرم بود... می فهمی... مادرم..."
حاج خانم لب به دندان گرفت و با دستی لرزان لیوان آب را بالا برد. به زحمت قرص ها را داخل دهان هما انداخت و آب را به خوردش داد. هما آب لیوان را یكسره بالا كشید. نفس عمیقی كشید و با صدایی خفه گفت: "امیر هم رفت ، تقصیر من نبود ... تقصیر هیچ كس نبود... همه می روند. همه آدم را تنها می گذارند. هیچ كس نمی ماند... ولی مادرم هنوز هست... صدایش را می شنوم... باید خاكسترش را جمع كنم  ... یك وقت باد می بردش مثل امیر... می رود و دیگر برنمی گردد ..."
دقایقی بعد، هما بیهوش شد. قرص ها تأثیر خودشان را گذاشتند. حاج خانم به آرامی او را روی رختخواب درازكش كرد. با دستمالی عرق سر و صورتش را پاك كرد. هنوز داغ بود، اما دیگر نمی لرزید. آرام گرفته بود. حسام به طرف پنجره اتاق رفت. یك لنگه اش را باز كرد. نسیم خنك سحر گاهی داخل اتاق پیچید. عطر شب بوها و گل های یاس در هوا موج می زد. حاج خانم به سنگینی یك كوه از جا  كنده شد. كلید برق را خاموش كرد و هر دو از اتاق خارج شدند. پشت در بسته، حاج خانم روی زمین آوار شد. بغضش را به سختی فرو داد و لرزان گفت: "می شنیدی چی می گفت حسام؟"
حسام مقابلش روی زمین زانو زد. آه كشان، سری تكان داد: "آره مادر."
حاج خانم لرزید. "مادرش سوخته. چی به سر این دختر آمده؟ چی كشیده؟"
حسام دست مادر را گرفت: "بهتره شما هم استراحت كنی. شاید فردا موقعیت مناسبی پیدا كنی و با او حرف بزنی..."
بغض حاج خانم شكست :"دیگه خوابم نمی برد..."
حسام مهربان او را به سمت رختخوابش برد: "می دانم. ولی استراحت كن."
حاج خانم سرش را كه روی بالش گذاشت، قطره اشكی از كنج چشمانش پایین لغزید. زیر لب گفت: "دختر بیچاره!" حسام بوسه نرمی روی سر مادر زد و به ایوان رفت. تكیه به نرده ایوان ، صورتش را به جانب آسمان گرفت. باد آرام و معطری می وزید و صورتش را نوزاش می كرد. در خیالش ماه را دید كه روشن و تابان روی صفحه سیاه شب سنجاق شده است. دلش بی تاب بود  و آرام نمی گرفت. فریاد زاری دختر، هنوز در سرش بانگ می زد. از پله های ایوان سرازیر شد. باید وضو می گرفت.
آفتاب پاك و زلال می تابید. تكه ای از آسمان آبی در زلال آب حوض و زیر ریزش فواره ی كوچك آن موج برداشته بود. ماهی های سرخ و سیاه كف حوض آرام گرفته بودند و گهگاه دم می جنباندند . بخار آب از روی آجرهای دیوار و كف حیاط بلند بود. خانه در سكوت رخوت انگیز بعد از ظهر بهاری به خواب رفته بود. یك نوع آرامش سكرآور و ناب از عمق خانه می جوشید. هما درون رختخواب تمیز و مرتبش دراز كشیده بود و دست ها را زیر سر حلقه كرده بود و نگاهش به سقف بود. دلش می خواست دنیا همان طور ساكن و آرام بماند. زمان نگذرد و آفتاب غروب نكند. دلش می خواست تا ابد در همان حال بماند. در همان خانه پر مهر و صمیمی، در آن اتاق آفتاب گیر رو به حیاط، درون همان رختخواب و كنار پنجره ای كه هر روز بلور آسمان آبی بهاری را در آن تماشا می كرد. بدون آن كه به چیزی یا كسی از گذشته فكر كند. آرزو می كرد یك بار كه از خواب بلند می شود، تمام خاطرات تلخ  گذشته از صفحه ذهنش پاك شده باشد. ذهنش خالی خالی باشد؛ درست مثل دفتر سپیدی كه بخواهند در آن بنویسند. اما این آرزوی محالی بود. گذشته و كابوس تلخ آن، دیگر جزیی از وجود او شده بود. همیشه با او بود  و با تك تك نفس هایش در آمیخته بود. گذشته تنها دیروزی نبود كه رفته باشد و در غبار فراموشی محو و  ناپدید شده باشد. گذشته مثل آینه ای كه تصویر آینده را در خود منعكس كند، همه جا مقابل رویش بود؛ نمی توانست از آن فرار كند. نمی توانست آن قسمت از سرنوشتش را ببرد و دور بریزد و به جریان سیال و بی دغدغه زندگی بپوندد. گذشته ، مادر او بود كه دلش عجیب هوای او را كرده بود. مادری كه حالا جایی سینه كش قبرستان زیر خروارها خاك آرام گرفته بود و او حتی نمی دانست آرامگاهش كجاست. دلش آغوش گرم و پر مهر او را می خواست. دلش می خواست سرش را درون سینه مادر مخفی كند و عطر شیرین كودكی هایش را در وجود خسته او بجوید. مادری كه دیگر به یك خیال دور و دست نیافتنی تبدیل شده بود... و امیر ... خیال امیر مثل ابری در اعماق خاطرش در نوسان بود و هر چه می كرد تا فكرش را پس بزند، حضورش را پررنگ تر از قبل احساس می كرد. آخرین نگاه امیر مقابل چشمانش بود؛ همان قدر سرد و خالی از احساس: "هیچ وقت نمی بخشمت... هیچ وقت..."
