خانه     آرشيو     جستجو     ارسال اثر     خوراک / RSS     تماس با ما     درباره ما
داستان شعر طنز اندیشه عكس سینما،تئاتر
داستان کوتاه
3 اسفند 1388
21 بهمن 1388
داستان کوتاه کوتاه
27 اسفند 1388
زهره عیسی خانی
25 بهمن 1388
15 بهمن 1388
داستان دنباله دار
تحلیل
2 آبان 1388
28 شهریور 1388
مهدی خادمی كولایی
27 مرداد 1388
ترجمه: فرهاد مرسلی پاورسی
نقد و بررسی
11 اسفند 1388
28 بهمن 1388
13 بهمن 1388
گفتگو
15 مهر 1386

یک نویسنده، یک کتاب
18 اسفند 1388
4 مهر 1388
کارگاه
گزارش
16 اسفند 1388
17 شهریور 1388
14 مرداد 1388
6 مرداد 1388
12 خرداد 1388
خاطره
1 آذر 1386

همه‌ی داستان‌خوانان و داستان‌شناسان، در این امر متفق‌القولند که داستان، مبالغه‌ی روابط آدم‌ها و شخصیت‌هاست و بزرگ‌کردن حوادث و خلق آدم‌های جالب توجه و به نوعی نگاهی تازه به زندگی کهنه‌ی بشر از زاویه‌ای جدید و متفاوت، به همین دلیل معمولاً داستان به سوژه‌ها و شخصیت‌ها و حوادثی خاص می‌پردازد وگرنه آدم‌های معمولی و وقایع عادی و زندگی‌های روزمره قابلیت داستان شدن ندارند. دورنمات می‌گوید: «دو نفر که در شرایط عادی با هم گفتگو می‌کنند و قهوه می‌خورند موضوع داستان و نمایش نیستند. درام زمانی آغاز می‌شود که بدانیم در فنجان یکی از آنها زهر ریخته شده است» و به قول سید مهدی شجاعی شرایط غیر معمول و نامتعارف است که اسباب خلق داستان می‌شود.

 

«حسن بنی عامری» یکی از انگشت‌شمار نویسندگانی است که نشان داده‌است نه فقط به خوبی با این تعریف داستان آشناست که به راحتی از عهده‌ی کار سخت هر داستان‌نویس، یعنی انتخاب سوژه‌ی بکر و روایتی تازه از زندگی و نگاه تازه از زاویه‌ای جدید به روزمره‌گی‌ها و روابط جاری میان آدم‌ها بر‌می‌آید. زاویه‌ی دید بنی‌عامری به دستمایه‌های کهنه‌ی داستان زندگی آدم‌ها - از خیانت، نفرت و پنهان‌کاری گرفته تا دوستی، عشق و اعتماد ... -  روایتی تازه و جالب توجه از زندگی به دست خواننده می‌دهد.

 

من اول بار حسن بنی‌عامری را با داستان‌های کوتاهی که در «ادبستان» از او منتشر شد، شناختم. داستان‌هایی به غایت خواندنی: «باز هم غریبه آمد»، «فرهاد سوم» و «قاتلی در اندازه‌های لاک‌پشت». او یکی از معدود نویسندگانی بود که شیوه‌ی خاص و بسیار گیرای نگارشش بر من که نوجوانی بودم سرشار از عطش سیری‌ناپذیر آموختن، به شدت تاثیر گذاشت. همان وقت‌ها با خود فکر کردم روزی او را ایستاده بر قله‌های رفیع داستان‌نویسی ایران خواهم دید اما سال‌ها گذشت، ادبستان دیگر چاپ نشد و من هیچ داستان تازه‌ای از بنی‌عامری نخواندم تا نمایشگاه کتاب پارسال...
از بنی‌عامری سه کتاب در نمایشگاه کتاب سال گذشته (اردیبهشت 85) موجود بود که هر سه را انتشارات نیلوفر در سالیان اخیر، به چاپ رسانیده‌است. مجموعه داستان‌های کوتاه با نام «دلقک به دلقک نمی‌خندد» و دو رمان به نام‌های «آهسته وحشی می‌شوم» و « نفس نکش، بخند، بگو سلام».
بنی‌عامری را -به جرات- یکی از توانمندترین داستان‌نویسان معاصر کشور یافته‌ام. نویسنده‌ای که کاش اینقدر محجوب نبود و در آشفته بازار ادبیات معاصر، این‌همه مهجور نمی‌ماند.
به هر طریق، در این مقال قصد دارم به معرفی مجموعه داستان‌های کوتاه این نویسنده با نام «دلقک به دلقک نمی‌خندد» بپردازم:

 

«دلقک به دلقک نمی‌خندد» شامل ده داستان کوتاه است که یکی از آن‌ها -من و باد و بادبادک‌ها- خود شامل پنج داستان کوتاه (از بادبادک اول تا بادبادک پنجم) است. نام داستان نیز از روی نام آخرین داستان انتخاب شده است.
همه‌ی داستان‌ها از زبان شخصیت اصلی داستان «دانیال دلفام» -پسرکی 14-13 ساله- روایت می‌شود و سرآغاز مجموعه، داستانی است با نام «باز هم غریبه آمد»:

 

به قیافه اش می‌آمد غریبه باشد. از عینکش حدس زدم. عینکش سیاه بود و چشمهاش را نمی‌شد دید و من چه زوری می‌زدم برای دیدن‌شان و عاقبت هم نمی‌دیدم‌شان. چشم‌هاش را جز من فقط یک بار افسر خانم دید و بعدها گفت اگر زودتر دیده‌بود نمی‌گذاشت کار به جاهای باریک بکشد، نمی‌گذاشت آن الم‌شنگه‌ها به پا شود. حتی گفت دیگر لازم نبود بروم بروم زاغ سیاهش را چوب بزنم، لازم نبود بروم گوشم را بچسبانم به در اتاقش تا غریبه سرفه کند من بفهمم هنوز نرفته.
افسر خانم جار زد: اوهوی!
غریبه سرفه کرد. خندیدم. دیگر لازم نبود گوشم را بچسبانم به در اتاقش.
افسر خانم جار زد: اوهوی!
از حیاط جار زد. یعنی بروم پیشش. این را فقط خودم می‌دانستم و خودش. پله‌ها را سه تا یکی کردم. ایوان تاریک بود و افسر خانم نشسته‌بود روی تخت و زیر درخت‌های نارنجش قلیان می‌کشید.
(باز هم غریبه آمد)

 

بنی‌عامری، با انتخاب این داستان قوی و گیرا به عنوان نخستین داستان مجموعه، خواننده را با شیوه‌ی روان روایت خویش از زندگی آدم‌ها آشنا می‌سازد و او را خاطرجمع می‌کند که شخصیت‌های داستانش در دنیای واقعی -رئال- زندگی می‌کنند. هنر او این‌ست که از همان قسمت‌های نخستین داستان به شیوه‌ای ساده اما استادانه که به نظر خواننده نیز کاملاً پذیرفتنی می‌آید، خواننده را با شخصیت‌های دایمی اغلب داستان‌ها مانند دانیال و خانواده‌اش و افسر خانم -صاحبخانه‌ی آنها- آشنا می‌سازد و در همان پاره‌های آغازین خواننده را طوری به درون داستان پرتاب می‌کند که وقتی به خلق شخصیت‌های مرموز و معماگونه دست می‌زند خواننده نیز در اشتیاق کشف هویت او با شخصیت‌های شناخته شده‌اش سهیم می‌شود: غریبه‌ای با عینک دودی که مستاجر تازه‌ی یکی از اتاق‌های خانه‌ی افسر خانم است...

