تاریخ گفتگوی زیر بر می گردد به سه سال پیش. وقتی استاد «علی موذنی» برای اولین بار به دانشكده ی ما آمده بود و شور و حال خاصی در بین بچه ها ایجاد شده بود. خیلی از ماها كه چیز زیادی از «داستان نویسی» نمی دانستیم در طول آن ترم، چنان ویار نوشتن به جانمان افتاد كه دیگر رهایمان نكرد. ما در ابتدای راه بودیم وله له زنان از هر دری، ربط و بی ربط می پرسیدیم. استاد، با بزرگی و وقار همیشگی اش صبورانه به ما پاسخ می داد. این گفتگو تنها یادگار آن روزهاست. حالا هر جا می نشینیم می گوییم«كل دوران تحصیلمان یك طرف، آن دو واحد داستان نویسی هم یك طرف!»
خدا را شكر می كنیم كه « لوح» فرصت انتشار وسیع آن را برایمان فراهم كرد.
سید. م. خردمندان- رها پاكان- داود عادلی
- لطفاً از تحصیلاتتان بگویید.
- فارغ التحصیل ادبیات دراماتیك از دانشكده ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران هستم.
- از چه زمانی به طور جدی شروع به نوشتن كردید؟
- نوشتن به طور جدی و حرفه ای از بعد از ورود به دانشكده شروع شد. یكی از حسن های دانشكده در این بود كه نوشتن را برای من از تفنن در آورد و به آن هم جهت داد هم عمق بخشید. و البته سخت بود، چرا كه سالها عادت كرده بودم برای دل خودم بنویسم و به كسی هم پاسخگو نباشم، اما حالا ضرورت دانشكده و حضور در میان آدم های حرفه ای مجبورم می كرد از سرسری نوشتن دست بردارم و خودم را با سیستم آن جا تنظیم كنم. به هر جان كندنی بود، خودم را تطبیق دادم و موفقیت هایی هم به دست آوردم.
-اولین اثرتان در چه سالی و در چند سالگی چاپ شد؟ درونمایه اش چه بود؟
-اولین داستانم به نام صدی در نشریه ی نقش قلم در سال 67 چاپ شد. این نشریه گاهنامه ای بود كه در رشت توسط مرحوم صالحپور منتشر می شد و انصافاً نشریه ی معتبری بود. معرف من به آن مرحوم آقای اكبر رادی بود. داستان صدی در مجموعه داستان كلاهی از گیسوی من ضبط است و به پسر بچه ی هفت هشت ساله ای می پردازد كه عیدی اش را گم كرده! این داستان را سال 59 نوشتم و تا به دست چاپ بسپرمش، ده سالی طول كشید.
-چرا این قدر دیر؟
-برای من مهم بود كه بتوانم پای كاری كه چاپ می كنم، بایستم. شاید زیادی سخت می گرفتم، اما این واقعیت را به چشم می دیدم كه بسیاری از دوستان از چاپ بعضی آثارشان پشیمان بودند و مدام ابراز می كردند كه كاش در چاپ عجله نكرده بودیم، چون خواه ناخواه هر اثری كه چاپ می شود، در كارنامه ی نویسنده می ماند و او بر اساس همین كارنامه ارزیابی می شود. یكی از دلایل وسواسم همین بود كه از بی ادبان داستان ادب بیاموزم، و این در حالی بود كه اصرار برای چاپ كارهایم كم نبود.
-تعداد و عناوین آثار چاپ شده را نام می برید؟
-در زمینه ی داستان كوتاه می توانم از مجموعه های كلاهی از گیسوی من، دل آویز تر از سبز و حضور نام ببرم. داستان قاصدك هم هست كه به تنهایی چاپ شده. در زمینه ی داستان بلند كشتی به روایت توفان، دوستی و بشارت است كه این ها قبلاً تك تك چاپ شده اند و سال گذشته با رمان سِفر ششم در یك مجلد به نام چهار فصل منتشر شدند. البته از ابتدا تصمیم این بود كه این چها تا به دلیل ارتباط محتوایی با هم چاپ شوند، اما در آن سالها اصرار دوستان باعث شد كه هر یك را به تنهایی چاپ كنم. در زمینه ی رمان هم باید از ملاقات در شب آفتابی نام ببرم و ارتباط ایرانی، نه آبی نه خاكی و نوشدارو ، سِفر ششم و ظهور. نمایشنامه ها هم با نام های كیسه بوكس، دریایی، هاقیل و مفرد مذكر غایب چاپ شده اند و در زمینه ی فیلم نامه هم باید به مسیحایی اشاره كنم و شب نامه كه پنج جلد است و در حكم فیلمنامه-رمان است. یعنی در عین اینكه قالب فیلمنامه دارد می توان مثل رمان آن را خواند.
-آیا توانسته اید با موفقیت برنامه هایی را كه برای نوشتن در نظر داشته اید به انجام برسانید؟
-وقتی به گذشته نگاه می كنم، یعنی همان زمان دانشجویی، می بینم با آنكه در محیطی حرفه ای به سر برده ام، در نوشتن دچار بی برنامگی بوده ام و این برای نویسنده بدترین چیز است كه تكلیف خود را در نوشتن نداند. نداند در چه قد و قواره ای است و نداند چه مسیری را پیش رو دارد و بسیاری نادانستگی های دیگر كه باعث می شود هیولای زمان نویسنده را به كام خود بكشد. ناگاه به خود می آیی و می بینی یك دهه بر تو گذشته بی آنكه كاری اساسی كرده باشی. و این در حالی است كه نویسنده در هر دوره ی سنی حال و هوای متفاوتی دارد، یعنی امكان ندارد در دهه ی چهارم عمربتوانی مثل دهه ی سوم عمر بنویسی یا در دهه ی پنجم عمر بتوانی مثل دهه ی چهارم بنویسی. معمولاً به دلیل نداشتن راهنمایی كه راه و چاه را به ما نشان دهد دهه ی دوم عمر كه زمان یادگیری تكنیك هاست و آشنایی با مقدمات، هرز می رویم و در دهه ی سوم تا می آییم به دانش ابتدایی داستان وقوف پیدا كنیم، وارد دهه ی چهارم شده ایم بی آنكه توانسته باشیم آنات دو دهه ی پیشین عمر خود را متناسب با حال و هوای آن دوران داستانی كنیم. معمولش این است كه سوژه های بكری تلف می شوند كه بعد ها هم بعید است بتوان به سر وگوششان دستی كشید. این پرگویی برای این بود كه بگویم چقدر از كارهایی كه باید در گذشته انجام می داده ام و نداده ام، شاكی ام.
-لوازم نویسندگی چیست؟
-اول باید از استعداد نام ببرم. یعنی تا استعداد كاری در كسی نباشد علاقه به فعالیت در آن رشته در او ایجاد نمی شود.علاقه در دل استعداد است و این دو لازم و ملزوم یكدیگرند. وقتی استعداد هست، حتماً علاقه هم هست و همین علاقه هست كه به استعداد امكان پرورش و بالندگی می دهد، به این صورت كه علاقه باعث می شود نویسنده وقت بگذارد و بسیار بنویسد و بسیار بخواند تا به لوازم نوشتن مجهز شود.
دومین وجه لازم نویسندگی همت و پشتكار است. نویسنده با كار تفننی به جایی نمی رسد ، بلكه این جدیت است كه نویسنده را در عرصه نوشتن بر می آورد.