كاش او هم می توانست مثل امیر، عشق توفنده اش را به نفرت تبدیل كند. دل بكند و فراموش كند. اگر امیر توانسته بود، او هم می توانست؛ باید می توانست! راهی جز این برایش نمانده بود. اما هر چه می كرد، كمتر موفق می شد. خیال امیر خواب و بیداری او را پر كرده بود. همه وجودش را احاطه كرده بود و مثل پیچكی در روح و روانش جوانه زده بود. می دانست كه دیگر نباید به امیر فكر كند. او را برای همیشه از دست داده بود. در تمام مدت شش ماهی كه در بازپروری سپری كرده بود، با خود جنگیده بود كه یاد او را برای همیشه از ذهنش پاك كند. شاید اگر موفق می شد با احساس مهار نایذیری كه از عمق وجودش شعله می كشید و مهر و علاقه ای كه هر روز در قلبش رو به فزونی بود، كنار بیاید، هرگز تن به خودكشی نمی داد. برای هزارمین بار در دل نالید: "كاش آن شب پشت در این خانه نیامده بودم! ای كاش هرگز نجاتم نمی دادند! كاش ..."
چهره مهربان و پر مهر حاج خانم با خطوط مورب و كمرنگی كه حكایت از گذر زمان داشت و آن لبخند پرفروغ همیشگی، روی پرده نگاهش جان گرفت. حالا دیگر حاج خانم را دوست داشت. مهربانی های بی ریا و صادقانه او كه رنگ و روی مادرانه ای داشت، كار خود را كرده بود. مثل پروانه دور او می گشت و پرستاری می كرد. او را مثل  دختر خودش می خواست و دوست داشت. این را بارها به زبان آورده بود، مثل دختر نداشته ای كه همیشه آرزویش را داشت. برخوردش با حسام هم اگرچه كم و به ندرت، اما راحت و گرم بود. می دانست او مجری و نویسنده رادیو است. صبح ها قبل از این كه او از خواب بلند شود، حسام سر كار می رفت و  عصرها برمی گشت،  روی ایوان می نشست چای می خورد، رادیو گوش می كرد و متن هایش را می نوشت. به باغچه ها رسیدگی می كرد و حیاط را آبپاشی می كرد. آب حوض را عوض می كرد و همیشه خرمنی از گل های یاس می چید و درون گلدان بلور، روی تاقچه اتاق هما می گذاشت، برایش مجله و كتاب می خرید. تنها تلویزیون خانه را در به اتاق او منتقل كرده بود تا سرگرم شود. هما می دید و حس می كرد كه هم حسام و هم حاج خانم به شدت نگران حال و روزش هستند. این را از صحبت های شبانه آن ها وقتی روی ایوان می نشستند و از مكالمات تلفنی مداوم و پیگیر حسام با دكترش، فهمیده بود. حالا بی آن كه بخواهد محبت این میزبانان ساده و بی ریا، در جان و دلش رخنه كرده بود و هر روز عمیق تر و ریشه دارتر از قبل می شد و همین، وحشت زده اش می كرد. می دانست كه حاج خانم و آن خانه اگرچه برایش راحت ترین مكان دنیا بود، اما همیشگی نبود. هما خود را مهمان ناخوانده ای می دید كه دیر یا زود باید آن جا را ترك می كرد و به دنبال بخت سیاه و سرنوشت نامعلومش می رفت. هر روز با خود كلنجار می رفت كه بیش از این مایه دردسر آن ها نباشد. می خواست به كسی تكیه كند. نمی دانست پشت دیوارهای آن خانه چه سرانجامی در انتظارش است. كسی را نداشت كه به او پناه ببرد. هیچ كس منتظر او یا نگران وضعیتش نبود. پس چه باید می كرد؟ برمی گشت به آن خانه نفرین شده؟ حتی اندیشه این تصمیم، خون را در رگ هایش منجمد می كرد. یاد آن خانه به تصویر هولناك جسد سوخته و مچاله شده مادرش كنار حوض عجین شده بود. نه! محال بود كه دیگر به آن جا قدم بگذارد. اما كجا باید می رفت؟ تنها و بی كس ... بی هیچ پول و سرمایه و سرپناهی ...كاش مرده بود! كاش نجاتش نداده بودند! كاش می گذاشتند تسلیم سرنوشت سیاه و شومش شود. چه تلاش عبثی كرده بودند برای نجاتش. او كه عاقبت باید به دامان مرگ پناه می برد. چاره دیگری برایش نمانده بود.

