خانه     آرشيو     جستجو     ارسال اثر     خوراک / RSS     تماس با ما     درباره ما
داستان شعر طنز اندیشه عكس سینما،تئاتر
داستان کوتاه
3 اسفند 1388
21 بهمن 1388
داستان کوتاه کوتاه
27 اسفند 1388
زهره عیسی خانی
25 بهمن 1388
15 بهمن 1388
داستان دنباله دار
تحلیل
2 آبان 1388
28 شهریور 1388
مهدی خادمی كولایی
27 مرداد 1388
ترجمه: فرهاد مرسلی پاورسی
نقد و بررسی
11 اسفند 1388
28 بهمن 1388
13 بهمن 1388
گفتگو
15 مهر 1386

یک نویسنده، یک کتاب
18 اسفند 1388
4 مهر 1388
کارگاه
گزارش
16 اسفند 1388
17 شهریور 1388
14 مرداد 1388
6 مرداد 1388
12 خرداد 1388
خاطره
5 دی 1388

حاج خانم فقط نگاهش كرد. حسام نفس  عمیقی كشید و ریه هایش را از هوای معطر و مرطوب بهاری انباشت:" گاهی محبت زیاد، موجب سركشی می شود. فكر كنم باید در برخوردمان تجدید نظر كنیم."
صدای حاج خانم گرفته بود:" هر كاری می كنی فقط زودتر. فكر و خیال این دختر، شب و روزم را گرفته. نكنه خدای نكرده دیر شود و كار از كار بگذرد."
حسام سرش را به نرده های ایوان تكیه داد و صورتش را به جانب آسمان گرفت. در خیالش آسمان بهاری را ترسیم كرد كه یك شهاب سفید و درخشان، در زمینه سرمه ای رنگ آن پیش می رفت و همه جا را غرق نور می كرد.

 