 

از طرف دیگر، «دیالوگ» یکی از مهم‌ترین نقاط قوت داستان‌های بنی‌عامری است. دیالوگ‌هایی در خدمت داستان، روان و خوش‌ساخت. دیالوگ‌هایی که با هوشمندی، ردپایی از گویش محلی در خود دارند تا بی‌نیاز از ذکر شهر محل وقوع رخدادها، نشان‌دهنده‌ی دور از پایتخت بودن آن باشند:

 

اکبر کور گفت: بلا به دور.
افسر خانم گفت: این غریبه خیلی شبیه ارسلان است.
گفتم: شاید...
-کارت ِ بکن تو!
اکبر کور گفت: شاید کاکاش باشد.
من هم همین را می‌خواستم بگویم.
- خودش که تا حالا باید هفت کفن پوسانده باشد.
صدای عطسه آمد و من سایه‌ی آقاجانم را دیدم که از پشت پنجره‌ی اتاق‌مان رفت کنار، رفت گم شد در سیاهی پشت سرش. غریبه هم همین کار را می‌کرد. می‌خواست مرا در شلوغی مردم گم کند و نمی‌توانست. پا به پش رفتم رفتم تا دروازه اصفهان. رفت داخل قهوه خانه‌یی شلوغ به اسم داش آکل...
(باز هم غریبه آمد)

 

در تمام داستان‌های بنی‌عامری، مثل داستان بالا، «شروع»ی خوب و قوی به چشم می‌خورد که بی‌حاشیه و حرف اضافه خواننده را به فضای داستان پرتاب می‌کند:

 

قرار هفت سنگ داشتیم و کسی که نمی‌دانستیم کیست می‌خواست تا سه روز دیگر بابای تهمورث را بکشد و ما هنوز خبر نداشتیم.
مهران گفت: توپ ماهوتی‌ات؟
به تهمورث گفت. نیاورده‌بودش. زیر چشمی دیده‌بودم نیاورده‌بودش. کاغذی دستش بود ، مچاله، که مدام به آن نگاه می‌کرد. وقتش بود بدود، بالا و پایین بپرد بگوید: بابام خانه بود. باید صبر می‌کردم می‌رفت شهربانی.
بهمن گفت: این بود قولت؟
تهمورث گفت: بابام... بابام...
صداش می‌لرزید. مثل همیشه نبود. از چیزی می‌ترسید انگار.
(قاتلی در اندازه‌های لاک‌پشت)


هم‌چنین، پیرنگی قوی  در داستان‌ها وجود دارد و حلقه‌های ارتباطی به دقت حوادث مرتبط  و روابط علّی و معلولی را کنار هم جفت و جور می‌کنند، معما یا گره هر داستان به خوبی ذهن خواننده را درگیر می‌کند و شیوه‌ی اطلاع‌رسانی اندک اندک به او به طوری که تا پایان داستان، تشنه‌ی دانستن «تمام حقیقت» بماند، رعایت می‌شود. جزئیات هر صحنه با چنان سادگی و در عین حال دقتی پرداخت و بیان می‌شود که خواننده را به خوبی در داستان، غرق می‌کند و مهم‌تر از همه حضور راوی -حتی به عنوان راوی مفعولی در داستان‌هایی که خود شخصیت اصلی آن نیست- برای خواننده نه فقط در هیچ کجا زاید و غیرضروری به نظر نمی‌رسد که دلپذیر و عادی است:

جار زدم: آقا پرویز!
نایستاد. رفت تو. بابای تهمورث فقط شلوار پلیسی پاش بود و کلاهش سرش. با زیرپیراهن رکابی نشسته‌بود لب حوض، می‌خواست صورتش را بشوید که همان‌طور خشکش زده‌بود. پرویز با هفت تیر لرزان ایستاده‌بود جلوش. فقط گفت: تو... تو...
بابای تهمورث بلند شد آرام، و من با چشم‌های خودم دیدم که رنگش پرید. لرزش پاهاش را هم دیدم.
مامان تهمورث آمد به حیاط. بی سرانداز. گفت: کی بود کبیری، اینطور در می‌زد؟
و جیغ کشید و از حال رفت.
(قاتلی در اندازه‌های لاک‌پشت)

 