ادامه دارد
نظرات

با نظر بی خواب موافقم. اما مثل سریالهای تلوزیون، بعضی قسمتها از كشش كمتری برخورداره كه فكر كنم طبیعیه. مهم اینه كه در كل با داستانی مواجهیم كه صاف و ساده و روان و خواندنیه و این از هر چیزی مهم تره. چون بعضی نویسنده ها یادشون رفته كه اساسا داستان باید زنگ تفریح روحی آدم باشه نه جدول كلمات متقاطع و پیچیده!

11 آذر 1388 ساعت 18:04 | محمد |  بدون email | بدون آدرس وب

قسمت های قبلی را خوانده بودم . این قسمت نسبت به قبل ضعیف بود . كشش كمی داشت و به زحمت تا آخرش را خواندم . هیچ گره خاصی نبود كه كشش ایجاد كند . بعضی از جمله های روای داستان شبیه شعار بودند . مثلا : " دلش می خواست بداند پشت آن پلك های همیشه بسته و تاریك، چه منبع پرنوری است كه نگاهش را به زندگی، این قدر شفاف و روشن كرده است. "یا : " به منبع لایتناهی پرفیض و رحمتی متصل شده بود كه هرگز تمامی نداشت." . بعضی از اصطلاحات واقعا از اصطلاحات كم كاربرد و مهجور زبان امروز بودند . مثلا : " بچه های كوچكش را به دندان گرفته بود" . فكر میكنم بزرگترین ایراد این داستان نفوذ بیش از حد احساسات نویسنده به شكل واضح ، در متن داستان است . احساسات نویسنده از یك طرف به لطافت داستان كمك كرده و از طرف دیگر به داستان آسیب زده ، تا جایی كه به وضوح ،نویسنده شخصیت " حسام " را دوست دارد و این شخصیت را یك دست سفید می بیند.شاید اگر دانای كل نا محدود نبود این نفوذ كمتر میشد . اما محاسن داستان هم سر جایش بود و از جمله توصیف های دقیق و دلنشین . امیدوارم قسمت های بعد مثل دو قسمت اول بهتر از این ها باشد . با آرزوی موفقیت بیشتر برای نویسنده .

8 آذر 1388 ساعت 15:16 | بی خواب |  بدون email | آدرس وب


نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: