تأملی بر كتاب «آخرین پدر بزرگ»
نوشته: محمد حسن حسینی
مفهم مرگ، یكی از مسائل ناشناخته و اسرارآمیزی است كه ذهن ما آدمها را از دیرباز، دقیقاً از اولین روز خلقت، به خود مشغول كرده است. هیچ كس نمیتواند ادعا كند كه درطول حیات زمینیاش، هرگز به مرگ و چگونگی آن فكر نكرده باشد، یا هرگز از اندیشة فرا رسیدش، به خود نلرزیده باشد! اصولاً ناشناختهها همیشه رعب انگیزند و مرگ، از مهمترین ناشناختههای زندگی فرزندان آدم است.
اما مفهوم مرگ، اندیشه علمی نیست كه با گذر زمان و پیشرفت علوم، كشف شود و بشر به قدرت دانشمندان و نوابغ خود بنازد كه بالاخره روزی، سیطره و مینمة مرگ را درهم خواهند شكست. زیرا بشر تنها زمانی سر از این ناشناخته خلقت در خواهد آورد كه خود، تجربهاش كند. هیچ راه دیگری، برای شناخت آن نیست و همین، آن را دست نیافتنی تر و مبهمتر میكند.
«آخرین پدربزرگ» اثری است با محوریت مرگ و برخورد و تعاملآدمها با آن. اثری كه در عین پرداختن به یكی از موضوعات پیچیده زندگی بشری، نگاه تلطیف شده و ضعیفتری به آن دارد.
«حمید» نوه «باب جون حاج مصطفی» است؛ نوه ای كه مثل بیشتر نوه های قصههای كلاسیك، عاشق پدربزرگش است و تمام اندوه كودكانهاش، وحشت از دست دادن باب جون است و همانطور كه در خلال اثر، بزرگ و بزرگتر میشود، دید و نگاه تازهای نسبت به مقولة مرگ پیدا میكند. در ابتدای اثر، حمید از مرگ پدربزرگ دوستش می گوید؛ اینكه با مرگ حاج یدالله، مرگ را از همیشه به باب جونش نزدیك تر حس میكند:
«اصلاً آدم موجود عجیبی است. تا تشنه نشود، قدر آب را نمیفهمد. تا مریض نشود، قدر سلامتی را نمیفهمد. بالاخره تا پدربزرگ دوستش نمیرد، قدر پدربزرگ خودش را نمیداند.»
مرگ حاج یدالله، انگار حمید را از خوابی عمیق و خودخواسته بیدار میكند. اغلب آدمها، به عمد، خودشان را به خواب میزنند تا زحمت فكر كردن به این را نداشته باشند كه مرگی هم هست كه كابوس زندگی است و جایی، همان اطراف، آنها را میپاید.
البته در این نوع اندیشه، آدمها مرگ را چیزی جدای از خود می پندارند كه یك روز از راه می رسد و آنها یا عزیزانشان را با خود میبرد. غافل از اینكه مرگ، چیزی جدای از آنها نیست و از همان زمانی كه زاده شدهاند با آنها است. در و اقع ما آدمها، با مرگ زندگی میكنیم. با آن میخوابیم و بیدار میشویم و در هر نفسی كه می رود و می آید، میان مرگ و زندگی در نوسانیم.
در ادامه داستان، ما شاهد ریشه دار شدن ترس حمید می شویم. اما در این مسیر، تكاملی هم هست كه رفته رفته، هم حمید به آن می رسد و هم خواننده را به آن می رساند. اولین گام، درك این موضوع است كه در این دنیای پهناور، چیزهایی بدتر از مرگ هم وجود دارد. چیزهایی كه گاه آدمی حاضر می شود مرگ را با آنها تاخت بزند یا از دستشان به مرگ پناه ببرد و یكی از آنها، «تنهایی» است. باب جون بعد از مرگ حاج یدالله، روزه سكوت می گیرد و غصه می خورد. اما دیگران در دایره ستبر عقل معاش خود، نمی فهمند كه جنس غصه خوردن پیرمرد، از جنس ترس از مرگ و ترك حیات نیست. در این میان، تنها حمید است كه می فهمد غصه پدر بزرگ، غصه تنهایی آدم ها است:
«آدم، پیری را می تواند تحمل كند، اما تنهایی را نه!»