***


نور مهتاب مثل حریری شفاف و زلال بر سر و روی شهر می ریخت. آسمان نیمه شب خرداد، غرق در ستاره بود. نسیم خنكی میان شاخ و برگ یاس و انار به هم می پیچید و موج های ریز سطح آب حوض را روی هم می غلتاند. چند تكه ابر پنبه ای، در سطح آسمان شناور بودند و و به نوبت از مقابل ماه می گذشتند. بجز صدای وزش نسیم  و آوای بلند جیرجیرك ها، صدایی به گوش نمی رسید. حسام ساعتی بود كه از خواب پریده بود و همان طور در جا طاقباز مانده بود. هرچه می كرد خواب به چشمانش نمی آمد. پتوی بهاره را تا زیر چانه اش بالا كشیده بود و رخوت و سستی و گرمای رختخواب نمی گذاشت تا برای گرفتن وضو از  جا برخیزد. در گیر و دار بلندشدن بود كه صدای خفیفی به گوشش رسید. گوش تیز كرد. هوای كنارش جریان تندی یافت و به صورتش خورد. مثل این كه كسی از  كنارش می گذشت. در جا نیم خیز شد:" كیه؟" جریان هوا ساكن شد. صدای مبهم نفس كشیدن هایی، در سكوت مرموز خانه جاری شد، مطمئن و بی تردید گفت: "هما خانم! كجا  این وقت شب؟"
هما جا خورد. وحشت كرد. فكرش را هم نمی كرد حسام آن وقت شب بیدار باشد.  دستپاچه آب دهانش را فرو داد. صدای نفس هایش تند شد. حاج خانم به صدای حسام از جا پرید. كلید برق ایوان را روشن كرد و خواب آلود پرده را كنار زد. با دیدن هما كه پوشیده در مانتو و روسری، كنجی كز كرده بود، جا خورد. خواب از  سرش پرید. با چشمانی خواب آلود كه از فرط  تعجب گشاد شده بود، نگاهش كرد:"كجا؟"
هما حرفی نزد. دست هایش از بیخ سر شانه سست شد. سرش را به زیر انداخت و با یأس ، به دیوار سرد و آجری ایوان چسبید. حاج خانم كه خواب به كلی از سرش  پریده بود، دلگیر پرسید:" كجا را داری كه می خواهی بروی، آن هم این وقت شب؟" و با تندی ادامه داد:" این شهر پر از گرگ های گرسنه است. نمی گویی گرفتار می شوی؟"
انگشتان دست هما بی اختیار روی بریدگی تازه التیام یافته مچ دستش لغزید. جای زخم و بخیه ها هنوز می سوخت.
-    از ما خسته شدی؟ اینجا بهت بد می گذرد؟ چی شده كه می خواهی بروی؟ نگفتی صبح كه بلند شوم  و جای خالی ات را ببینم، چه حالی می شوم؟
هما در تلاش بود كه چشم در چشم حاج خانم نشود. بدنش گر گرفته بود و در آتش می سوخت. پوست صورتش ملتهب و برافروخته شده بود. انگار تب داشت. نگاهش درمانده و بی هدف، روی در و دیوار ایوان می چرخید:" تو را به خدا بگذارید بروم. دلم نمی خواهد در این خانه بلایی سر خودم بیاورم و باعث دردسر شما بشوم!"
قبل از حاج خانم، حسام از جا پرید و به سوی هما براق شد:" بفرمایید! كسی جلوی شما را نگرفته كه ما را به خدایمان قسم می دهید!"
حاج خانم به اعتراض درآمد:"حسام!"
حسام بی توجه به مادر، ادامه داد:"مگر این جا زندانی هستید كه از ما اجازه می گیرید خودتان با پای خودتان آمدید، حالا هم بفرمایید!"
حسام به طرف مادر چرخید:"چیه مادرجان؟ چرا این قدر خودت را اذیت می كنی؟ این خانم می خواهد برود. خب بگذار برود. اگر بخواهی به زور نگهش داری كه فایده ای ندارد. خب بگذار برود. اگر بخواهی به زور نگهش داری كه فایده ای ندارد. امشب نه، یك شب دیگر ، یك روز دیگر... اگر بخواهد، می رود. یا یك بلایی سر خودش می آورد. بالاخره در این خانه هم چیزی برای سر زیر آب كردن پیدا می شود. تیغی، سیخی، چاقویی، پریز برقی... این خانم كه این قدر راحت از مرگ و خودكشی حرف می زند، مطمئن باش اگر بیرون این خانه این كار را نكند، اینجا می كند. آن وقت شرش دامن ما را هم می گیرد. باید به هزار جور آدم جواب پس بدهیم. آن وقت چه كار می كنی؟"
حاج خانم ناگهان سكوت كرد. دریافت كه حسام منظوری دارد. او را خوب می شناخت. آدمی نبود كه به این زودی از كوره در برود. یادش آمد كه سرشب گفته بود، محبت زیاد، سركشی می آورد. دیگر اعتراضی نكرد. گذاشت تا حسام كارش را  بكند.
-    مادر! من از روز اول گفتم كه این دختر، با این كه خودكشی كرده، اما از آن قماشی  نیست كه می گویند. دختر سر به راهی است. بله، اشتباهی نكرده بودم. او یك دختر بدنام و فراری نیست. اما حالا می بینم كه خیلی خطرناك تر از آن هاست! برای این كه در گمراه ترین و منحرف ترین انسان ها هم امید رهایی و نجات هست. این كه روزی به سوی خالقش برگردد و تو به كند. اما كسی كه در مورد خدای خود این طور قضاوت می كند كه استغفرا... دیگر از دست او هم  كاری برنمی آید. وقتی می گوید كه خدا فراموشش كرده و دیگر خدایی ندارد، از چنین فردی چه توقعی داری مادر؟ كسی كه از خدای خودش بریده، اگر هزار مرتبه هم نجاتش بدهی، باز برمی گردد سر خانه اولش، چون به جایی بند نیست. تعلق خاطر ندارد. میان زمین و هوا معلق است. زندگی برایش بی معنا و مفهوم و پوچ است. پوچ پوچ. آن وقت به راحتی آب خوردن، خدا را از از زندگی فاكتور می گیرد و تن به هر خفتی می دهد. آن وقت مادر، شما چه طور می توانید به چنین آدمی كمك كنید؟ بگذارید برود. مهر مادرانه تان را برای كسی خرج كنید كه امید نجات دارد. از این خانم دیگر گذشته. چاره او تنها مرگ است.
حسام نفس عمیقی كشید و هوا را با تمام وجود بلعید. برای اولین بار آرزو كرد، ای كاش چشم هایش قدرت دیدن داشت تا واكنش هما را ببیند. در دل دعا می كرد نتیجه همانی شود كه باید. تلنگری را كه لازم بود زده بود و از آن به بعدش دیگر دست خدا بود. چشمان ناآرام و نگاه مضطرب حاج خانم روی هما ثابت مانده بود. در دلش غوغایی بود:"اگر برود. .. اگر نماند... اگر..."
در تاریك روشن هوا، قامت كشیده هما تكیه به دیوار می لرزید. چانه اش به شدت تكان می خورد و صدای  خفیف به هم خوردن دندان هایش به گوش می رسد. بغض تلخ و نفس گیری راه نفسش را بند آورده بود. دیگر قدرت ایستادن نداشت. زانوهایش سست شد. خم شد و كف ایوان وا رفت. حاج خانم به طرفش دوید. كنارش زانو زد و دستش را دور شانه اش حلقه كرد. قبل از آن كه حرفی بزند، هما خود را در آغوش او انداخت و بغضش را رها كرد. صدای گریه اش كه بلند شد، حسام نفس راحتی كشید و از برزخ رهایی یافت. فهمید كه تیرش به هدف خورده؛ مستقیم وسط قلب هما!  هما روی شانه حاج خانم آن قدر گریه كرد كه سر شانه پیراهن، خیس اشك شد:
-    كسی كه مثلاً پدر من و مرد زندگی مادرم بود، آدم درستی نبود. معتاد بود و قاچاقچی. خلاف كار و فاسد  و نامردی كه به هر زشتی و خلاقی آلوده بود. زیر زمین خانه مان شده بود  پاتوق او و رفقای بدتر از خودش. ساعت ها دور هم می نشستند و لحظه هایشان را پای دود می كردند، یا هست و نیست شان را پای قمار می باختند. آن وقت هار می شدند.  به سر و روی هم می پریدند. عربده می كشیدند و تن من و مادرم را می لرزاندند! مادرم بچه روستا بود. سال 35 در اوج فشار و  ظلمی كه نظام ارباب سالاری به رعیت های بیچاره وارد كرده بود، در خانواده شلوغ و پرجمعیت دهقان زاده ای به دنیا آمد. پدرش از مال دنیا چیزی نداشت، جز شكم های همیشه گرسنه دوجین بچه قد ونیم قد! فقر و تنگدستی طبقه رعیت بیداد می كرد. برای همین مادرم چند روز بعد از تولدش، در برابر چند كیسه گندم كه حكم طلا را داشت، به فروشنده دوره گری فروخته شد كه سالی یك بار گذارش به آن روستا می افتاد. آن مرد هم مادرم را برداشت و رفت و دیگر هرگز پا به آن روستا نگذاشت. بعدها حتی نام و نشانی آن جا را هم فراموش كرد. مادرم چهارده سال در خانه دوره گرد و زنش زندگی كرد. اما در یك سال و به فاصله كمی، دوره گرد و زنش در اثر بیماری وبا مردند و مادرم بی كس و تنها، روی دست اهالی روستا ماند. آن زمان، جوان شروری بود كه همه از دستش  عاصی بودند. بعد از ازدواج، پدرم دست مادرم را گرفت و برای همیشه به تهران آمدند. از این جا بود كه روزگار تلخ و مصیبت بار زندگی مادرم شروع شد. در خانه مردی كه بویی از شرف و انسانیت