کمدی تلویزیونی همیشه مشتریهای خودش را دارد؛ گیشهی فراگیر سیما و حجم آگهیهای انبوهی که برای بینندگان انبوه طنزهای تلویزیونی برای خودشان جا رزرو میکنند، خیال رفقای برنامهساز و مدیران برنامهباز را آسوده میکند. کمدیهای تلویزیونی از آن رو که نمیخواهند بینندگان انبوه و پیرو آن، آگهیدهندههای انبوه را از دست بدهند، ذاتا مایل به فکاهه هستند، نه طنز بهمعنای فاخر آن. مشتریهای خستهی طنزهای تلویزیونی، حال و حوصلهی فکر کردن ندارند؛ پس باید چیزی ساخت برایشان که فقط بخنداندشان؛ صاحبان سرمایه هم پول میدهند تا پیام تبلیغاتیشان را لابهلای برنامههای پربیننده در ناخودآگاه یا هر جای دیگر مخاطب (!) بکارند.از همین رو، تلویزیون برای چهرههایی که نشانشان میدهد، دو نعمت بزرگ دارد؛ یکی شهرت، که دستکم برای جلو انداختن نوبت یک پروندهی ساخت و ساز در شهرداری بهکار میآید؛ و دوم کاراکترهای ویژهی تلویزیونی (برای افراد) و سبک برنامهسازی تلویزیونی (برای برنامهها). «تلویزیونی بودن» برای بازیگرها و تهیهکنندههای برنامههای طنز میتواند هم سود داشته باشد و هم آسیب. اگرچه در نهایت، گیشه است که سود اصلی را میرساند و بینندههای انبوه را از سیما به سینما منتقل میکند.»کلاهی برای باران»، فیلمی سینمایی از مسعود نوابی است که خود یک کارگردان تلویزیونیست. این فیلم پس از «قلقلک» سومین فیلم سینمایی مسعود نوابی در مقام کارگردان است. نوابی سریال پرمخاطب «دردسر والدین» را با بازی مهران مدیری و فاطمه گودرزی در کارنامه دارد. نوابی موفقیت ذاتی فیلمش را در گیشه، مدیون همان فرمول جادویی تلویزیون است؛ یعنی بازیگرهای مشهور طنزهای سیما و سبک روایت تلویزیونی. فیلم، داستان جوانیست بهنام «ابی» (با بازی رضا عطاران) که بهطور اتفاقی در جریان خودکشی دختری جوان بهنام «باران» (حدیث فولادوند) قرار میگیرد. تداوم ارتباط «ابی» و «باران» ماجراهایی را میسازد که دستمایهی اصلی پیشبرد قصه است.یک فرمول ساده در روایت طنزهای تلویزیونی، گرهافکنی سادهایست که بینندهی بیحوصله را تنها در تحمل بیشتر شوخیهای پراکندهی گنجانده شده در فیلم یاری کند؛ پس روایت همیشگی طنزهای تلویزیونی، عناصری را در خود تکرار میکنند که پسند خاطر مردم عامه باشد؛ فقری که همیشه با رؤیای ثروتمند شدن همراه است، عشق دختر پولدار و پسر فقیر (که بهندرت جایشان بهم عوض میشود!) و عناصر مشابهی که بتوانند گره یک ملودرام نرم را بسازند؛ تضادهای موجود در کاراکترها، رخدادها و رخدادگاههایی که از ابتدای داستان با ذهن بیننده قرارداد میشود، عامل سازندهی شوخیها و لحظههای کمیکاند. این تناقضها هم سادهاند و قرار نیست حاوی پیام و دگرگونی خاصی باشند، مگر سفارشی از بالا یا پیام بازرگانی حامی مالی.نوابی همین فرمول ساده را بهجای آن که در سیزده قسمت (یا حتی بیشتر) از یک مجموعهی کشدار تلویزیونی بیاورد، در ظرف یک فیلم سینمایی بلند ریخته است؛ رضا عطاران و جواد رضویان، دو چهرهی مشهور طنزهای تلویزیونی هستند که در همهی این سالها تقریبا یکی ـ دو تیپ کلیشهای را تکرار میکنند. رابطههای عاطفی و تناقض حادثهساز موجود در طرح اصلی داستان فیلم، همهی آن چیزیست که مخاطب را در سالن سینما بهسادگی میخنداند. تبحر جواد رضویان در ارائهی چند تیپ متفاوت هم یکی دیگر از دستاویزهای موفقیت گیشهای «کلاهی برای باران» است؛ بازیگری نجاتدهنده برای بسیاری از سریالهای نودشبی سیما، که در اواسط هر کار بهعنوان یک تیپ آشنا برای مخاطبان یک دههی نودشبیهای سیما به صحنه میآید و انصافا هم استادانه آن چه را که از وی میخواهند، ارائه میکند. هرچند بسیاری از قضاوتها دربارهی تبحر تیپهای طنز تلویزیونی نظیر رضویان و رضا شفیعی جم، غافل از این نکته صورت میگیرد که هر کاراکتر موفق طنز تلویزیونی، حاصل ایدههای نویسندگان و سلیقهی بصری (و شناختن شوخیهای قالبی مدیوم تلویزیون) کارگردان و البته اجرای بازیگر است.
همین جریانسازی همیشگی تلویزیون است که تهیهکنندگان تشنهی گیشه را بهسمت بازیگران آشنا و البته شیوهی بیدردسر روایت تلویزیونی از کمدی میکشاند. تا وقتی که سیما همین شیوهی موفق را برای طنزهای روتین خود بهکار میگیرد، بدنهی سینما هم نانخور همین شهرت انبوه خواهد ماند. سرگرمسازی خندهآور برای مخاطبان پرشمار، کار آسان و کمارزشی نیست؛ چنان که خندههای پشت سر هم بینندگان «کلاهی برای باران»، موفقیت فیلم را در انجام وظیفهی اصلی خود ثابت میکند. اما یادمان نرود که فعلا کمدیهای ایرانی مشتریهای پرتعدادی دارند که هنوز به کتککاری و کیکاندازی و حوضبازی (!) میخندند و روزگاری این شیوه کهنه خواهد شد. آن چه در درازمدت میماند، ذائقهی نازلشدهی بینندگانیست که بهزودی به همین کلیشههای پیر و فرسوده هم وفادار نخواهند ماند. البته، گیشه را هم عشق است!