انتخاب «نام» مناسب و در عین حال جالب توجه برای هر داستان، یکی دیگر از نکات مثبتی است که بنی‌عامری از آن نهایت استفاده را برده‌است. به عنوان مثال داستان‌های فرهاد سوم و جیرجیرک آقا ایرج. پایان‌بندی نیز در داستان‌ها به قوت شروع است و این به زعم من شاید افتخارآمیزترین موفقیت بنی‌عامری به عنوان یک نویسنده است چرا که کم خوانده‌ام داستان‌های کوتاهی که پایانی به قوت آغاز و در برخی موارد حتی قوی‌تر داشته‌باشند حال آنکه اغلب داستان‌های مجموعه‌ی «دلقک به دلقک نمی خندد» چنین حسنی دارد:

 

آقام گفت: کجا؟
انگار گفته‌باشد: تنت می خارد انگار؟
ننه صفورا گفت: کجا؟
انگار گفته‌باشد: کم خون به دلم کن ننه جان. بنشین بگذار شر به پا نشود باز.
مهتاج گفت: بر می‌گردد الان.
انگار گفته‌باشد: کشتیدش که. بسش نبود یعنی این‌همه کتک؟
رفتم پایین. در حیاط را باز کردم و به غرغرهای افسر خانم گفت خفه، کاری که هرگز جراتش را نداشتم، و رفتم لب جوی آب. کت‌شلوار فرهاد افتاده بود توی گل و شُلش. کار آقام بود. درش آوردم. همان‌طور خیس پوشیدمش. گفتم: اوفیییش!
مهتاج و سایه‌اش آمدند نشستند کنارم، با پای چپ‌شان لجن را گرفتند به بازی. گفتند: به من هم نمی‌خواهی بگویی؟
-باور نمی‌کنی اگر بگویم.
هردوشان زل زدند به چشم‌هام.
گفتم: من امروز خودم نبودم.
کفشک‌های پای چپشان از پا درآمد. آب هردوشان را با خودش برد.
گفتم: من امروز رویای یک پیرزن بودم.
آب آمد و کفشک مرا هم با خودش برد.
(فرهاد سوم)

 

بعد از خواندن این همه مثال، اطاله‌ی کلام است اگر بخواهم در وصف دلنشینی شگردهای خاص نگارشی بنی‌عامری در روایت‌های کوتاهش از بریده‌های زندگی دانیال دلفام و استفاده‌های به جا از تکرار و جابه‌جایی افعال و جملات داد سخن بدهم. از آنجا که هدفم از نوشتن موارد فوق معرفی یک کتاب خوب برای خواندن بود و نه نقد آن، قصد هم ندارم بعد از ذکر محسنات کتاب به ایرادها بپردازم تنها به ذکر این نکته اشاره می‌کنم که داستان‌های آغازین مجموعه، و دقیق‌تر بخواهم بگویم چهار داستان نخست «باز هم غریبه آمد»، «فرهاد سوم»، «قاتلی در اندازه‌های لاک‌پشت»، «جیرجیرک آقا ایرج» و «سایه‌های نفر پنجم» نسبت به داستان‌های بعدی از قوت و استخوان‌داری بیشتری برخوردارند. شاید علت این امر، تازگی سوژه‌ در داستان‌های نام‌برده شده باشد.
ضمن آن‌که خواندن مجموعه داستان‌های کوتاه «دلقک به دلقک نمی‌خندد» حسن بنی‌عامری را به همه‌ی دوستداران داستان توصیه می‌کنم. با هم قسمت‌هایی از داستان «جیرجیرک آقا ایرج» را از این مجموعه می‌خوانیم:

 