اینجاست كه حمید، قدم به مرحله تازه ای از درك هستی می گذارد؛ اینكه تنهایی، سخت ترین و دشوارترین درد بشر امروز است. تا جایی كه پذیرش مرگ، آسان تر از تنها بودن است:
«آدم، اگر تنها نباشد، هیچ وقت نمی میرد پسر! اما تنهایی آدم را می كشد...»
باب جون با وجود مخالفت های اطرافیان، زنجیر تنهایی اش را پاره می كند و از آنجا كه پای «ننه فرخنده» به زندگی اش باز می شود، دنیای سرد و بسته و دلگیر پیرمرد، شور و حال دیگری پیدا می كند.
اما هنوز درس دیگری مانده كه حمید باید بیاموزد. اینكه آدم ها حاضر نیستند به قیمت زندگی، عزّت و بزرگی خود را از دست بدهند و اینكه زندگی، تاجایی ارزش جنگیدن را دارد كه سرپا باشی و دستت به زانوی خودت باشد، نه خوار و ذلیل و زمینگیر و نیازمند دیگران، كه در این صورت، مرگ دیگر اتفاق هولناكی نیست:
«دعا كن مثل درخت سرپا بمیرم. نمی خواهم زمینگیر شوم.»
اما بالا رفتن سن و گرفتاری پیری و كهولت، ناگزیر از تحلیل قوای جسمانی است و به قولِ باب جون، هر فوِّ اره ای، هر چند بلند و بلند، بالاخره فرود هم دارد:
«فوِّاره، فوّ اره است. باید حتماً یك روز بیاید پایین. فقط خداست كه همیشه بالا می ماند....»
و این یعنی سر تسلیم فرود آوردن در برابر تقدیر الهی. یعنی پذیرش بی چون و چرای حكم فانی بودن و اینكه دنیا، جای ماندن نیست و باید رفت و آن كه ازلی و ابدی و باقی و واجب الوجود است، تنها خداست. آدم ها همگی رفتنی اند و هیچ كس ماندنی نیست و این، نوع ِ رفتن آدم هاست كه با هم تفاوت دارد. آدم های بزرگ، مثل سبلان هستند كه حتّی وقتی روح از تَنِشان جدا می شود، نمی میرند؛ بلكه روحشان، تازه جاری و ساری می شود و راه می افتد توی كوچه پس كوچه های زندگی و بزرگ می شود و همه دنیا فرا می گیرد.
آدم های بزرگ می دانند كه مرگِ هر كسی، به موقع اتفاق می افتد. یعنی درست همان وقتی كه باید. یعنی وقتی كه وجودِ انسان، پر از زندگی شد و كامل شد. مثل سیبی كه رسیده باشد. سیب رسیده را باید كند. اگر نه، همان بالای شاخه می گندد و چهره درختِ زندگی را زشت می كند.
آدم های بزرگ، مرگ را جُدای از زندگی نمی دانند كه منتظرش باشند. بلكه آن را در تك تك سلولهای خود حس می كنند و می دانند كه مرگ، با تولد آنها كه زاده شده و با هر نفسی كه می كشند، به آن نزدیك و نزدیك تر می شود و زندگی، كه طولش از مرگ كوتاه تر است، بخش كوچكی از برنامه حیات آنهاست.
و بالاخره اینكه آدم های بزرگ می دانند به اندازه كافی، برای مُردن وقت دارند. اما سؤال آنها این است كه آیا به اندازه كافی، برای زنده بودن و زندگی هم، وقت خواهند داشت؟!