نویسنده باید به طور مداوم برای نوشتن همت داشته باشد و این همت را با پشتكار سامان ببخشد و این شدنی نیست مگر آنكه خود را مجهز كند. به چه؟ به كسب دانش در زمینه های مختلف علوم انسانی. چون تنها داستان (به طور اعم) است كه می طلبد داستان نویس به عنوان یك دانای كل عمل كند، دانای كلی كه مسئولیتش بسیار سنگین است، زیرا جدا از انكه باید نسبت به لوازم كار خود وقوف داشته باشد، باید به بسیاری از دانش ها مجهز شود، روانشناسی، جامعه شناسی،فلسفه ی مكاتب مختلف و... بخشی از این علوم از راه خواندن به دست می آید و بخشی با تحقیق، چه كتابخانه ای چه میدانی، بخش دیگر هم تجربه های زندگی است، چه آنچه نویسنده خود كسب كرده، چه آنچه از دیگران می شنود یا می بیند. بنابراین باید هم شنونده ی خوبی باشد هم بیننده ی خوبی، در غیر این صورت هم لحظه های دیداری خوب و نابی را از دست خواهد داد هم دقایق شنیداری را. از این ها كه بگذریم، از مهم ترین و حیاتی ترین و تعیین كننده ترین لوازم نویسندگی كه حضورش می تواند لوازم فوق را قوام ببخشد و نبودش آن ها را از رونق بیندازد، نظم است، چه در نوشتن چه در خواندن. باید روزانه دو تا پنج صفحه بنویسم، باید از این ساعت تا آن ساعت بنویسم و اگر نشد، در ساعات دیگر روز جبران كنم. باید روزانه صد صفحه كتاب بخوانم و بسیاری باید ها كه نویسندگی را در وجود نویسنده پروار می كنند. باز هم بگویم؟
-روش شما در تبدیل یك طرح به اثر داستانی چیست؟
-طرح برای من همیشه خطوطی بسیار كلی بوده كه در جریان نوشتن رنگ و لعاب خود را پیدا كرده. من به حس نوشتن خود اعتماد می كنم و می دانم آنچه در ابتدا به هر صورتی(یك تصویر، یك حس، یك مفهوم و...) تحت تاثیر قرارم داده، در درون من صورتی برای خود پیدا كرده كه من برای كشف و دركش باید دست به قلم شوم. بنابراین لذت نوشتن برای من در علم نداشتن به آنچیزی است كه قرار است در پاراگراف بعد یا در صفحه ی بعد و یا حتی در جمله ی بعد متولد شود. می خواهم بگویم من نویسنده ای نیستم كه طرح از پیش آماده ای داشته باشم حتی در فیلمنامه كه به نسبت داستان مراتب خود آگاهی اش می چربد و تخیل در حیطه ای محدودتر مجبور به فعالیت است . اما این روند ممكن است در نویسنده ای دیگر به گونه ای دیگر باشد. فكر می كنم به تعداد نویسنده ها بتوان روش پیدا كرد. آنچه مهم است اینست كه نویسنده با خلق و خو و آداب نوشتن خود آشنا باشد و آن را از مرحله ی ناخوداگاهی تحت فرمان اراده درآورد، وگرنه هم زمان را به بیهودگی از دست خواهد داد هم نیروی خود را بیهوده تحلیل خواهد برد. مثلاً من می دانم كه وقتی یك جایی از داستانم گیر می كنم باید به خودم سه روز مهلت بدهم تا ساز و كارهای درونی این مشكل را حل كنند. پیش از آگاهی به این نكته ی تعیین كننده بسیار بار می نوشتم و پاره می كردم تا آن سه روز سر می آمد و مشكل حل می شد. الان به جای كلنجار رفتن با خود و با داستان این سه روز را به كارهای دیگر می پردازم. می خوانم یا به گردش می روم و خلاصه هر كاری به جز كلنجار رفتن با داستان. از اواخر روز سوم نوشتن هجوم می آورد و همین كه دست به قلم می شوم، می بینم آنچه سه روز پیش ناممكن بود اكنون شدنی است و چقدر هم نرم و راحت!
-به بازنویسی در كاهایتان چقدر اهمیت می دهید؟ در بازنویسی به چه نكاتی توجه می شود و چه -زمانی اثر از نظر شما تمام شده تلقی می شود؟
بازنویسی مهندسی آگاهانه ی كار است و اهمیت آن از مرحله ی ناخودآگاهی نوشتن كمتر نیست و راستش، من این مرحله را بیشتر دوست دارم چرا كه داستان سر وشكل خود را پیدا كرده و حالا باید ترمیم و آرایش و پیرایش شود و ورز آید و به سامان شود. در این بخش آنچه می چربد ، عقلانیت نویسنده است، بر خلاف مرحله ی اولِ شكل گیری اثر كه حس غالب است. در بازنویسی بحث دو دو تا چهارتا مطرح است و بررسی دقیق تر انگیزه ی شخصیت ها در انجام كنش و تحلیل درست وقایع و كار روی زبان و یكدست كردن آن و خلاصه كنم ، قوام آوردن كار. شده داستانی را تا دوازده بار هم باز نویسی كرده ام تا به رضایت خاطر رسیده ام و از آن پس یعنی وقتی منتقد درون خود را راضی احساس كرده ام، دیگر دست به تركیب كار نزده ام مگر آنكه از طرف خواننده ای حرفه ای حرف حساب شنیده باشم.