مشت را بلند کرد بزند... گفت: بگو غلط کردم!
و مشت زد و من چیزی نگفتم.
- بگو گه خوردم!
و مشت زد و من چیزی نگفتم.
- بگو من جیرجیرک آقا ایرجم!
و مشت زد و مشت زد و من باز چیزی نگفتم. در را بست و رفت. و من دوباره در زدم و او دوباره و سه باره و چند باره مشت زد و مشت زد و مشت زد. تمام صورتم کبود شده بود خون ازش میآمد و صدای کلُفتی می خواست بداند از داخل خانه که کدام عنتری این طور زنگ زده.
- هیچ کس. مزاحم. ردش کردم رفت.
و من مزاحم نبودم. نمی خواستم کسی صدام بزند جیرجیرک.
باباش جار زد: جیرجیرک!
گفتم: ایرج هم... جیرجیرک ست؟
- به تو مربوط نیست.
و جار زد: مگر سرب توی گوش هات ریخته اند بچه؟
لبم را فشار دادم روی هم. چشمهام را بستم و خندیدم. ته دلم قرص شد. لبم را باز به دندان گرفتم و باز خندیدم از این که دیدم ایرج هم برای باباش جیرجیرک است.
ایرج آمد. مرا که دید نتوانست چشمهاش را با پشت دست نمالد. گفت: تو؟!
باباش گفت: این ِ می شناسی؟
- نه.
- خشت نمال!
باباش رفت یقه اش را گرفت. زد پس کله اش. گفت: خانه شان ِ بلدی؟
ایرج نگاه چپ چپم کرد و گفت: گمانم.
- کجاست؟
ایرج گفت کجاست. درست گفت. دست هر دومان توی مشت های بابای ایرج داشت له می شد. قدم هامان اندازه قدم های او نبود. هردو مان کشیده می شدیم روی زمین و او بیخیال بود.
ایرج گفت: این جاست... گمانم.
دست ایرج ول شد. دست بابای ایرج رفت جلو، کوبه را بلند کرد محکم زد به در. صدایی نیامد. یک بار دیگر زد و دوبار دیگر.
- کسی توی این خراب شده نیست؟
- هست.
در باز شد. آقام بود. هربار که می رفت پیراهن سپیدش را برش می کرد هیچ وقت نمی توانست بگیرد راحت بخوابد.
- امرتان؟
- این قزمیت بچه ی شماست؟
آقام چشم هاش را ریز کرد. آمد جلو، بر و بر نگاه چپ چپم انداخت. لب هاش را جمع کرد توی هم گفت: کی گفته این بچه ی من ست؟
بابای ایرج محکم زد پس کله ی ایرج. دوبامبی به سر من هم کوفت و به ننه بابام طوری فحش های کوچه بازاری داد تا دیگر هوس نکنند همچین بچه ی مزاحمی پس بیندازند.
آقام لبش را به دندان گرفت. دستی به صورتش کشید، سیگاری از جا سیگار نقره اش در آورد گذاشت گوشه ی لبش.
بابای ایرج گفت: اگر یک بار دیگر آن دور و بر ها آفتابی بشوی خونت پای خودت ست.
و دست ایرج را گرفت. چلاندش به هم. صداش کرد جیرجیرک. بش اردنگی هم زد. بعد برش داشت بردش کوچه ی گلستان. باز هم زدش. صداشان می آمد.
نگاه به آقام کردم. سیگارش هنوز گوشه ی لبش بود. گفتم: من... پسر تو نیستم؟
لب هاش را فشار داد توی هم، چشم هاش را بست گفت: نه.
- پس ... کی پسرت ست؟
سیگار و آتشش پیچیدند لای انگشت هاش. گفت: پسر من رفته کوچه ی گلستان.
- که چی کند؟
- برو از خودش بپرس!
و در را بست. سرم را گذاشتم روی کوبه ی در... و در باز شد. کاغذ و خودکاری توی انگشت های آقام بود. که گرفت طرف من گفت: اگر دیدی اش بش بگو ازشان دست خط بگیرد برای غلط هایی که کرده اند.
لب هام را فشار دادم روی هم... و گفتم: می بینمش.
در بسته شد و من سرم را انداختم پایین و افتادم راه...
(قسمتهایی از داستان جیرجیرک آقا ایرج)

 


دلقک به دلقک نمی‌خندد
نویسنده: حسن بنی‌عامری
انتشارات نیلوفر
مرکز پخش: خیابان انقلاب، خیابان دانشگاه، تلفن: 66461117

نظرات

من كتاب "نفس نكش بخند بگو سلام" رو خوندم. فوق العاده بود...واقعا حظ كردم...مرسی كه به این عزیز هنرمند و توانا پرداختید. پایدار باشید

12 اردیبهشت 1388 ساعت 22:33 | nill.e.a |  بدون email | بدون آدرس وب


نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: