اگر از مرگ جامعه شناسى سخن مى گوییم، به معنى نفى هر نوع شناخت نسبت به اجتماع نیست، بلكه موضوع خاصى از جامعه شناسى مطرح است كه اینك به زمان مرگ خود رسیده است.
در حال حاضر از چند حوزه، سخنانى در مورد مرگ جامعه شناسى یا به عبارتى ضرورت بازبینى ساختارى در جامعه شناسى به گوش مى رسد: ۱- متفكران جهانى شدن همچون گیدنز، والراشتاین، رابرت سون و متفكران دیگرى كه به بحث جهانى شدن مى پردازند معتقد به عدم كاربرد جامعه شناسى در جهان امروز هستند. ۲- موج سوم جامعه شناسى بسیار جدى چنین رویكردى را برگزیده است. ۳- و حوزه سوم، مطالعات فرهنگى است كه از حدود دهه ۵۰ شروع به فعالیت كرده و خود را از جامعه شناسى جدا كرد. بنابراین اسم خود را هم نه جامعه شناسى فرهنگى، بلكه مطالعات فرهنگى گذاشته است تا نگاه متفاوت نسبت به جامعه شناسى به جهان هستى داشته باش. در واقع در این حوزه نظریه هاى پست مدرن و بویژه فوكو مطرح است و افكار وى به اشكال مختلف طرح و بررسى مى شود.
فوكو، خود نیز اندیشه مرگ جامعه شناسى را در ذهن مى پرورانده است. وجود چنین نگاهى در فوكو موجب شد تا وى كارش را تبارشناسى نام گذارد و هیچ گاه از واژه هاى جامعه شناسى استفاده نكند. در واقع فوكو علم خود را با مرگ علوم مدرن و از جمله جامعه شناسى مطرح مى كند و براین اعتقاد است كه پس از دوره مدرن، دوره علوم ضدعلم مطرح مى شود كه براى نمونه مى توان به تبارشناسى به عنوان موضوعى ضدعلمى در حوزه تاریخ اشاره كرد.
مبدعان مطالعات فرهنگى به این نتیجه رسیده اند كه دیگر جامعه شناسى قادر به پاسخگویى نسبت به تحولات جهان اجتماعى نیست؛ چرا كه جامعه شناسى علمى با قالب و رویكرد شناختى خاص و مشخص است. مطابق این رویكرد، جهان اجتماعى متناسب با رفتارهاى اجتماعى قابل تفسیر و توضیح خواهد بود. براى نمونه در اندیشه دوركیم تجدد بر مبناى روابط میان انسان ها توضیح داده مى شود و در واقع جهان مدرن به معنى قرار گرفتن نیروهاى اجتماعى در كنار یكدیگر است.
این نوع نگاه در تمامى اندیشمندان جامعه شناسى وجود داشته و همواره به آنها حاكم بوده است؛ حال این نگاه در اندیشه ماركس ممكن است بر مبناى مسائل اقتصادى باشد و در نگاه وبر بر مبناى مناسبات اجتماعى. اما همواره مى توان گفت چنین نگاهى بر اندیشمندان كلاسیك جامعه شناسى سایه افكنده است و این خود نقطه تفاوت و تقابل جامعه شناسى با مطالعات فرهنگى است؛ چرا كه مطالعات فرهنگى هیچ گاه به دنبال نسخه پیچیدن و ارائه حكمى جامع براى جامعه نیست و خود را مبرا از اینگونه مسائل مى داند.
مسأله دیگر كه همواره بر جامعه شناسى سایه مى افكند، تلقى ابزارى از جامعه شناسى است. در واقع تا دهه ۶۰ و ارائه الگوى پارسونزى، همواره چنین نگاهى در جامعه شناسى وجود داشته است و جامعه شناسان همواره به دنبال آن بوده اند كه از الگوى جامعه شناسى براى بهبود جهان استفاده كنند. این مسأله به خوبى دركل تئورى هاى جامعه شناسى مشهود است . جامعه شناسى، فرهنگ را در اجتماع و مسائل جامعه دخیل مى داند ؛ حال آن كه در مطالعات فرهنگى خلاف این امر مطرح است و این هویت هاست كه جهان اجتماعى را مى سازد. این خود یك تغییر اساسى است. بنابراین درچنین فضایى هیچ گاه نمى توان از دو حوزه مرتبط با یكدیگر سخن گفت؛ چرا كه در واقع شاهد دو قالب متفاوت نسبت به یكدیگر هستیم كه هیچ گاه حتى نمى توانند مكمل یكدیگر باشند و هریك داراى قالب متفاوت تفسیرى و معنایى نسبت به دیگرى هستند.
در مطالعات فرهنگى ، جهان معنایى ما جهان گفتمان هاست و همه چیز حتى جهان اجتماعى دراین گفتمان ها معنا پیدا مى كند. همین نقد و نوع تفكر موجب شده است فوكو به اندیشه پردازى جدید بپردازد.
در كار فوكو، تبیین علمى موضوعیت خود را از دست مى دهد؛ در حالى كه در جامعه شناسى ، این به عنوان یك اصل مطرح است. برمبناى تفكر فوكو در رشته مطالعات فرهنگى ، دیگر كسى به دنبال تبیین على نمى رود و در بهترین شكل ممكن، تبیین توصیفى را در دستور كار خود قرار خواهد داد. در واقع در اینجا باید گفت مطالعات فرهنگى تنها به دنبال تفهم است نه تبیین.«دلیل این كه فوكو به سمت این نوع نظریه پردازى رفت، این بود كه علوم اجتماعى به صورت كامل زیر سؤال رفته بود. علوم اجتماعى در ابتداى حضور خود، در تفكر غرب جایگزین الهیات شد و به همین دلیل نوع كارش معنابخشى به جامعه انسانى بود. بنابراین علوم اجتماعى با فرض گرفتن این الگوى اساسى شكل گرفت، اما با فوكو و مطالعات فرهنگى این امكان منتفى مى شود؛ چرا كه تلقى فوكو این است كه نهایت چیزى كه مى توان به دست آورد ، فهم توصیفى از جهان هستى است.
مطالعات فرهنگى یك فكر مدرن در جامعه شناسى (كه همواره به عنوان یك اصل نیز مطرح بوده است) را زیر سؤال مى برد. اگر جامعه شناسى به دنبال آن بود كه ببیند كجا هستیم و كجا خواهیم رفت، در مطالعات فرهنگى هیچ گاه نمى توان شاهد چنین مسأله اى بود و تنها مى توان گفت اوضاع را به گونه اى برسانیم كه خشنود یا ناخشنود شویم. بنابراین اگر جامعه شناسى را با این ویژگى ها تعریف كنیم، ظهورمطالعات فرهنگى به معناى بستن باب جامعه شناسى است و با حضور آن كل ساختار عوض مى شود.
البته تمامى این تحلیل ها به معنى درست بودن كامل سخنان فوكو نیست. براى نمونه یكى از نقدهاى جدى بر اندیشه فوكو این است كه ما را عقیم مى كند؛ گویى ما در جایى هستیم كه نمى توانیم كارى در برابر ساختارها انجام دهیم. در نگاه فوكو تنها راه نجات، نقل و گفتمان میان افراد است تا آن كه عمل و واقعیت به دنبال آن ایجاد شود. فوكو كاركرد عملى براى نظریه را نفس فهم ماجرا مى داند و به همین دلیل در گفتمان مطالعات فرهنگى ، كاركرد گذشته براى دانش وجود ندارد و انسان تنها فهمیده است اما نمى تواند بگوید از كجا حركت كند، چه كند و به كجا برود.