البته بازنویسی ها ممكن است بعد از خواندن دوست یا دوستانی باشد كه به نكاتی اشاره می كنند كه اجرای نظراتشان داستان را بهتر و چابكتر می كند، اما در هر حال، تعداد بازنویسی بستگی تام به میزان تجربه ی نویسنده دارد، هر چه تجربه (در همه ی زمینه ها )بیشتر باشد و نویسنده نسبت به یك موضوع پخته تر عمل كند، داستان او زودتر به سامان خواهد رسید و آن رضایت درونی زودتر اتفاق می افتد...
-برای ارزش گذاری یك اثر داستانی چه معیارهایی وجود دارد؟
-تاثیر اولیه ای كه یك داستان بعد از خوانده شدنش در من به جا می گذارد، برایم بسیار حائز اهمیت است. اگر خوشم بیاید می فهمم كه داستان نویس موفق عمل كرده وگرنه نمی توانست رضایت نقاد درون مرا كه بر اثر بسیار نوشتن و بسیار خواندن طی سالها آموخته شده، برآورد. حالا كه برآورده پس باید اتفاق هنرمندانه ای افتاده باشد كه احساس مرا به خوشی برانگیخته و با خود همراه كرده.
عكس آن نیز صادق است. اگر خوشم نیامد یا كراهتی در من ایجاد شد می فهمم كه داستان مشكل دارد و داستان نویس نتوانسته از پس آن رعنای داستانی برآید و مرا به غمزه اش بفریبد. پس اولین معیار من در تشخیص خوبی یا بدی داستان تاثیری است كه داستان بر من می گذارد . مرحله ی بعد نگاه نقادانه به كار است و بررسی و تحلیل داستان كه نواقصش در چیست و كجاست؟ این را هم بگویم كه برخورد من با هیچ اثری محتوایی نیست، برای من مهم پرداخت است كه به میزان تبحر داستان نویس در نوشتن بستگی دارد، یعنی چگونگی استفاده ی داستان نویس از تكنیك كه وسیله و ابزار داستان نویس برای كشف جهان است و در نقد هایی هم كه نوشته ام سعی كرده ام داستان ها را به همین روش نقد كنم.
-ادبیات نسل جوان را چطور ارزیابی می كنید؟
-از طریق اینترنت داستان های بسیاری از جوانان را خوانده ام و شوری را احساس كرده ام كه برایم امیدواركننده است، این كه ادبیات همچنان جریان زنده ای ست كه راه خود را حتی از میان سنگلاخ پیدا می كند و پیش می رود. اصولاً نسل جوان امروز به نسبت دوران ما بسیار خوشبخت تر است زیرا دارای امكاناتی است كه ما در روزگار خود حتی خوابش را هم نمی دیدیم، نمونه اش گستردگی وسایل ارتباط جمعی كه می تواند حوزه ی دید او را بسیار وسیع تر كند. او می تواند با داشتن یك وبلاگ هم سردبیر اختصاصی نشریه ی خود باشد هم در معرض دید دیگرانی باشد كه هم سنخ اویند و درباره ی نوشته هایش سریع اظهار نظر می كنند. هر چند به دید منفی اگر بخواهیم نگاه كنیم همین امكانات می توانند آفت باشند اگر درست استفاده نشوند. می خواهم بگویم جوانان ادیب ما هم راه خود را پیدا خواهند كرد، البته اگر با خودرایی و سركشی های بی مورد راه را ناهموار نكنند. وجود راهنما را برای نسل جوان به شدت احساس می كنم و فكر می كنم این یك استراتژی است كه تجربه ی مسن تر ها چراغ راه جوانانی شود كه اسیر بی تجربگی اند و وقت و انرژی گرانبهایشان را بیهوده از دست می دهند.
-با توجه به اینكه تحول عظیمی مثل انقلاب اسلامی پتانسیل لازم برای به وجود آوردن جریان خاص ادبی را داراست ، چرا هنوز كه بیش از دو دهه از پیروزی انقلاب می گذرد جریان قوی و تاثیر گذار ادبی به راه نیفتاده است؟
-هر اتفاق بزرگی برای اینكه با همه ی ابعادش بتواند در ذهن نسل ها جایگاه شایسته ی خود را پیدا كند، نیاز به گذر زمان دارد تا دریافت نسلها بتواند مسیر خامی تا پختگی را به درستی و با كسب تجربه طی كند. اتفاقات بی شمار و سریع در طی این دو سه دهه واقعاً خارج از ظرفیت معمول بوده است و هر یك برای رسیدن به مرحله ی پختگی در ذهن نویسندگان زمان كافی را می طلبد . بنابراین باید صبور بود و انتظار كشید. فكر می كنم زمان آن دارد فرا می رسد، چرا كه جوانان دوران انقلاب اكنون به مرز میانسالی رسیده اند و همه هم با نگاهی نقادانه به گذشته می نگرند و ظاهراً دریافته اند كه به زندگی و به آدمها زیادی آرمانی نگاه كرده اند و برای همین هزینه ی بسیار بابت آن پرداخته اند. این نوع نگاه ظرف و زمان خود را می طلبد، ظرفی بزرگ كه پذیرش نگاه ما را به گذشته ی تاریخی مان داشته باشد و به آثاری بزرگ ختم شود. اگر توجه كرده باشید، یك دهه هست كه داستان نویسان به دوران پهلوی بیشتر می پردازند و نقاط عطفی از آن را بیرون كشیده، داستانی می كنند. علت این است كه این موضوع ها لباس ابهام را از تن خود در آورده اند و عریان در برابر تاریخ ایستاده اند و نویسنده در پرداختن به آنها ضرورتی تاریخی را احساس می كند، زیرا نویسندگان به عنوان وجدان های بیدار جامعه ای كه در آن زندگی می كنند، بهتر از هر كسی می دانند كه ملتی كه تاریخ خود را نخواند، مجبور به تكرار آن است.
-چطور شد كه در كنار ادبیات داستانی به ادبیات نمایشی روی آوردید؟
-ببینید، این ها از همدیگر جدا نیستند. فیلم نامه نویسی هم یك جور داستان نوشتن است منتها با اقتضائات خود، یا نوشتن نمایشنامه به همین صورت است . اینها هر كدام یك جور از امكانات داستان نویسی هستند كه در قالب های گوناگون به تكثر می رسند. پس چرا ما نباید از این امكانات استفاده كنیم و بر بار تخیل خویش بیفزاییم؟ دلیل ندارد خود را در یك قالب محدود كنیم، اتفاقاً تجربه ی نوشتن در هر یك از این قالب ها امكان نویسندگی در قالب های دیگر را افزایش می دهد. جدا از دلایل فوق، یكی از نكات مهمی كه معمولاً مغفول می ماند، این است كه ما با نوشتن برای تلویزیون تیراژ خود را بالا می بریم. در حال حاضر تیراژ یك كتاب كه نویسنده عمری را صرف نوشتن آن كرده، دو هزارتاست! تاسف بار نیست؟ در صورتی كه بیننده ی یك سریال حداقل ده میلیون است. نویسنده با روی آوردن به كار در سینما و تلویزیون در واقع به افزایش تیراژ مخاطب خود می پردازد. حالا كه مردم ما كتاب نمی خوانند، ما نویسنده ها باید چه كنیم؟ كركره ی نویسندگی را بكشیم پایین یا به همین دو هزار تیراژ دلخوش باشیم و در كنار كارمندی خودمان گاهی هم دست به قلم ببریم و داستانی بنویسیم و هر چند سال یكبار با خریدن ناز ناشر كتابی دیگر چاپ كنیم؟ یا عاقلانه تر این است كه با ورود به حوزه های دیگر نویسندگی هم امكان ارتزاق خود را فراهم كنیم هم با مخاطبان بیشتری ارتباط برقرار كنیم؟