نبرده بود، یك بی رحم  به تمام معنا، مردی كه زن برایش حكم كلفت بی جیره و مواجبی را داشت كه فقط  باید می پخت و می شست و كتك می خورد. مادرم 32 سال در بدترین شرایط ممكن زندگی كرد، اما هرگز نتوانست به طلاق و جدایی و حتی فرار فكر كند. برای زن بی كس و بی پناهی مثل او، آن هم در شهر خراب شده ای مثل تهران، طلاق بدترین گزینه بود. برای همین 32سال تمام، لحظه به لحظه عذاب كشید و دندان روی جگر گذاشت. سیلی خورد، تحقیر شد، خون دل خورد و از همه بدتر، زیر نگاه سرزنش بار و سرشار از نفرت مردم آب شد. سوخت و ساخت و دم نزد. سوخت...
آخر سر واقعاً  هم سوخت... سوخت و خاكستر شد... خدا مرا بعد از ده سال به آن ها داد كه ای كاش هرگز نمی داد! بعد از تولدم دیگر من شده بودم تنها دلخوشی مادرم. انیس و مونس غم ها و امید زندگی اش. روزها مرا پشت خودش می بست و می رفت شمال شهر، برای شستن لباس و فرش  و نظافت خانه ها. در سرمای استخوان سوز زمستان ها، زیر آب سرد فشاری ها و لب پاشویه ی حوض های یخ بسته، ساعت ها می نشست و لباس ها را چنگ می زد. انگشتان دستش از شدت سرما، كبود می شد، می سوخت و تاول می زد. همه وجودش می لرزید. اما این همه را به  عشق وجود دخترش تحمل می كرد. جان می كند تا لقمه نان حلالی در بیاورد و شكم مرا سیر كند. تازه باید پول هایش را از دست پدرم در هفت سوراخ قایم می كرد. همیشه هم وحشت این را داشت كه مبادا پدرم، بلایی سر من بیاورد و یا مرا بفروشد! برای همین حتی برای یك لحظه  تنهایم نمی گذاشت. روزگار سیاهمان به سختی گذشت و من به سن مدرسه رسیدم. بدبختی ها كشیدیم برای این كه خرج مدرسه را فراهم كنیم و كیف و كتاب هایم را از چشم پدرم پنهام كنیم. نمی دانم، شاید از دعاهای خیر مادرم بود كه سال های مدرسه را با موفقیت پشت سر گذاشتم. درسم خوب بود و همیشه تشویق می شدم. اما در كنكور نتوانستم رتبه خوبی بیاورم و رشته حسابداری دانشگاه آزاد قبول شدم. طفلك مادرم چه ذوق و شوقی كرد! وقتی خبر قبولی ام را شنید، سر و رویم را غرق بوسه كرد. از شدت هیجان به گریه افتاد. فكر می كرد ورودم به دانشگاه، تضمین كننده سعادت و خوشبختی آینده ام خواهد بود. دیگر در نظرش، از آن خانه نفرین شده غرق سیاهی و تباهی، نجات پیدا كرده بودم. مثل كبوتر بچه ای كه بال درآورده باشد، پرم داده بود و حالا نفس راحتی می كشید. اما خرج دانشگاه برای ما كمرشكن بود. مادر هم دیگر از پا افتاده بود و نمی توانست زیاد كار كند. برای همین، هم زمان با شروع درس، در یك مطب به عنوان منشی مشغول به كار شدم. هنوز لذت قبولی و شهد شیرین روزگار دانشجویی را نچشیده بودم كه شادی ام مثل رنگین كمان بهاری محو شد. درد كمر و دست و پا و بیماری قلبی مادر، دیگر امانش را بریده بود. خسته بود. تكیده شده بود. یك عمر به تنهایی بار زندگی را كشیده بود و هزار جور درد و مرض گرفته بود. درس و كلاس و دانشگاه و كار هم زمان، بینمان جدایی انداخت. از هم دور شدیم. دیگر كمتر همدیگر را می دیدیم.
صبح ها آفتاب نزده، وقتی مادر خواب بود از خانه بیرون می زدم و آخر شب، خسته و گرسنه برمی گشتم و سر سفره شام، بیهوش می شدم. بالاخره این جدایی، برای هر دویمان گران تمام شد. پدرم از فرصت سوء استفاده كرد و به بهانه تسكین دردهای طاقت فرسا، مادرم را به مواد آلوده كرد. سال ها بود كه تلاش می كرد ما را هم گرفتار كند. از این كه با او از یك جنس و قماش نبودیم، ناراضی بود. برایش وصله ناجوری بودیم كه در كنار ما، پلیدی ها و زشت كاری هایش بیشتر به چشم می آمد. هنوز هم نمی دانم پدر با چه ترفندی مادرم را  آلوده كرد. وقتی فهمیدم كه دیگر خیلی دیر شده بود. مادرم حسابی گرفتار شده بود و به خاطر رهایی از دردهایش، حتی حاضر نبود به ترك كردن فكر كند. نیمه شب ها از صدای ناله هایش بلند می شدم. گریه می كرد. اشك می ریخت. پدر را نفرین می كرد. آرزوی مرگ می كرد. می خواستم كمكش كنم، اما همكاری نمی كرد. ضعف و رخوت و سستی امانش را بریده بود. مقابل چشمانم ذره ذره آب می شد و تكیده می شد. مدام در ذهنم نقشه می كشیدم تا اتاقی اجاره كنم، دست مادرم را بگیرم و از آن خراب شده ببرم اما با حقوقی كه می گرفتم، حتی نمی توانستم از پس كرایه یك اتاق بربیایم، دیگ خرج خورد و خوراك و تحصیلم بماند! تنها تكیه گاه زندگی و سنگ صبورم گرفتار اعتیاد شده بود. دیگر تنها شده بودم، تنهای تنها ... خرج زندگی و تحصیل، درس های سنگین و فشرده دانشگاه، فشارهای روحی و روانی، تنهایی، وحشت از آینده نامعلوم، همه و همه مرا تحت فشار گذاشته بود. داشتم خرد می شدم. ترم سوم را با بدترین شرایط روحی شروع كردم. اوایل ترم بود كه با امیر آشنا شدم. پسر خوب و درس خوانی بود. خیلی خوب. آن قدر كه حتی در خواب هم نمی دیدم به من علاقه مند شود. تجربه چنین حس و علاقه و عشق پرشوری را نداشتم. دست و پایم را گم كردم. مثل دیوانه ها شده بودم. انگار روی ابرها پرواز می كردم. باورش برایم ناممكن بود، اما حقیقت داشت: كسی مرا دوست داشت! نیازی كه سال ها در وجودم سركوب شده بود ناگهان طغیان كرده بود و لایه های یخ زده، تنهایی و نفرت، كم كم از قلب و روحم آب  می شد. دیگر دنیا را از دریچه دیگری می دیدم. سرسبز و رؤیایی و باشكوه! اما پا به پای این عشق شورانگیز، وحشت و هراسی گنگ و مبهم در دلم ریشه می كرد. ترس از دست دادن این محبت گرانبها، كابوس شب و روزم شد. حاضر بودم بمیریم، ولی امیر را از دست ندهم، با تك تك سلول های بدنم به امیر علاقه مند شده بودم. دل كندن از او، برایم حكم مرگ داشت. ترس و اضطراب و نگرانی، كم كم با طپش قلب و سردردهای شدیدی همراه شد. سردردهایی كه گاه از شدت آن ها سرم را به دیوار می كوبیدم. وقتی در دانشگاه و سركلاس، حضور امیر را حس می كردم، احساس امنیت و راحتی می كردم اما دور از او، همه جا برایم زندان تنگ و تاریك بود كه تحملش را نداشتم. از خواب و خوراك افتاده بودم. دوران بدی را می گذراندم كه ... یك روز از شدت سردرد، كارم را نیمه رها كردم و به خانه پناه بردم. مادر نبود. زار و بی حال، روی قالی افتادم و سرم را میان دست هایم گرفتم. شقیقه هایم به شدت می زد. حالت تهوع رهایم نمی كرد. در حالت نیمه بیهوشی بودم و چشمانم سیاهی می رفت كه ... پدر را در هاله محوی از غبار دیدم كه به طرفم می آمد. لحظه ای بعد سوزش خفیفی در دستم حس كردم و دیگر هیچ... همه جا آرام شد. آرام گرفتم. پلك هایم فرو افتاد و به خواب سنگین و مطبوعی فرو رفتم. تا چند ساعت بعد حس خوبی داشتم. یك نوع حالت سبكی و خلسه انگار میان هوا معلق بودم. سستی و رخوت دلپذیری در تنم رسوب كرده بود. سرخوش بودم. آرامشی كه هرگز نظیرش را نچشیده بودم. كم كم آن حال و هوا از سرم پرید، اما لذت و شیرینی آن حس نوظهور در دلم ماند و وسوسه تكرارش به جانم افتاد! پدر كارش را برایم توجیه كرد:"داشتی از درد می مردی. به دادت نرسیده بودم، از دست می رفتی! " و من، با این كه پدرم را بهتر از هر كسی می شناختم و می دانستم او مردی نیست كه دلش به حال دخترش بسوزد، دیگر اعتراض نكردم. تسلیم شدم. تسلیم آرامشی كه محتاجش بودم. هر بار كه  سردرد امانم را می گرفت، به پدر و سرنگ های مرگ بارش پناه می بردم. هر بار هم با خودم می گفتم كه این بار آخر است. دیگر تكرار نمی كنم. دفعه بعد حتماً یك فكر اساسی می كنم. می روم دكتر. دفعه بعد ... دفعه بعد... اما این دفعه بعد هرگز نیامد! وقتی خوب گرفتار شدم، پدرم در كمال بی رحمی گفت كه از  آن به بعد یا باید خرج مواد را بدهم یا در كارهایش با او همكاری كنم.

ادامه دارد

_______________________________

بخوان به نام مهر (قسمت پنجم)

نظرات

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: